بنیاد پاک

از تجربیات، مبارزات و سرگذشت فعالیت های خود و دیگر کارگران و رهبران کارگری بگویید، بنویسید و با دیگران به اشتراک بگذارید.
دست به کار شوید

تازه‌ها

شکل‌گیری سندیکا در آفریقای جنوبی

نوشته‌ی: باروخ هیرسون ترجمه: پویان فرد اولین سوسیالیست‌ها در آفریقای جنوبی (به‌هنگام گذار به‌قرن بیستم) غالباً افرادی بودند که ایده‌‌های دگرگونی اجتماعی را از اروپایی‌ها گرفته بودند. آن‌ها یهودی‌های بوندیست Bundists{*2} از روسیه، سوسیال دموکرات‌ها و آنارشیست‌ها از بریتانیا و قاره اروپا، و دیگران از مکان‌های دوری مانند

تجربه کنترل کارگری در شرکت تعاونی موندراگون اسپانیا

واحد تحقیق و پژوهش کانون مدافعان حقوق کارگر “ما از اسپانیای دوران فرانکو صحبت می‌کنیم زمانی که فرانکو باسک را به شدیدترین شکل سرکوب می‌کرد. برای مثال بمباران گرنیکا، در سال ۱۹۳۷( ۷۵ سال پیش . مردم به حاشیه رانده شده بودند، شغل نداشتند، بیکاری بیداد می کرد. شاید

اعتصاب معدنچیان انگلیس (1985-1984)

نوشته استیون ترجمه پویان فرد اعتصاب معد‌ن‌‌چیان در 1985-1984 در تاریخ طبقه‌ی کارگر انگلیس همواره به‌عنوان یک نقطه‌‌ی عطف بسیار مهم به‌یاد خواهد ماند: یک نقطه‌‌ی عطف تاریخی بین سازمان‌های اتحادیه‌ای طبقه‌ی کارگر و دولت (به‌عنوان نماینده‌ی اقلیت ممتاز) در پایان قرن بیستم. صدماتی که طبقه‌ی کارگر و

اعتصاب کارگران راه آهن مکزیک علیه خصوصی سازی

دان لا بوتز ترجمه هاله صفرزاده در ماه‌های فوریه و مارس سال جاری میلادی، کارگران راه آهن مکزیک با از خود‌گذشتگی، در برابر نیروهای جهانی‌سازی و نئولیبرالیسم ایستادند و برای حفظ شغل خود، قرارداد دسته‌جمعی، دستمزد و بهبود شرایط کار دست به اقداماتی جدی زدند. مطابق با سیاست

پربازدیدترین‌ها

شکل‌گیری سندیکا در آفریقای جنوبی

نوشته‌ی: باروخ هیرسون

ترجمه: پویان فرد

اولین سوسیالیست‌ها در آفریقای جنوبی (به‌هنگام گذار به‌قرن بیستم) غالباً افرادی بودند که ایده‌‌های دگرگونی اجتماعی را از اروپایی‌ها گرفته بودند. آن‌ها یهودی‌های بوندیست Bundists{*2} از روسیه، سوسیال دموکرات‌ها و آنارشیست‌ها از بریتانیا و قاره اروپا، و دیگران از مکان‌های دوری مانند نیوزیلند و استرالیا آمده بودند[1]. چنین به‌نظر می‌رسد که انتقال محافل [و ایده‌های] سوسیالیستی از «خارج» به‌گروه‌های محلیِ گسترده‌تر در آفریقای جنوبی به‌طور جدی مورد بررسی قرار نگرفته است؛ و خاطرات محدود (و یا اسناد دیگرِ) موجودْ فقط فعالیتِ نخستین گروه‌های سوسیالیست را مورد بحث قرار داده‌اند. در نهایت، هنگامی که گروه‌بندی‌های سوسیالیستیِ بومی در مراکز شهرهای بزرگ پدید آمدند، برخی از اعضای گروه‌های مهاجر را جذب کرده و برخی از برنامه‌های سیاسی آن‌ها را به‌طور گزینشی پذیرا شدند. بسیاری از گروه‌های مهاجر اولیه با مرگ طبیعی اعضای اولیه‌ خود، ازبین رفتند؛ و تنها گروه‌های یهودی که به‌طور دائم از طریق مهاجران شرق اروپا تغذیه می‌شدند، توانستند به‌بقای خود ادامه دهند. برجستگی و اهمیت گروه‌های یهودی در دوره‌ی پس از جنگ جهانی اول منجر به‌شکل‌گیری شاخه‌هایی از گویش‌ِ زبان یهودیایی در میان گروه‌های سوسیالیستیِ آن زمان مانند «مجمع سوسیالیست بین‌المللی» (ISL) گردید. آن‌ها تأتر و باشگاه‌های فرهنگی تأسیس کردند، و چه در گفتگوهای داخلی و چه در ملاقات‌های عمومی به‌زبان عبری سخن می‌گفتند[2].

هنگامی که گروه‌های مختلف [خارجی] سعی می‌کردند تا با استفاده از یکی از زبان‌های اروپایی با بخش‌های مختلف جامعه‌‌ی چندزبانه ارتباط برقرار کنند، زبان همیشه مشکل‌آفرین می‌شد. حتی آن سوسیالیست‌ها یا اعضای اتحادیه‌های کارگری‌‌ای که از بریتانیا آمده بودند، در همه‌ی اوقات قادر به‌انتقال ایده‌های خود به‌آفریقایی‌ها نبودند. یقیناً همین مسئله را با ‌دیگر افرادی نیز داشتند که به‌زبان‌ها مختلف اروپایی گفتگو می‌کردند.

شاید چنین به‌نظر برسد که من این موضوع رابه‌طور اغراق‌آمیز بیان می‌کنم. [معهذا] تمام جوامعی که امواج پیاپی مهاجران را جذب کرده‌اند، مشکلات مشابهی داشته‌اند. گرچه این مشکلات پس از گذشت یک نسل (یعنی: زمانی که کودکان به‌زبان محلی تحصیل می‌کنند) به‌تدریج ناپدید می‌شود؛ اما در آن زمان بسیاری از نسل دومی‌ها سنت سیاسی والدین خود را از دست می‌دهند. با این حال، هرآن‌چه در زمان نسل اول و دوم مهاجران اتفاق افتاده باشد و هرنوع ارتباطی که بین جوامع سفیدپوست برقرار گردیده بود؛ اما سوسیالست‌ها تا قبل 1917 نتوانستند ارتباط گسترده‌ای با آفریقایی‌ها برقرار کنند؛ حتی ارتباطی که «مجمع سوسیالیست بین‌المللی»  برقرار کرده بودند، بسیار ناچیز بود. این موضوع در مورد ارتباط سفیدپوستان و رنگین‌پوستان و هندوها در هند نیز صادق است[3].

اگرچه اتحادیه‌های کارگری‌ پدید آمده یا ارتباط‌‌ چندانی با سازمان‌های اروپایی و یا اصولاً هیچ ارتباطی نداشتند،[اما] بسیاری از اتحادیه‌های (سفید) طبقه‌ی کارگر با کسانی آغاز شد که وابستگی قبلی به‌اتحادیه‌های بریتانیایی داشتند، و در برخی از صنایع اتحادیه‌های آفریقای جنوبی به‌همتایان بریتانیای خود به‌عنوان شاخه‌های محلی وابسته بودند. با این حال، به‌دلیل فاصله‌ی مکانی و شرایط متفاوت اجتماعی، کنش و واکنش در صنایع آفریقای جنوبی نیز با فعالیت‌هایی که در بریتانیا صورت می‌گرفت، متفاوت بود. به‌عمین دلیل وابستگی به‌اتحادیه «مادر» در بریتانیا به‌تشریفاتی صرف مبدل شد و سرانجام این تعلق و وابستگی نیز قطع گردید.

هیچ‌یک از اتحادیه‌های سفید در منطقه‌ی رند Rand [درعین‌حال، واحد پول در آفریقای جنوبی] کارگران سیاه پوست را نمی‌پذیرفتند و حتی اتحادیه‌های کیپ تاونکه برای پذیرفتن کارگران هیچ‌گونه مانع رسمی‌ای نداشتند، با کارگران رنگین‌پوست به‌عنوان شهروندان درجه‌ دوم رفتار می‌کردند[4].

معضل انحصار‌گرایی در گروه‌های اولیه‌ی سوسیالیستی و اتحادیه‌های کارگری دامنه‌ای فراتر از زبان دارد. این مسئله اولاًـ از الگوی شدیداً تبعیض‌آمیز انتخاب نماینده برای شرکت در حکومت تأثیر می‌گرفت که براساس مسکن، آموزش و رفاه اجتماعی بود؛ و دوماً‌ـ تا همین چندی پیش از موقعیت‌‌ گروه‌های مختلف نژادیِ شاغل در تولید و صنعت سرچشمه می‌گرفت. کارگر سفیدپوست، صرف‌نظر از هرموقعیت و اصل و نسبی که داشت و نیز منهای این‌که در جامعه‌ی سفیدپوستان دارای چه جایگاهی بود، [به‌طور خودبه‌خود] جزئی از مهاجرین به‌حساب می‌آمد [که سفیدپوست بودند]. چه‌بسا مسکن آن‌ها نامرغوب  و میزان تحصیلات‌شان پایین بود، اما هنوز آن‌ها شهروندان سفید آفریقای جنوبی بودند. آن‌ها حق رأی داشتند، دستمزدی بالاتر دریافت می‌کردند و از درجه‌ی خاصی از رفاه اجتماعی نیز برخوردار بودند. از همه‌ی این‌ها مهم‌تر: کارگران سفیدپوست در مشاغل فنی  و یا نیمه فنی به‌کار گرفته می‌شدند، مشاغل خاص برای آن‌ها محفوظ بود و حق راه‌یابی به‌هنرستان را نیز دارا بودند. اتحادیه‌های کارگری آن‌ها (البته با مبارزات تلخی) به‌رسمیت شناخته شده بود، و از ‌حق چانه‌زنی و اقدام به‌اعتصاب در مراحل اولیه‌ی صنعتی‌سازی آفریقای جنوبی برخوردار بودند.

آفریقایی‌تبارها از بسیاری از این حقوق محروم بودند. علاوه‌بر سیاست تبعیض که منجر به‌از بین رفتن تمامی جماعات شهرنشبین و انتقال آن‌ها به‌شهرک‌های خارج از شهرها شده بود، اکثریت قریب به‌اتفاق کارگران سیاه در دهه‌های آغازین قرن بیستم در ساختمان‌ها و محوطه‌های محصور جای داده شده بودند؛ این‌ها 200 هزار کارگر بودند که معدن‌چیان سیاه، کارگران آجرپزی، کارگران شهرداری، بسیاری از باراندازان و کارگران راه‌آهن و غیره را دربرمی‌گرفت.

اتحادیه‌های کارگری که به‌طور عمده در میان سفیدپوستان ایجاد شده و گسترش یافته بود، فاقد جهت‌گیری سوسیالیستی بودند. هدف اتحادیه‌ها حفاظت از منافع اعضای خود بود و اگر حتی برخی از رهبران آن‌ها درگیر گروه‌های سیاسی بودند، الزاماَ باعث نمی‌شد که این مشغولیت‌ها به‌صفوف اتحادیه نیز کشیده شود. این ادعای سندیکالیست‌های «انقلابی» که می‌توان از حوزه‌ی ایده‌ها به‌‌حوزه‌ی فعالیت راه یافت، با توجه به‌شکاف بین کارگران [سفیدپوست و سیاه‌پوست] تا حد ‌صفر کاهش یافته بود.

تنها در اعتصاب عمومی سال 1913 بود که تلاش محدودی انجام شد تا شکاف بین کارگران سفیدپوست و سیاه‌پوست پُر شود؛ و به‌هنگام بزرگ‌ترین اعتصاب از میان همه‌ی اعتصا‌ب‌ها (یعنی: در اعتصاب سال 1922 که به‌شورش مسلحانه انجامید)، کارگران سفیدپوست ـ‌حتی‌ـ دست اتحاد به‌طرف کارگران سیاه‌پوست هم دراز نکردند.

ویژگی صنعتی شدن آفریقای جنوبی ‌که با استخراج معادن شروع شد، در این است که دوعامل [صنعت و معدن] در پیوند متقابل قرار دارند. اولاًـ استخراج معدن که تا اواخر جنگ جهانی دوم صنعتِ قالب بود، شکاف صُلب بین نیروی‌کار را تداوم می‌بخشید. این وضعیتْ الگویی را تثبیت می‌کرد که عکس آن چیزی بود که در اروپا واقع شده بود؛ جایی که آغاز ماشینی شدن تولید، به‌حذف شکاف‌های درونی طبقه‌ی کارگر راهبر گردید[5].[شکافی که عمدتاً ناشی از وجود کارگر ساده و کارگر ماهر بود]. دوماًـ عمدگی استخراج معدن در اقتصاد آفریقای جنوبی تا دوره‌ی بعد از رکود دهه‌ی 1930 مانعی در مقابل صنعتی شدن این سرزمین بود که در مورد کل منطقه‌ی جنوبی آفریقا تا جنگ جهانی دوم نیز ادامه یافت. سوماً‌ـ استفاده‌ی مداوم از نیروی‌کار مهاجرین موقت [سیاه پوست]که در معادن با سکوت به‌زمین گره می‌خوردند و عمدتاً غیرماهر نیز بودند، تمایل به‌جدایی از آن‌ها را در کارگران سفیدپوستی که جاافتاده بودند، بیش‌تر می‌کرد: هم به‌دلیل تفاوت در مهارت و هم به‌این ‌دلیل که کارگران سفیدپوستی که در معادن کار می‌کردند، ابتدا به‌عنوان «سرکارگر:»[6]، بعد به‌عنوان «سرپرست» و سرانجام به‌عنوان «سرپرست ارشد» مورد استفاده قرار می‌گرفتند. این الگو به‌منظور ایجاد شکاف در میان کارگران در اکثر کارخانه‌ها و کارگاه‌ها به‌اجرا درمی‌آمد.

ادعا می‌شد که کارگران سیاه‌پوست که خانواده‌های خود را به‌عنوان ذخیره نگه‌ می‌داشتند، باید درمقابل دستمزد پایین‌تری کار کنند؛ چراکه بخشی از تغذیه آن‌ها از  محصولاتی تأمین می‌شد که از زمین برداشت می‌کردند ـ البته به‌استثنای وقتی که محصول ازبین می‌رفت. در مواردی هم کارگران شهری [که معمولاً سفیدپوست بودند] برای پول بیش‌تر از سوی  خانواده‌های خود تحت فشار قرار می‌گرفتند.

هدف من آزمون اعتبار (و یا وجه اخلاقی) این ادعا نیست که خانواده‌های ذخیره، از لحاظ مالی می‌توانند خودرا تأمین و مدیریت کنند؛ بلکه تنها مشاهده‌ی این است که وقتی این پنداشت پرداخته گردید و به‌یک «نُرم» مورد قبول تبدیل شد، به‌صاحبان معدن اجازه می‌دهد که دستمزد کارگران آفریقایی را تا حد مبلغی ناچیز کاهش بدهند. علاوه براین، اثرِ [این سیاست] خواسته و ناخواسته، به‌‌طور جبران‌ناشدنی ایجاد تفرقه و جداسازی کارگران سفیدپوست از سیاه‌پوست بود. کارگران سفیدپوست که استاندارد زندگی‌شان بسیار پایین‌تر از استاندارد جامعه‌ی سفید‌پوستان به‌عنوان یک کل بود، درجهت ارتقای سطح دستمزد خود مبارزه می‌کردند؛ اما این مبارزه، به‌ناچار «استاندارد سفید پوست اهل آفریقای جنوبی» را به‌مقابله با استاندارد زندگی آفریقایی‌ها می‌کشاند. هم‌چنین فرض زنان کارگر سفیدپوست براین بود که حق دارند (و خواستار پول آن نیز بودند) که از میان سیاه‌پوستان برای خودشان خدمت‌کار و یا پرستار بچه استخدام کنند. «حزب ملی» که پس از سال 1924 در ائتلاف با «حزب کارگر آفریقای جنوبی» به‌قدرت رسید، همان عامل تفرقه‌ را به‌بهانه‌ی ابداع «سیاست کارگری متمدن» به‌مثابه‌ی ادای سهم در حل مشکلات «سفیدپوستان فقیر» به‌اجرا درآورد.

درنتیجه، متحد کردن کارگران سفیدپوست و سیاه‌پوست، چه در اتحادیه‌های کارگری و چه در یک جنبش سوسیالیستی (با چند استثنای قابل توجه)، بنا به‌ماهیت سیاست‌های صنعتی و شیوه‌های استخدام، حداقل تا سال 1980 بی‌اثر باقی ماند.

بسیج کارگران سازمان‌نیافته

طبیعتِ محدود صنعت در کشور به‌معنی آن بود که بیش‌ترین عملیات مورد نیازْ توسط کارگران سفیدپوست انجام می‌گرفت و ورود آفریقایی‌ها به‌شهرها به‌کسانی محدود شده بود که بتوانند اشتغال خودرا ثابت کنند. علاوه‌بر [معضلات درونی] «اتحادیه»، هم‌چنین قانونی به‌تصویب رسیده بود که این امکان را به‌وزیر می‌داد تا بتواند «آشوب‌گران» را از شهرها بیرون کرده و این عملی بازدارنده در امر سازمان‌دهی بود. این قانون به‌علاوه‌ی جابه‌جایی نسبتاً آگاهانه‌ی جمعیت در شهرها به‌این منظور طراحی شده بود که جلوی تشکیل پرولتاریای سیاه پوست را بگیرد؛ طرحی که تااندازه‌ای ـ‌و نه به‌طور کامل‌ـ موفقیت‌آمیز هم بود. علی‌رغم رفت و آمد مداوم بین شهر و روستاها، وقتی‌که یک آفریقایی در شهر و به‌هنگام اشتغالْ خودرا به‌سرعت با شرایط کار منطبق می‌کرد و می‌خواست ابزار مبارزه با شرایط [فوق‌العاد دشوار] کار را مهیا کند، دستمزد پایین و دیگر ملاحظات نقشی بازدارنده ایفا می‌کردند.

بدون این‌که تشکیل گروه‌های رسمیِ اتحادیه‌ای الزامی داشته باشد، کارگران [سیاه پوست] ـ‌از خدمت‌کار خانگی تا کارگران معدن‌ـ مغازه‌ها را تحریم کردند، راهپیمایی و تظاهرات کرده و علیه قانون منع‌ عبور سیاه پوستان به‌شهرها کمپین گذاشته و یا اعتصاب کردند. گزارش‌هایی درباره‌ی چنین اتفاقاتی در سال 1913، 20-1918 و بعد از آن موجود است. اما هنوز در مورد اقدامات قبلی که توسط کارگران آفریقایی (و معمولاً به‌واسطه‌ی بنیان‌های قبیله‌ای) سازمان‌یافته و توسط خود آن‌ها با کاراییِ قابل توجهی صورت گرفته باشد، مدارک کافی‌ در دست نیست.

با این‌حال، در تمامی آن مبارزات اولیه، کارگران سیاه پوست و سفیدپوست به‌ندرت با یکدیگر هم‌کاری می‌کردند، اقدامات‌شان جداگانه صورت می‌گرفت و حتی با یکدیگر درگیر نیز می‌شدند. بنابراین، اگر اتحادیه کارگری به‌‌معنی سازمان یافتن فراگیر همه‌ی کارگران صنعتی باشد، نمی‌توان از یک جنبش سندیکالیستی در آفریقای جنوبی صحبت کرد[7]. به‌هرروی، افرادی (تقریباً همیشه سفید‌پوست‌ها)، چه در یکی از گروه‌های سوسیالیستی و یا در اتحادیه‌های دیگر، وجود داشتند که سندیکالیست بودند و برخی از ایده‌ها و عمل‌کرد‌های آن‌ها قابل ردیابی است[8]. تاثیر آن‌ها قابل اغماض نیست و برای همین است که پیشینه‌ی اجتماعی‌ـ‌شغلی آن‌ها را دنبال می‌کنیم.

مبارز‌جویان به‌هنگام کار

از دوره‌ی اقدامات میلیتانت در رند Rand، دو نام باقی‌مانده است: یکی آرچی کرافورد Archie Crawford و دیگری مِری فیتزجرالد Mary Fitzgerald[9]. این دو نفرکه اقدامات‌شان، آرامش قبل از جنگ جهانی اول را به‌هم می‌زد، خودشان را در رأس اعتصابات قرار دادند، مجله‌ای برای سوسیالیست‌ها منتشر کردند، و با سندیکالیست‌های خارج از کشور تماس گرفتند. کرافورد در سال 1902 با ورود ارتش بریتانیا، به‌آفریقای جنوبی آمد و در همان‌جا منزل گزید. او کمک مکانیک بود و در راه‌آهن شهر پروتوریا شغلی یافت. در سال 1906 در مقابل کاهش هزینه‌ها در راه‌آهن ایستاد و اخراج شد. او در اولین حرکت سیاسی خود به‌عضویت «حزب کارگر مستقل» در ترانسوال که (که در سال 1906 تشکیل شده بود) درآمد و زمانی که آن‌ها به‌گروه‌های کوچک سوسیالیستیِ آلمانی، ایتالیایی و روسی (با اصل و نسب یهودی) پیوستند، او نیز با آن‌ها همراه شد تا «کمیته‌ی نمایندگی نیروی‌کار» را تشکیل بدهند[10].

چند شخصیت همانند فیتزجرالد در تاریخ جنبش کارگری آفریقای جنوبی وجود داشته‌اند. اگر او در ایرلند می‌ماند، عنوان فنین (Fenian){*3} می‌گرفت و اگر روس بود و در روسیه می‌ماند، به‌عضویت نارودنیا فولیا Narodnaya Volya{*4} درمی‌آمد. خلق و خو و نیز شجاعت او می‌توانست او را به‌سوی قلب هر موضوع اجتماعی و در هرکجای جهان بکشاند. با این‌حال، زمانی که او حتی در قید حیات هم بود، فراموش شد و توجهی به‌او نشد.

سرنوشت این زن و شوهر (که  پس از مرگ شوهر اول مری ازدواج کرده بودند) به‌واسطه‌ی جنگ تغییر کرد. کرافورد یکی از 9 نفری بود که پس اعتصاب عمومی در ژانویه‌ی 1914 توسط جان اسماتس Jan Christiaan Smuts[فرماندار مقتدر آفریقا جنوبی که بعدها سیستم آپارتهاید را طراحی و اجرا کرد] به‌طور غیرقانونی به‌بریتانیا تبعید شد. مری به‌او پیوست و آن‌ها درتبعید بودند که جنگ آغاز شد. آن‌ها گذشته‌ی رزم‌جویانه‌ی خود را رها کردند تا به‌میهن‌پرست‌های طرفدار امپراتوری بریتانیا تبدیل شوند و سیاست‌های محلی خود را نیز براین اساس تغییر بدهند. آن‌ها از اتحادیه اخراج شدند و توسط هم‌کاران رزمنده‌ی خویش محکوم شدند؛ [حتی فراتر از این]، مری اولین زنی بود که برای عضویت در شورای محلی انتخاب شد و بعدها ‌معاونت شهرداری ژوهانسبورگ را به‌دست آورد. سیاست‌های او در شهرداری تفاوتی با سیاست‌های دیگر عالی‌جنابان [سرکوب‌گر] نداشت. با همه‌ی این احوال، داستان زندگی آن‌ها در سال‌های 1914-1907 تفاوت بسیاری با سال‌های پس از این تاریخ داشت[11].

فیتزجرالد و کرافورد قبل از جنگ در دوره‌های اعتصاب (در معادن، حمل و نقل، بخش توزیع و کارگاه‌ها) همیشه حاضر و پیشتاز بودند. آن‌ها در رأس تظاهرات حرکت می کردند، همیشه از آن‌ها تقاضا می‌شد تا سخن‌گویان پلاتفرم باشند، و همیشه هم در مرکز اقدامات عملی قرار داشتند. فیتزجرالد در اعتصاب کارگران تراموا در سال 1911 فعال بود. سپماتی او با اعتصابیون کاملاً مشهود بود و او برای جلوگیری از این‌که مردم سوار تراموایی نشوند که توسط اعتصاب‌شکنان رانده می‌شد، بر روی ریل مواد منفجره کار گذاشت. علاوه براین، هنگامی که سرنشینان با شتاب پا به‌فرار می‌گذاشتند، او و همدستانش دستگیره‌ی کنترل تراموا را برداشته و وسیله‌ی نقلیه به‌صورت متروکه در خیابان رها شد[12].

در سا‌ل‌های آغازین، تراموا در همه‌جا حضور داشت و به‌عنوان یک وسیله‌ی نقیله‌ی ضروری در شهرهای بزرگ به‌کار می‌رفت. چنین بود که کارکنان تراموا در ژوهانسبورگ که تحت تأثیر «اتحادیه‌ی کارگران صنعتی» (IWU)قرار گرفتند. این کار به‌ابتکار تام مَن Tom Mannبعد از آن‌که او در سال 1910 از آفریقا دیدار کرد، شروع شد.با پادرمیانی تام مَن «شورای اتحادیه‌ها» یک سازمان‌ده تعیین کرد تا «اتحادیه کارگران صنعتی» را تشکیل بدهد. اما برای چنین کار پرمخاطره‌ای زمینه‌ی بسیار کمی وجود داشت؛ از این‌رو، سازمان‌ده مذکور قبل از این‌که به‌‌رودزیا برود، IWUرا به‌دست مردانی سپرد که می‌توان با عنوان سندیکالیست از آن‌ها یاد کرد[13]. کسانی که   IWU را به‌دست گرفتند، کارگران تراموا بودند و اعتصابی که در ژانویه‌ی 1911 سازمان دادند، در این مرحله موفقیت‌آمیز بود. IWUبه‌دلیل سمپاتی به Wobblies  نام خود را به«کارگران صنعتی جهان» IWW تغییر دادند{*5}. با این حال، چند ماه بعد در دومین مرحله‌ی اعتصاب که کارگران تراموا به‌خیابان‌ها هجوم آوردند، شورای شهر برای اولین بار پلیس مسلح را به‌سوی اعتصابیون فرستاد و با باتوم به‌جان اعتصابیون افتادند؛ بدین‌ترتیب، IWW در دومین اعتصاب خود شکست خورد. در همین درگیری‌های اعتصابی بود که مری فیتزجرالد باتوم را از چنگ پلیس درآورد و بر ضد آن‌ها استفاده کرد. اعتصابیون شکست خورده عقب‌نشینی کردند، اعضای IWW پراکنده شدند؛ اما مری فیتزجرالد سلاح خود را یافته بود و ملقب به‌لقب محبت‌آمیز مریِ باتوم به‌دست شد[14].

کرافورد و فیتزجرالد نشریه‌ی «صدای کارگر» را در سال 1908 با استفاده از چاپ‌خانه‌ی کوچکی که مری آن را خریداری کرده بود، آغاز کردند. کرافورد ویراستاری نشریه را می‌کرد و مری کارهای عمومی نشریه را عهده‌دار بود و خبرنگارانی از کیپ تاون، دوربان و جاهای دیگر برای این نشریه خبر می‌فرستادند.  این نشریه در اصل از «اتحادیه‌ عمومی کارگران» (GWU) دفاع می‌کرد (و نسخه‌های آن ـ‌در آغاز‌ـ به‌نشانه‌ی هم‌بستگی با GWUبه‌طور رایگان توزیع می‌گردید)، اما بعدهااز یک سری گروه‌های سوسیالیستی حمایت کردند که همگی برخلاف «حزب کارگر» بودند و نشریه نیز از مواضع آن‌ها پیروی می‌کرد. ازآن‌جاکه فیتزجرالد با «انجمن اعطای حق رأی برای زنان» ارتباط داشت، نشریه نیز فعالیت‌های آن‌ها را پوشش می‌داد. گرچه نشریه موضعِ ضدپارلمانی خود را رها نکرد؛ اما تا آن‌جاکه یک سیاست [معین] نشریه را هدایت می‌کرد، آن سیاستْ گرایش سندیکالیستی داشت. این نشریه‌ای بود التقاطی؛ [از یک‌طرف] اخبار مربوط به‌کمپین گاندی را منتشر می‌کرد، و [از طرف دیگر] در مورد این‌که اتحادیه‌های کارگری آفریقایی حاصل اندیشه‌های عرفانی فردی به‌نام زینی است، گزارشات تهیه می‌کرد. اما به‌نظر می‌رسد که نتیجه‌ی این روزنامه‌ی مخاطره‌آمیز منفی بود. این نشریه هم‌چنین از امور مربوط به‌خارج نیز گزارش تهیه می کرد، به‌ویژه در مورد حوادث روسیه‌ی تزاری برخوردی کوبنده داشت. کرافورد در یک برهه‌ی زمانی سفری را به‌دور دنیا آغاز کرد که بیش از یک سال به‌طول انجامید؛ این سفر برای دیدار با گروه‌های سندیکالیست در کشورهای انگلیسی زبان بود، و او گزارش خود را که تماماً توسط مری بازنگری شده بود، در نشریه منتشر کرد.

هنگامی که کارگران سفید‌پوست معدن در اواسط سال 1913 دست از کار کشیدند، فیتزجرالد و کرافورد در آن‌جا حاضر بودند. آن‌ها پیشاپیش معدن‌چیان از یک گودال به‌گودال بعدی راهپیمایی می‌‌کردند. بعد از آن‌که کرافورد معدنچیان مردد را به‌اعتصاب متقاعد کرد، بیش‌تر به‌شهرت او افزوده شد. او کارگرانی که خواهان اعتصاب بودند را به‌یک ‌طرف کشاند و اعتصاب‌شکنان را به‌طرف دیگر؛ این کار همیشه مؤثر واقع می‌شد. دیگر اعتصاب‌شکنی دربین نبود. در نهایت، در همان هنگامی‌که کرافورد به‌عنوان رئیس «فدراسیون اتحادیه‌ها» در سالن اتحادیه‌های ژوهانسبورگ نشسته بود، سربازان افرادی را که گفته می‌شد اعتصابات عمومی 1914 را رهبری کرده‌اند، محاصره [و دستگیر] کردند؛  کرافورد رابه‌همراه 8 نفر دیگر سوار کشتی اس‌اس آمجنی ((SS Umgeni کرده و از کشور اخراج کردند. مری برای رفتن به‌بریتانیا سوار کشتی شد تا با ‌کرافورد همراه شود. زمانی که جنگ اول جهانی آغاز شد هردوی آن‌ها به‌دام میهن‌پرستی افتادند و همین نقطه‌ی عطفی در رادیکالیسم آن‌ها بود.

یکی دیگر از چهره‌های برجسته‌ نگرش سندیکالیستیِ در آن زمان اندرو دانبار Andrew Dunbar بود. او که همیشه مخالف پارلمانتاریسم بود، به‌طور دایم از یک گروه سوسیالیستی به‌گروه دیگر سوسیالیستی می‌رفت. او برای تشکیل «یک اتحادیه بزرگ» فراخوان می‌داد و در سخنرانی‌هایش اعلام می‌کرد که تنها زمانی کارگران قادر به‌شکست دادن طبقه‌ی حاکم هستند که دست به‌اعتصاب عمومی بزنند. وقتی که او برای سیاه‌پوست‌ها سخنرانی می‌کرد، در مورد تصویب قوانین حرف می‌زد، و دراین مورد نظرش این بود که اگر مردم بساط زندان‌ها را جمع کنند، قوانین نیز بی‌اثر خواهد شد. او در جلسات مربوط به‌ IWA (انجمن بین‌المللی کارگران) همین حرف را تکرار می‌کرد. اما مردم طبق حرف‌های او عمل نمی‌کردند.

حدود شش ماه پس از دومین اعتصاب عمومی در سال 1914 جان اسماتس از پارلمان خواست برای اقدامات انجام شده[توسط کارگران] غرامت تعیین کنند؛ او مدعی بود که اعتصاب توسط سندیکالیست‌ها انجام شده است، پس باید به‌کار آن‌ها پایان داد. 3 تا 4 سال بعد، این شیطان [یعنی: سندیکالیست‌ها] تبدیل به بلشویک‌ها شد ـ اما بنا به‌‌اصطلاح کنرادی [‌ژورف کنراد نویسنده‌ی لهستانی‌ـ‌انگلیسی] دشمن دولت یا سندیکالیست‌ها و یا آنارشیست‌ها بودند. جِی دیویدسون، سوسیالیستی که مدتی طولانی در مجلس عضویت داشت، در نامه‌ای به‌تاریخ  21 فوریه‌ی 1914 نظرات خود به‌بریتانیا فرستاد. او نوشت:

به‌نظر می‌‌رسد که مطبوعات داخلی بریتانیا، گرایشات [و کنش‌های] سندیکالیستی ما در این‌جا را بیش از اندازه بزرگ‌نمایی می‌کنند. هیچ کشوری وجود ندارد که کارگرانش تا این حد از آموخته‌های نظری و سندیکالیستی محروم باشند. هرمسیری که انتخاب شده [و هر واکنشی که توسط کارگران شکل گرفته]، از طریق بی‌رحم‌ترین‌ و سنگ‌دل‌ترین کارفرماها [در جهان] به‌آن‌ها تحمیل شده است. هرگز و در هیچ کشوری نمونه‌ی این بی‌رحمی و سنگ‌دلی را نمی‌توان پیدا کرد [15].

آخرین و در این مورد جدی‌ترین تلاش در ایجاد یک شالوده‌ی سندیکالیستیْ قبل از انقلاب روسیه انجام گرفت؛ رویدادی که به‌تغییر مسیر بسیاری از رادیکال‌ها انجامید. چندی پیش از جنگ نوشته‌هایی [در زمینه‌ی ادبیات سوسیالیستی] برای «حزب کارگر سوسیالیست اسکاتلند» تهیه شده بود. این نوشته‌ها به‌راحتی در دسترس بود و طرز تفکر کسانی را منعکس می‌کرد که به‌دِ ‌لئون De Leon{*6} باور داشتند. افرادی [که این نوشته‌ها را در اختیار داشتند] به‌همراه ایده‌های‌شان به‌روزهای «صدای کارگر» برمی‌گشتند که با یک گروه کوچک لئونیستی هم‌کاری می‌کردند. آن‌ها باورهای اتحادیه‌گرایی صنعتی را به‌خوانندگان عرضه می‌کردند و روی برخی از اعضای «حزب کارگر» نیز نفوذ پیدا کرده بودند. زمانی که «مجمع سوسیالیست بین‌المللی» (ISL) تشکیل شد، جان کمپبل (John Campbel)، رالف رَب Ralph Rabb،مک‌لین McLean و چندین نفر دیگر حزب کوچک «کارگر سوسیالیست» را در ‌این مجمع ادغام کردند. آن‌ها قطعنامه‌ای به‌کنفرانس مجمع ارائه دادند که نظام‌نامه‌ی «حزب کارگر سوسیالیست» را می‌پذیرفت و هم‌چنین به‌رهبری مأموریت داده شد تا نوشته‌‌های «حزب کارگر سوسیالیست» را برای آموزش تکثیر کند. برهمین اساس، جونز Jones)) در ‌تاریخ 9 می 1916به‌حزب «کارگر سوسیالیست آمریکا» نامه نوشت و نشریات، نظام‌نامه، «پلاتفرم، قوانین و مانند آن» را در‌خواست کرد. این نشان می‌دهد که او با گام‌هایی که برداشته شده بود موافقت داشت. او در این مورد چنین می‌گوید:

من باید به‌نفوذ شگفت‌انگیزی که کارهای دِ لئون و فلسفه‌ی او به‌طورکلی طی همین یکی‌ـ‌دوسال اخیر در «حزب کارگر سوسیالیست» داشته است، اَدای احترام کنم».

جونز نامه‌‌ی خود را با این گفته درباره‌ی  «مجمع سوسیالیست بین‌المللی» به‌پایان می‌رساند:

مارکس نامی است که باید آن را با حرمت یاد کرد، و چیزی نمانده است که جانشین واقعی او (یعنی: دِ لئون)جای خودرا در میان بزرگان سوسیالیسم پیدا کند.

جونز نامه‌ی دیگری در نهمِ جولای به‌«حزب کارگر سوسیالیست» نوشت. او کپی نوشته‌هایحزب را تقاضا کرد و خواست اگر ممکن است، ماتریس [یا به‌اصطلاح چاپ‌چی‌ها: فیلم و زینگ] نوشته‌های موجود حزب را برایش بفرستند تا این نوشته‌ها در آفریقای جنوبی هم تولید شود. «مجمع سوسیالیست بین‌المللی» فراخوان دِ لئون مبنی‌بر اتحادیه‌گرایی صنعتی و یا ایجاد یک اتحادیه‌ی بزرگ را پذیرفت، و در دومین کنفرانس سالانه‌ی خود در ژانویه‌ی 1917 به‌‌اهداف «مجمع…» افزوده شد. این اهداف در حال حاضر چنین عنوان می‌شوند: «گسترش اصول بین‌المللی سوسیالیسم، اتحادیه‌‌ی صنعتی و ضدنظامی‌گری».

در واقع، «مجمع…» این هدف را در بیش‌تر طول سال‌ دنبال کرده بود؛ از همین‌رو بود که وضعیت استثنایی کارگران سفید پوست را مورد انتقاد قرار می‌داد و اصرار براین داشت که در کنار تشکل کارگران سفید پوست، کارگران سیاه پوست نیز متشکل شوند. عنوان‌های «بین‌الملل» (نشریه‌‌ی «مجمع…») ‌‌در طول سال 1916 این گرایش فکری را نشان می‌دهد. سرمقاله‌ی [«بین‌الملل»] در 17 مارس با سرتیتر «از تبعیض فاصله بگیریم» چنین نتیجه‌گیری ‌کرد که «کاپیتالیسم حتی بیش از سوسیالیسمی که ما به‌آن باور داریم، ما را وادار می‌کند که یا در جستجوی کاربرد بومی پرنسیب‌های انترناسیونالیستی باشیم، ویا درغیر این‌صورت اعتراف کنیم که انترناسیونالیسم ورشکست شده است». دو هفته‌ی بعد «درباره‌ی مسئله‌ی اتحادیه‌های بومی به‌کارگران فراخوان داده شد»، این گزارش توسط جورج میسون (George Mason)(کسی که اصرار داشت سیاه‌پوستان از اعتصابات معدن در سال 1913 حمایت کرده بودند) نوشته شده است. او ضمن ارجاع به‌اعتصاب معدن‌چیان و خیاط‌ها در دسامبر 1913 (یعنی: هنگامی‌که خیاط‌های مالایی)Malay tailors([!؟] به‌معدن‌چیان اعتصابی پیوستند)، و درعین‌حال که فریاد تحسین از طرف جمعیت (متشکل از سیاه‌پوست‌ها و سفیدپوست‌ها) بلند بود، رو به‌آن‌ها گفت: اگر کارگران سفید پوست و سیاه‌پوست در اعتصاب سال 1914 دست به‌دست هم داده بودند، نتیجه‌ی اعتصاب بسیار متفاوت می‌شد.

نشریه‌ی «بین‌الملل» در 30 ژوئن 1916 در مقاله‌ی اصلی خودْ کارگران سیاه پوست را فراخواند تا متشکل شوند؛ «کارگران سفیدپوست بیدار شوید»، به‌جُستار 22 سپتامبر برگردند، طبقه‌ی کارگر را علی‌رغم تفاوت‌ها در رنگ پوست‌ها به‌وحدت فرابخوانند، انشقاق بین کارگر ماهر و نیمه‌ماهر را دور بیندازند. در 6 اکتبر در بروشوری که برای انتخابات شهرداری رند نوشته شده بود، وضعیت انحصاری کارگران سفیدپوست مورد انتقاد قرار گرفت. در آن بروشور کاپیتالیسم «بزرگ‌ترین برابرساز نامیده شده بود» و گفته شده بود که «از مدت‌ها قبل می‌دانیم که همه‌ی کارگران در برابر عظمت خدای سرمایه یکسان‌اند». بروشور چنین ادامه می‌داد:

طبقه‌ی کارفرماها همه‌ی کارگران را بدون تبعیض در رنگ پوست ـ‌چه سفید و چه سیاه و چه زردـ تا زمانی که ارزان باشد، استثمار می‌کنند؛ با این وجود، تلاش می‌کنند تا تبعیض در رنگ پوست در صفوف کارگران را دایمی کنند.

[بنابراین] کارگران سفید‌پوست باید دست وحدت صنعتی‌ـ[‌اتحادیه‌ای] به‌سوی کارگران بومی دراز کرده و از نیروی خارق‌العاده‌ای که آن‌ها می‌توانند از سرمایه‌داران بکاهند تا به‌‌طبقه‌ی کارگر (یعنی: این تمدن حقیقی) بیفزایند، کمک بگیرند.

کارگران سفید‌پوست دستی برای کمک پیش نبردند و در این مسیر هیچ نشانه‌ای از پیشرفت به‌چشم نخورد. با این حال، «مجمع سوسیالیست بین‌المللی»از ‌توجه خود به‌اعضای رهبری SANNC [«کنوانسیون ملی بومی آفریقای جنوبی»] (که بعد‌ها ANC «کنگره‌ی ملی آفریقا» نام گرفت) دست نکشید و گاهاً (در بعضی از جلسات عمومی «مجمع…») ضمن همراهی با آن‌ها [از آن‌ها حمایت نیز می‌کرد]. این پیشرفت مهمی به‌حساب می‌آمد و در اواسط 1917 منجر به‌حرکتی برای ایجاد اتحادیه‌ی عمومی سیاه‌پوستان شد که در همان سال با حمایت «مجمع…» [نهادی به‌نام] «کارگران صنعتی آفریقا» (IWA)ایجاد گردید. تشکیل این نهاد [به‌مثابه‌ی اتحادیه عمومی کارگران] آغازکننده‌ی تاریخِ دخالت‌گری سوسیالیست‌ها در امر [سازمان‌یابی] اتحادیه‌های کارگری سیاه‌پوستان بود؛ و هرچند با تردید، اما نشانه‌ی نخستین گام در استقرار طبقه‌ی کارگر سیاه‌پوست در بتن مبارزه‌ی طبقاتی در آفریقای جنوبی است.

گرچه وقتی‌که معلوم شد مقامات سیاه‌پوست مأموران دولتی بودند، IWA (اتحادیه‌ی عمومی کارگران) فروپاشید، اما نام آنْ نمایان‌گر تأثیر لئونیسم و اندرو دانبار (Andrew Dunbar) است که (به‌عنوان یک ‌آنارشیست به«مجمع…» ملحق شد) و یکی از تدارک‌دهند‌گان مسائل نظری نیز بود. خط فکری او با سندیکالیسم مطابقت داشت و او هیچ‌وقت از این خط فکری فاصله نگرفت. [واقعیت این است‌که] نفوذ IWA به‌شدت دست‌کم گرفته شده بود؛ و هم‌چنین شکی در این نیست که IWA نقش قابل توجهی در اعتصابات 1918-1916 ایفا نمود[16].

سخن نهایی در مورد سندیکالیست‌ها [در آفریقای جنوبی] به‌توضیح نیاز دارد. با وجود اقدامات پس از جنگ برای ایجاد یک گروه [سندیکالیست]؛ چنین به‌نظر می‌رسد آن‌هایی که درگیر این کار شدند، به‌لحاظ کمّی ناچیز و درعین‌حال پراکنده بودند. آن‌ها نشریه‌ای برای خود نداشتند و به‌جای آن برای روزنامه‌ی بریتانیایی «کارگران بی‌باک»(Workers Dreadnought) که توسط سیلویا پانکهرست ((Sylvia Pankhurst{*7}گزارش تهیه می‌کردند و آن روزنامه را [در محل فعالیت خود] می‌فروختند. افرادی (از جمله دانبار) در مورد وقایع مربوط به‌اعتصابات سال 1922 گزارش تهیه ‌کردند. مقالات آن‌‌ها از فضایی ناگوار حکایت می‌کند و از وجود نگاه‌های تازه و متفاوتی نسبت به‌وقایع خبر می‌دهد. با وجود این‌که آن‌ها از اعتصاب حمایت می‌کردند، اما مقالات نشان‌گر این بود که آن‌ها در حاشیه‌ی حوادث قرار داشتند و قادر به‌تاثیرگذاری بر رویداد‌ها نبودند. آن‌ها پس از این‌گونه حوادث از صحنه‌ محو شدند.

پانوشت‌های نویسنده:

[1] جک اراسموس Jack Erasmusژورنالیست کم‌تر شناخته شده‌ای که از نیوزیلند آمده بود. هریسون در مورد وی می‌گوید که او اعلام کرده بود که هدفش از آمدن به‌آفریقای جنوبی «معرفی و تبلیغ سوسیالیزم» بوده است (صفحه‌‌ی 4). او در گروه‌های اولیه‌ی سوسیالیستی در شهر کیپ Cape Town فعال بود، پس از آن به رند Randرفت، جایی که او در روزنامه‌ی Rand Daily Mail مشغول به‌کار شد.

[2] اشاره‌ی ‌من در این‌جا به‌طور مشخص زبان یهودیان Yiddish استکه در رشته‌های مختلف کاری در «مجمع سوسیالیست‌های بین‌المللی» در پایان جنگ جهانی اول مورد استفاده قرار می‌گرفت. اما حتی در اوایل 1930 اولین گروه اپوزیسیون چپ در شهر کیپ تاون از زبان Yiddish برای بحث در جلسات استفاده می‌کردند و هم‌پنین اعضای «باشگاه کارگران یهودی» در ژوهانسبورگ نیز معمولاً به‌زبان Yiddish صحبت می‌کردند. من شاخه‌های مشابهی در آلمان، ایتالیا، هلند و دیگر گروه‌ها نمی‌شناسم؛ اما بسیاری از آن‌ها هویت خود را در گروه‌های محلی نگه‌ می‌داشتند و بحث‌های‌شان را به‌زبان مادری پیش می‌بردند.

[3] چنین تماس‌هایی بین هواداران سفیدپوست و پیکارجویان هندی قبل از 1914 معمولاً در سطح رهبری و محدود بع‌محافل کوچکی از روشن‌فکران بود و به‌انتقال اندیشه‌های سیاسی از سفیدپوستان به‌هندی‌ها نینجامید. برعکس، هواداران سفید‌پوست جذب فلسفه‌ی سیاسی گاندی شدند و و یا تحت تأثیر آن قرار گرفتند.

[4] من دقیقاً نمی‌دانم که در چه زمانی اتحادیه‌های کیپ کارگران رنگین‌پوست را به‌عضویت پذیرفتند. با این حال، هیچ نشا‌نه‌ای از این‌که آن‌ها کارگران آفریقایی را به‌عضویت در اتحادیه پذیرفته باشند، در دست نیست.

[5] اگر چه تحولات در نیمه‌ی دوم قرن با برخی از پیش‌زمینه‌های اتوماتیزه کردن منجر به‌کاهش تقسیم کار شد؛ اما در معادن مانند سایر مشاغلِ قبل از انقلاب صنعتی (برای مثال، ساختمان‌سازی) این تقسیم‌بندی، سخت و مستحکم حفظ  شد.

[6] یک سرکارگر به‌عنوان یک پیمانکار فرعی، کنترل دسته‌ی خود در انفجار و استخراج سنگ معدن در دست داشت. معدن‌چی سفیدپوست براساس نتیجه‌ی کار حقوق می‌گرفت و به‌کارگران دسته‌ی خود نیز براساس نتیجه‌ی کار مزد می‌پرداخت.

[7] تام مَن Tom Mann که به‌عنوان «سوسیالیست انقلابی» حرف می‌زند، می‌گوید که از سال‌ 1910 به‌بعد هیچ اتحادیه‌ صنعتی‌ای بدون وجود آفریقایی‌ها وجود نداشته است، مانند دوران گذشته در. رجوع شود به‌صفحه‌ی 110 Cope. این مسئله توسط فیلیپ نیز نقل شده است.

[8] من از هیچ‌گونه اسناد سازمانی، هیچ‌گونه خاطره‌‌ و هیچ مدرکی اطلاع ندارم. بنابراین، به‌غیر از روزنامه‌ی صدای کارگر Voice of Labour که مجموعه‌ای ناقص است و نیز روزنامه‌ی انگلیسی کارگران بی‌باک Workers Dreadnought  تقریباً می‌بایست به‌منابع تمتً دست دوم اعتماد می‌کردم؛ یعنی: رو Roux، هریسون Harrison، فیلیپس Phillips، سیمونز Simons و لِرومو Lerumo.

[9] رجوع شود به‌صفحه‌ی  تا 111 تا 117Cope. زندگی‌نامه‌ی اندروز Andrews‌به‌شدت تحت تاثیر خود او ترسیم شده است و ناخوش‌آیندی آشکار او از سندیکالیستی‌ها بدین‌معنی است که داستان نقل شده توسط Cope نیاز به‌تحقیق و تأیید دارد.

که که توسط منبع روایت شده است بیزار بود.

[10] یک گزارش در این مورد از Copeموجود است. این داستان، همانند بیش‌ترین قسمت‌های این اثر که جلب توجه هم می‌کند،  وقایع را از نگاه بیل اندروز Bill Andrews بازمی‌گوید. لو هِی‌سِم Lou Haysomگزارشی کامل و دقیق‌تری دارد و از خطا در بیوگرافی ناشناس و گزارشات تکیه‌پاره‌ی فیتزجرالد Fitzgerald جلوگیری کرده است. کار هِی‌سِم هیچ‌وقت به‌پایان نرسید.

[11] هِی ‌سِم، همان‌جا.

[12] یک بار دیگر شاهد مشکلاتی در این روایت هستیم. روایت Cope ناقص است؛ و روایت Simons هم همین‌طور. [بنابراین] من مجبور بودم که واقعیت را خودم بسنجم؛ یعنی: این واقعیت که این مؤلفان عموماً توجه اندکی به‌افراد و گروه‌هایی کرده‌اند که طرف‌دار و یا برضد «حزب کمونیست آفریقای جنوبی» ((CPSA بودند. بنابراین، من گزارشات هِی ‌سِم را پذیرفتم و آن را تا حدی از دو بیوگرافی در دسترس یعنی بیوگرافیِ (انون Anon و فیتزجرالد Fitzgerald) بیرون کشیدم. هِی ‌سِم نیز [روایت خودرا] از دو گزارش خواهر مری در مورد مواد منفجره ترسیم کرده است. تا قبل از گزارش هِی ‌سِم پذیرفتهشدهبود که مواد منفجره و دینامیت توسط اخلال‌گران در ریل جاسازی شده بود.

[13] Cope از صفحه‌‌ی 112 به‌بعد.

[14] همان منبع.

[15] به‌نقل از هیرسون Hirson و ویلیامز Williams، فصل هشتم.

[16] گزارش کامل این موضوع در نوشته‌های هیرسون و ویلیامز منتشر خواهد شد. این کار برای مطبوعات آماده شده است.

 پانوشت‌های مترجم

{*1} از دوست گرامی آقای محسن لاهوتی بابت ویرایش این نوشته تشکر می‌کنم.

{*2} جنبش سکولار سوسیالیست‌های یهودی بودند که مظهر سازمانی آن‌ها ائتلاف عمومی کار یهودیان بود که در امپراتوری روسیه در سال 1897 تاسیس شده بود.

{*3} لقبی سازمانی بود که برای ایجاد جمهوری مستقل ایرلند در قرن 19 و 20 مبارزه می‌کرد

{*4} نارودنیا فولیاNarodnaya Volyaویا (اراده‌ یا آزادی مردم)، معروف به‌نارودنیک‌ها، گروه چپی بودند که مسئولیت ترور الکساندر دوم در روسیه را به‌عهده داشتند. برادر لنین یکی از اعضای این گروه بود و یکی از اشخاصی بود که طرح ترور الکساندر سوم را برنامه‌ریزی کرده بودند و به‌همین دلیل نیز اعدام شد.

{*5} Wobblies = هواداران «کارگران صنعتی جهان» )IWW(؛ یک سازمان کارگری عمدتا آمریکایی، خصوصاً در اوائل قرن بیستم؛ که به‌سرنگونی سرمایه‌داری باور داشتند.

{*6} متفکر و فعال سیاسی مارکسیست و از مهم‌ترین چهره‌های مارکسیستی ایالات متحده آمریکا بود. عقاید او بسیاری از مارکسیست‌ها را در سراسر جهان (و بخصوص در انگلستان) تحت تأثیر قرار داد و بسیاری از مارکسیست‌ها خود را «ده لئونیست» یا «مارکسیست‌/ده لئونیست» خوانده‌اند. از او آثاری در زمینه‌ی تشریح دقیق چگونگی ساختار جامعه‌ی سوسیالیستی به‌جا مانده‌است. او اعتقاد داشت که همه‌ی صنایع و خدمات باید توسط کارگرانی که در اتحادیه‌های صنعتی سازمان داده شده‌اند، تحت کنترلی دموکراتیک درآیند.

{*7} سیلویا پنکهرست (تولد 1882 – مرگ 1960) فعال سیاسی و مبارز کمونیست بریتانیایی بود که برای حقوق زنان و بخصوص اعطای حق رأی به‌زنان مبارزه می‌کرد.

کتاب‌شناسی:

Anon (nd), ‘Biography of Mary Fitzgerald’, typescript.
R K Cope (cl944), Comrade Bill.The Life and Times of WH Andrews, Worker’s Leader, Stewart Printing, Cape Town.
Mary Fitzgerald (nd), ‘Autobiography’, typescript.
Wilfrid H Harrison (nd), Memoirs of a Socialist in South Afiica, 1903-47, Stewart Printing.
Lou Haysom (nd), ‘Mary Fitzgerald’, an untitled typescript.
B Hirson and Gwyn Williams (1993/4 – forthcoming) The Delegate for Africa, The Life and Times of David Ivon Jones, Core Publications, London.
A Lerumo (1971) [M Harmel], Fifty Glorious Years, Inkululeko Press.
John Philips (1978), ‘The South African Wobblies: The origin of Industrial Unions in South Africa’, Ufahuma, 8,3.
J H & R E Simons (1969), Class and Colour in South Africa, 1850-1950, Penguin.
Voice of Labour. I only have an incomplete set. The same copies are available at the Institute of Commonwealth Studies, London.
Originally from the Southern African Anarchist & Syndicalist History Archive.

−−−−−−−−−−−−−−−−−−−−−−−−−−−−−−−−−−−−−−−−−−−−−−−−−−−−−−

‍پی‌نوشت یکم: متن برگرفته از سایت رفاقت کارگری می باشد.

پی نوشت دوم: متن توسط سردبیر ویرایش شده است.

اعتصاب معدنچیان انگلیس (1985-1984)

نوشته استیون

ترجمه پویان فرد

اعتصاب معد‌ن‌‌چیان در 1985-1984 در تاریخ طبقه‌ی کارگر انگلیس همواره به‌عنوان یک نقطه‌‌ی عطف بسیار مهم به‌یاد خواهد ماند: یک نقطه‌‌ی عطف تاریخی بین سازمان‌های اتحادیه‌ای طبقه‌ی کارگر و دولت (به‌عنوان نماینده‌ی اقلیت ممتاز) در پایان قرن بیستم. صدماتی که طبقه‌ی کارگر و سازمان‌های کارگری انگلیس به‌عنوان یک مجموعه،‌ از پسِ شکست معدن‌چیان متحمل شدند، تا آن‌جا سنگین بود که هنوز هم تلاش برای بازسازی این صدمات، همانند بازسازی شهرهایی‌که معادن ذغال در آن قرار داشتند، ادامه دارد. اگر قرار براین است‌که نهادهای طبقه‌ی کارگر و هم‌چنین [آرایش مبارزاتی] این طبقه به‌مثابه‌ی یک کلیت بازسازی شود، فهم مبارزه‌ای که در 1985-1984 جریان داشت و نیز فهم درس‌هایی که از آن می‌توان بیرون کشید، از بیش‌ترین اهمیت ممکن برخوردار است.

دست‌آورد اعتصاب معدن‌چیان در سال 1974 جای‌گزینی دولت محافظه‌کار با دولتی بود که «حزب کارگر» در رأس آن قرار داشت. بدین‌ترتیب بود که دولت کارگری به‌این مسئله پی‌برد که طبقه‌ی کارگر، به‌ویژه کارگران معادن، از ظرفیت اِعمال قدرت سیاسی برخوردارند، و اگر این ظرفیت را به‌درستی به‌کار بگیرند، حتی می‌توانند رهبری کشور را نیز تغییر بدهند. بدیهی است که «حزب کارگر» در عدم تمایلش و هم‌چنین برای جلوگیری از ‌تکرار چنین وقایعی در آینده، اتاق‌های فکر را ایجاد نمود تا درباره بهترین شیوه‌ی توقف امکان بروز این ظرفیت، و نیز پایان بخشیدن به‌امکان اِعمال قدرت کارگری بهترین تصمیم‌ها را بگیرند. اطاق‌های فکر طرح مذاکره‌ درسطح ملی برای تعیین دستمزد را، به‌مثابه‌ی عامل اصلی اعمال قدرت معدن‌چیان، هدف گرفتند [تا مذاکرات منطقه‌ای و گروهی را با آن جای‌گرین کنند]؛ طرح مذکور‌ یک ساختار متمرکز بود که مسائل دستمزد و شرایط کار معدن‌چیان در سراسر کشور را مورد مذاکره قرار می‌داد و می‌توانست به‌منزله‌ی نقطه‌ی پایان اختلافات منطقه‌ای بر سر دستمزد و دیگر نابرابری‌ها عمل کند. علت به‌رسمیت شناخته شدن پیروزی معدن‌چیان در اعتصاب‌های 1969، 1972 و 1974 قدرت اتحاد آن‌ها در یک سازمان‌ و ماهیت متحد چنین ساختاری بود. حزب کارگر «طرح‌ تشویق منطقه‌ای» را در مجاورت ساختار چانه‌زنی در سطح ملی و نیز برعلیه برگه‌های رأیِ ملی قرار داد تا در اتحاد معدن‌چی‌ها شکاف ایجاد کند. این طرح به‌معنی آن بود که تصمیم‌گیری درباره‌ی دستمزد و شرایط کار [می‌بایست] در سطح محلی انجام می‌شد و تصمیمات منطقه‌ای درجه‌ی اهمیت‌ بیش‌تری نسبت به‌تصمیمات ملی پیدا می‌کرد. این طرح (یعنی: طرح برعلیه تصمیمات رأی ملی) بیش‌تر در ناتینگهام و میدلندز مورد استقبال قرار گرفت؛ همان جایی‌که ‌ـ‌در ادامه نشان می‌دهیم که‌ـ دو دستی چسبیده به‌منافع خود، منافع اکثریت معدن‌چیان اعتصابی در سال 85-1984 را نادیده گرفتند. با این حال، «حزب کارگر» در انتخابات دور بعدی شکست خورد ومحافظه‌کاران در سال 1979 با حضور مارگارت تاچر در رأس خود، دوباره به‌قدرت رسیدند و «طرح‌ تشویق منطقه‌ای» به‌همان شکلی ادامه پیدا کرد که «حزب کارگر» آن را آغاز کرده بود.

حوادث سال 1984 نقطه‌ی اوج سال‌ها مبارزه‌ی کارگران معدن برای افزایش دستمزد و بهبود شرایط کار بود؛ مبارزه‌ای که در سال‌های بلافاصله قبل از اعتصاب بزرگ در سال 1984 برای جلوگیری از ترفندهایی انجام می‌شد که می‌خواست معادن ذغال را پیش از موعد مقرر تعطیل کند. نقطه‌ی اوج این مبارزات سال 1981 بود؛ یعنی همان سالی‌که دولت تاچر تازه مستقر شده بود. تهدید به‌اعتصاب در آن سال باعث شد تا دولت تاچر در مقابل خواست معدن‌چیان عقب‌نشینی کند؛ و معدن‌چیان یورکشایر نیز قطع‌نامه‌ای را به‌این مضمون تصویب ‌کردند که اگر معادن ذغال‌ سنگ به‌دلایلی غیراز فرسودگی و یا مشکلات مربوط به‌زمین‌شناسی تعطیل شود، آن‌ها اقدام به‌‌اعتصاب خواهند کرد.

در اوایل 1984 دولتْ توافق ناشی از اعتصاب سال 1974 با معدن‌چیان را منسوخ اعلام کرد و درصدد بستن 20 معدن برآمد که غیراقتصادی مطرح شده بودند. 20 هزار نفر بی‌کار شدند. در اوایل مارس بسیاری از کارگران در مناطق آسیب دیده دست به‌اعتصاب زدند. ابتکار عمل از طرف معدن‌چیان منفرس ازمجتمع یورکشایر بود که در «اتحادیه ملی معدن‌کاران» به‌خوبی متشکل شده بودند. این اتحادیه دربرگیرنده‌ی بیش‌تر کارگران معدن دربریتانیا بود. در 5 مارس رأی‌گیری محلی برای اعتصاب، در پاسخ به‌‌اعلامیه شرکت «ذغال سنگ» (Coal Board)، انجام شد و اعتصاب آغاز گردید. شرکت «ذغال سنگ»  اعلام کرده بود که طی 5 هفته،‌ پنج معدن دیگر نیز شامل طرح «تعطیلی سریع معادن غیراقتصادی» می‌شود و تعطیل خواهند شد. این اعلامیه باعث شد تا معدن‌چیانکورتون‌وود کالی‌یری (Cortonwood Colliery) در برامتون (Brampton) واقع در شمال یورکشایر و معدن‌چیان بول‌کلیف وود (Bullcliffe Wood)  در برامتون(Brampton) نزدیک اوست (Ossett) به‌اعتصاب بپیوندند. با این حال، شایان ذکر است که قبل از رأی‌گیری برای اعتصاب 6 هزار کارگر معدن به‌طور «غیر رسمی» دست به‌اعتصاب زده بودند. اعلام تعطیلی معادن بیش‌تر از طرف دولت، معدن‌‌چیان هرینگتون (Herrington) در دورهام (County Durham) وپولمایسه (Polmaise) در اسکاتلند را تحت تاثیر قرار داد و فردای آن روز دسته‌های اعتصابیون درحالی که شعارهایی را حمل می‌کردند، در مقابل گودال‌های ذغال‌سنگ ناتینگهام ظاهر شدند. ناتینگهام شهرستانی است که کم‌ترین صدمه را از بسته شدن گودال‌های ذغال‌سنگ دیده بود.

دوازدهم مارس آرتور اسکارگل (Arthur Scargill) رهبر «اتحادیه‌ی ملی معدن‌کاران» قصد خود مبنی‌بر تبدیل اعتصاب محلی به‌اعتصاب در سطح کشوری را اعلام کرد و خواستار پیوستن تمام اعضای «اتحادیه‌ی ملی معدن‌کاران»  در سراسر کشور به‌اعتصاب شد. بلافاصله پس اعلام ‌اعتصاب سراسری، هنگامی که گروه‌های محلی درگیر رأی‌گیر برای اعتصاب بودند، پاره‌ای آشفتگی‌ها بین رهبران «اتحادیه‌ی ملی معدن‌کاران» در رابطه با فراخوانِ به‌اعتصاب عمومی پیدا شد؛ چراکه دولت ـ‌براساس یک قانون جدید‌ـ اتحادیه‌ها را برای اقدام به‌اعتصاب ملزم به‌رأی‌گیری می‌کرد. از آن‌جایی که مشاجرات در طول اعتصابات 1972 و 1974 به‌اختلافاتی منجر شده بود که همه‌ی اعضای «اتحادیه‌…» از آن آسیب دیده بودند، [از این‌رو] در اعتصاب سال 1984 اجماع عمومی براین بود که نیازی به‌این نیست که همانند نواحی آسیب دیده از تعطیل شدن معادن، در نواحی مختلف دست به‌‌رأی‌گیری بزنیم.

هم‌بستگی با کارگران معدن از طرف کارگران دیگر صنایع کم و گذرا بود؛ با این حال، شاهد بعضی نمونه‌های کنش‌ حمایتی از سوی باراندازان و کارگران راه‌آهن بودیم که با پذیرش ریسک اخراج از حمل ذغال سنگ خودداری ‌کردند. «کنگره‌ی اتحادیه‌های کارگری انگلیس» (TUC) از «اتحادیه‌ی ملی معدن‌کاران» حمایت نکرد؛ و یکی از اتحادیه‌‌های مربوط به‌متخصصین برق و نیز اتحادیه «برق، الکترونیک، مخابرات و لوله کشی» (EETPU) نیز به‌طور فعالانه‌ای با اعتصاب مخالفت ورزیدند. عامل دیگری که با معدن‌چیان خصومت ورزید، عدم حمایت از سوی رهبریِ اتحادیه فلز بود؛ این عدم حمایت در حالی بود که اعتصاب اتحادیه کارگران فلز در سال 1981 توسط معدن‌چیان مورد حمایت قرار گرفته بود و آن‌ها از تحویل ذغال کُک به‌هنگام اعتصاب کارگران فلز خودداری کرده بودند.

در طول تمامی این جدال‌، کارگران معدن ناتینگهام‌ نقش کلیدی را برعهده داشتند، چراکه گودال‌ آن‌ها از آخرین گودال‌هایی بود که  تهدید به‌بسته شدن می‌شد و درنتیجه معدن‌چیان ناتینگهام نیز آخرین کارگرانی بودند که  در تهدید ‌از دست دادن شغل‌ خود قرار داشتند. بسیاری از گودال‌های ناتینگهام ذخایر وسیع و مقادیر بالایی از تجهیزات مدرن در اختیار داشتند که دیگر گودال از آن محروم بودند؛ علاوه براین، دراثر اصلاحات صنعتی که توسط دولتکالاهان (Callaghan) در سال 1977 انجام شده بود، معدن‌چیان ناتینگهام بیش‌ترین دستمزد را نسبت به‌دیگر معدن‌چیان در سراسر کشور دریافت می‌کردند. در اثر عدمِ توجه به‌مصالح جمعی در ابراز هم‌بستگی با معدن‌چیانی که به‌طور مستقیم از بسته شدن معادن آسیب دیده بودند، تمام معدن‌چیان ناتینگهام با چشم‌پوشی از پیوستن به‌اعتصاب، تا اواخر سال 84 به‌کار خود ادامه دادند؛ و در اواخر این سال نیز تنها 20 درصد از آن‌ها دست از کار کشیدند. این مسئله، ‌شکافِ موجود بین معدن‌چیانی که مشاهده‌گر اعتصاب بودند و آن‌هایی را که در اعتصاب بودند، عمیق‌تر کرد؛ و به‌عامل برخوردهای حشونت‌آمیزی متعددی نیز تبدیل گردید. بسیاری از معدن‌چیان ناتینگهام در اواخر اعتصابْ به‌دلیل عدم رأی‌گیری کشوری که از ‌‌نظر آن‌ها «غیردموکراتیک» بود، از «اتحادیه‌ی ملی معدن‌کاران» جدا شدند و «اتحادیه معدن‌کاران دموکرات» (UDM) را تشکیل دادند. این اتحادیه جدید تا به‌حال دعاوی دادگاهیِ متعددی با «اتحادیه‌ی ملی معدن‌کاران» داشته‌ که اکثر آن‌ها جنبه‌ی مالی داشته است. «اتحادیه معدن‌کاران دموکرات» در سال 2004 به‌شدت مورد انتقاد قرار گرفت؛ و این هنگامی بود که معلوم شد دو تن از افراد عالی‌رتبه‌‌‌ی آن، هریک بیش از 150هزار پوند گرفته بودند تا این اتحادیه را که در موقع اعتصاب کم‌تر از 1500 عضو داشت، تشکیل بدهند.

همان‌طور که در مورد معدن‌چیان ناتینگهام مشاهده کردیم، پشتیبانی از اعتصاب در معادن ذغال‌سنگ سراسر بریتانیا گوناگون [و متزلزل] بود. اکثر معدن‌چیان کشور نظاره‌‌گرِ اعتصاب بودند؛ البته با بعضی استثناها، به‌ویژه معدن‌چیان در لسترشایر (Leicestershire)، در داربی‌شایر جنوبی (Derbyshire)، در میدلندز (Midlands) و در شمال ویلز (Wales). معدن‌چیان جنوب ویلز هنوز تااندازه‌‌‌‌‌‌ی زیادی به‌دلیل عدم حمایت از اعتصاب کارگران فلز و کارکنان بهداشت در سال‌های گذشته (که از آن‌ها درخواست هم شده بود)، آزرده خاطر بودند؛ اما در این منطقه به‌اندازه‌ی کافی چاله‌های در تهدید به‌تعطیلی وجود داشت تا بتوان در اعتصاب شرکت کرد. حدود 93 درصد از معدن‌چیان از این مناطق در آغاز ماه مارس 85، درست قبل از این‌که اعتصاب به‌پایان برسد، در اعتصاب به‌سر می‌بردند. این معدن‌چیان همراه با معدن‌چیان کِنت (Kent)در جنوب ویلز طولانی‌تر از بقیه‌ی معدن‌چیان در اعتصاب بودند.

دولت روش‌های ممکن و منتج از گزارش‌های سال 1974 را که به‌هنگام ملی کردن صنایع یعنی: طرح موسوم ریدالی (Ridley) دریافت کرده بود، با جدیت مورد مطالعه قرار می‌داد تا به‌هنگام وقوع اعتصاب بتواند ده‌ها هزار پلیس را از سراسر کشور فرابخواند. هرچند که نقش رسمی پلیس به‌هنگام اعتصاب «استفاده از تاکتیک‌های ضدشورش بود تا از قانون در برابر خشونت ناشی از اعتصاب حمایت کند»؛ اما آن‌ها اغلب برعلیه معدن‌چیانی که در اعتصاب بودند، از باتوم‌های بی‌خطری استفاده می‌کردند که همگان با آن آشنایی دارند: باتوم‌هایی که در واقعه‌ی مشهور و شناخته شده‌ی اُور گریوره (Battle of Orgreave)مورد استفاده قرار گرفتند و بسیاری نیز براین باورند که موجب مرگ دیوید جونز (David Jones) و جو ‌گیرین (JoeGreen) گردیدند که در اعتصاب به‌سر می‌بردند. سه کودک نیز در طول اعتصاب به‌دلیل دزدی ذغال سنگ در زمستان کشته شدند. معدن‌چیان هم‌چنین به‌طور جدی  براین باورند که عناصر ارتشی نیز در مقابل صفوف اعتصابیون حضور داشتند؛ فیلم‌هایی از «مأموران پلیس» با بالاپوش‌های کوتاه موجود است که شماره‌ی  شناسایی افراد از روی یقه‌ آن‌ها پاک شده است.

معدن‌چیان در طول اعتصاب در رابطه با افکار عمومی کشور به‌شدت منزوی بودند؛ این درحالی است ‌که بسیاری از مناطق شمال انگلیس و ویلز از حامیان اعتصاب بودند. مطبوعات سرمایه‌داری هیستریِ وسیعی برعلیه معدنچیان به‌راه انداختند. از میان نشریات به‌‌ویژه The Sun و Daily Mail بودند که در طول اعتصاب کمپین کثیفی به‌راه انداخته بودند. [از طرف دیگر] ایجاد هراس و تشویش اذهان عمومی از سوی دولت تاچر باعث شد تا بسیاری از مردم در جنوب انگلستان (به‌غیر از کِنت Kent) با سوء‌ظن به‌اعتصاب نگاه کنند و منافع خود را در تضاد با آن ببینند.

همسران، مادران و دختران معدن‌چیان نقش بسیار مهمی در طول اعتصاب بازی ‌کردند؛ و در بیش‌تر مواقع، وظایف جمع‌آوری کمک‌های مالی و هم‌چنین نیروی انسانی در آشپزخانه را به‌عهده داشتند که به‌شدت برای اجتماعات اعتصابیون گرسنه مورد نیاز بود. آن‌ها هم‌چنین مقادیر بسیار زیادی آثار ادبی تولید کردند که در مقابل حملات مطبوعات ملی، اغلبْ طبیعتی دفاعی داشت. اولین گروه از این نوع «زنان بارنسلی (Barnsley) برعلیه تعطیلی معادن ذغال سنگ» (Barnsley Woman Against Pit Closures) بود؛ گروهای محلی دیگری از زنانِ «برعلیه تعطیلی معادن ذغال سنگ» به‌سرعت تشکیل شدند و خیلی سریع باهم ارتباط برقرار کردند و به‌عنوان سازمانی در سطح ملیْ ‌انجام کارهای مربوط به‌هم‌بستگی را به‌عهده گرفتند. مادلین باترفیلد (Madeline Butterfield)زنی که از فعالین تشکلِ «برعلیه تعطیلی معادن ذغال سنگ» بود، در کتابش به‌نام «افکار اعتصاب» که بعد از اعتصاب منتشر شد، می‌نویسد: «اعتصاب فرصتی برای همگان بود تا استعدادها و توانایی‌های خود را کشف کرده و این استعدادها و توانایی‌ها را در عمل به‌کار بگیرند».

در ماه‌های آغازین سال 1985 صفوف اعتصابیون از هم گسیخت معدن‌چیان در بسیاری از نواحی با اکراه به‌کار بازگشتند. زمستانِ آن سال به‌ویژه خیلی سرد بود و بسیاری از خانواده‌ها قادر به‌پرداخت هزینه‌های مربوط به‌گرمایش خانه‌هایشان نبودند؛ چراکه دولت در اکتبر 84 اموال «اتحادیه‌ی ملی معدن‌کاران» را ضبط کرد و معدن‌چیان نیز به‌این دلیل که اعتصاب غیرقانونی اعلام شده بود، نمی‌توانستند کمک هزینه‌ی دولتی تقاضا کنند. دست‌های تاچر درحال خفه کردن جمعیت‌های معدنچی بود و خانواده‌هایی که در این جمعیت‌ها زندگی می‌کردند، اساساً چیزی برای زندگی نداشتند؛ حتی برای تهیه غذا مجبور به‌‌غارت از مغازه‌های محلی شده بودند. کمپین کثیف و بی‌رحمانه‌ی مطبوعات جناح راست نیز باج و خراج خود را از اعتصابیون گرفت؛ معدن‌چیان به‌طور مداوم مورد حمله قرار می‌گرفتند و به‌واسطه‌ی دروغ‌هایی که در مورد آن‌ها در سراسر کشور پخش می‌شد، بد جلوه داده می‌شدند. آرتور اسکارگل، که البته قابل پیش‌بینی هم بود، مورد حمله‌ی مطبوعات قرار گرفت؛ مطبوعاتی که دائماً در تلاش بودند تا ورقِ خود (یعنی: برچسب یک «دیوانه‌ی چپ‌گرا») را برعلیه او بازی کنند و ‌سخنان او را یاوه‌سرایِی‌های یک پارانوئیدِ مارکسیست جلوه بدهند. در اوایل ماه مارس 85، شصت درصد از معدن‌چیانِ سراسر کشور هنوز در اعتصاب بودند؛ این میزان در همین موقعِ سال گذشته 74 درصد بود. در سوم ماه مارس رأی‌گیری شد و با اکثریتی ناچیز، شکست خورده و بدون هرگونه قرارداد جدیدی با مدیریت، معدن‌چیان تصمیم گرفتند به‌کار بازگردند. در کنفرانس «اتحادیه‌ی ملی معدن‌کاران» که این تصمیم گرفته شد، تنها کِنت (Kent) به‌ادامه‌ی اعتصاب رأی داد.

برنامه‌ی دولت مبنی‌بر «بستن سریع» معادن ذغال سنگ بلافاصله پس از اعتصاب به‌اجرا گذاشته شد؛ این برنامه هم‌چنان متعهد به‌طرح ریدالی بود که می‌گفت واردات ذغال ‌سنگ از استرالیا، کلمبیا و آمریکا ارزان‌تر از استخراج ذغال ‌سنگ در بریتانیاست. تاچر بدون در نظر گرفتن این‌که طرح ریدالی چه اثرات مخربی روی زندگی ‌معدن‌چیان بریتانیا می‌گذارد، به‌نام اقلیت ممتاز جامعه به‌برنامه‌ی صنعت‌زدایی خود در ابعاد وسیع‌تری ادامه داد. اکثریت جامعه که معدن‌چیان ناامید در اثر ویرانی اجتماعات خویش نمونه‌ی بارز آن بودند، بدون شغل و در نیازمندی و فقر، و نیز بدون مجالی برای شادی یا زیستِ مسالمت‌آمیز، به‌امان خود رها شدند.

دولت سرِ معدن‌چیان ‌ ناتینگهام نیز کلاه گذاشت. زیرا در سال 1984 به‌آن‌ها گفته بود: معادنی که در آن کار می‌کنند، تعطیل نخواهد شد؛ به‌همین دلیل آن‌ها هم میلی به‌شرکت در اعتصاب نداشتند. اگر مدرک بیش‌تری برای اثبات این لازم باشد که قصد دولت ایجاد شکاف در صفوف معدن‌چیان سازمان‌یافته و نیز تقسیم آن‌ها به‌‌دو شقه بود، به‌این نمونه می‌توان ارجاع داد: بین سال‌های 1985 و 1994 بسیاری از معادن ذغال سنگِ  ناتینگهام نیز تعطیل شدند.

سرانجام صنعت ذغال ‌سنگ انگلستان در سال 1994 به‌بخش خصوصی واگذار شد و در حال حاضر نیز به‌عنوان ذغال‌ سنگ بریتانیا شناخته می‌شود؛ در آن زمان تنها 15 معدن عمیقِ تولیدی وجود داشت، که در سال 2005 به 8 معدن کاهش یافت.

خفتی که هم‌اکنون بر اجتماعات سابق معدنچیان حکم‌فرماست، به‌خوبی مستند شده است. علاوه‌بر عامل بی‌کاری آشکار، خودکشی هم به‌طور قابل ملاحظه‌ای، به‌ویژه در سال 1984 بالا رفته است.

پس از ماه‌ها دریافت حقوق [ناچیز] دوران اعتصاب که اتحادیه‌ آن را می‌پرداخت، بسیاری از معدن‌چیان و خانواده‌های آن‌ها به‌سختی مقروض شده بودند؛ و این قرضْ سال‌ها بعد از اعتصاب، به‌دلیل بی‌کاری و تعطیل معادن ذغال سنگ، افزایش یافت و فشار آن غیرقابل تحمل شد. مصرف هروئین در اجتماعات سابق معدن‌چیان به‌طور میانگین 27 درصد بالاتر از میانگین مصرف هروئین در سطح ملی است؛ مصرف هروئین در ویک‌فیلد (Wakefield) و مناطق غرب یورکشایر(Yorkshire) بین سال‌های 2000 و 2004 سه هزار و سیصد و شصت و یک درصد افزایش یافت. در گزارش اتحادیه‌ی اروپا ویک‌فیلد هم‌چنین به‌عنوان یکی از محروم‌ترین مناطق اروپا طبقه‌بندی شده است؛ علاوه‌بر ویک‌فیلد مناطق دیگری مانند گرایم‌تروپ (Grimethorpe)در جنوب یوکشایر و نوسلی (Knowsley) درمرسی‌ساید (Merseysid) که همگی جزیی از اجتماعات سابق معدن‌چیان بودند، از جمله‌ی محروم‌ترین مناطق اروپا به‌حساب می‌آیند.

جوامع ویران شده‌ی معدن‌چیان که به‌حال خود رها شده بود تا بپوسند، حتی یک‌ پنی کمک مالی از دولت دریافت نمی‌کردند؛ دولتی که با شمشیر خود تنها منبع درآمد این جوامع (یعنی: گودال‌های ذغال سنگ) را که زندگی معدن‌چیان به‌آن بستگی داشت، قطع کرده بود.

تاچر سیاست صنعت‌زدایی خود را در سراسر نیمه‌ی دوم دهه‌‌ی 80 ادامه داد تا واردات از خارج رونق پیدا کند. اجرای این سیاستْ صنعت در بریتانیا را به‌طور چشم‌گیری ویران کرد و هزاران نفر نیز شغل خود را از دست دادند. میزان تخریب تا آن‌جا بود که در اواخر دهه‌ی 80 بیکاری در بریتانیا به 11 درصد و در جوامع معدن‌چیان به 50 درصد رسیده بود. پتانسیل ایجاد تغییر در جامعه و هم‌چنین قدرت اتحادیه‌ها ـ‌با شکست معدن‌چیان‌ـ شکست خورد، به‌طوری‌که تنها دولت باقی مانده بود تا جریان بازار آزاد خودرا تحکیم بخشد.

تنها به‌واسطه‌ی قدرت واحد و یک‌پارچه‌ی معدن‌چیان و در هم‌بستگی  آن‌ها با یکدیگر این امکان به‌وجود می‌آمد تا بتوان تاچر را شکست داد. مهم‌ترین درسی که باید از این اعتصاب گرفت: جای‌گزینیِ پریشانی و تنش با‌‌ وحدت کامل طبقه (به‌ویژه در نبردی سخت و طولانی، مانند نبرد 1985-1984) بود که نمی‌بایست چنین می‌شد. این را به‌هیچ قیمتی نباید فراموش کرد.

یادداشت:

[1] از دوست بسیار عزیز و محترم، محسن لاهوتی، برای بسیاری از کارها و ازجمله برای ویرایش این ترجمه تشکر می‌کنم.

———————————————-

وقایع‌نگاری اعتصاب معدنچیان انگلیس

وقایعی که منجر به‌قطع اضافه‌کاری در نوامبر 1983 و به‌اعتصاب معدنچیان

در 1984-1985 برای ادامه‌ی اشتغال راهبر گردید.

قبل از اعتصاب:

27 سپتامبر 1983- «اتحادیه ملی معدن‌چیان» NUM طرح افزایش سالانه‌ی دستمزد را ارائه می‌دهد.

29 سپتامبر 1983ـ «انجمن ملی ذغال سنگ» NCB که متشکل از صاحبان معادن است، به‌طرح افزایش دستمزد اتحادیه معدن‌چیان به‌طور مکتوب پاسخ منفی می‌دهد، و اضافه می‌کند که طرح مطالباتی قبلی مبنی برافزایش 5.2 درصد دستمزد «مشروط به‌‌کاهش هزینه‌های اضافی قابل قبول است».

21    اکتبر 1983ـ نمایندگان ویژه‌ی «اتحادیه ملی معدن‌چیان» در کنفرانسی به‌اتفاق آرا موافقت کردند که:

یک) طرح افزایش دستمزد هیئت مدیره‌ی  «انجمن ملی ذغال سنگ» را به‌نشان نارضایتی عمومی رد کنند.

دو) براعتراض «اتحادیه ملی معدن‌چیان» نسبت به‌تعطیلی چاله‌های ذغال سنگْ مجدداً تأکید نمایند؛ با هرگونه کاهش نیرو و اخراج مبارزه کنند، و در مقابل طرح «انجمن ملی ذغال سنگ» و دولت که می‌خواهند 70 چاله‌ی ذغال سنگ را طی 5 سال آینده تعطیل کنند، بایستند.

سه) بر ادامه‌ی اضافه‌کاری‌های موجود تأکید کنند.

27 اکتبر 1983ـ «انجمن ملی ذغال سنگ» در مقابل طرح پیش‌نهادی «اتحادیه ملی معدن‌چیان» مجدداً روی طرح مورد نظر خود تاکید می‌کند.

31 اکتبر 1983- معدن‌چیان اضافه‌کاری را مجدداً شروع می‌کنند.

1 مارس 1984ـ «انجمن ملی ذغال سنگ» تعطیلی معدن ذغال سنگ کورتون وود در ایالت یورکشایر (واقع در شمال انگلیس) و نیز کاهش تولید 4 میلیون تن ذغال سنگ در سال آینده (که به‌معنی از دست رفتن 20 هزار شغل بود) را اعلام نمود.

آغاز اعتصاب در سال 1984:

5 مارس: پس از حکمِ برآمده از رأی‌گیری همگانی در مورد دفاع از فعالیت صنعتی و نیز حفاظت از کار و زندگی معدن‌چیان، اعتصاب در ایالت یورکشایرشروع شد.

6 مارس: «اتحادیه ملی معدن‌چیان» در یورکشایر و اسکاتلند به‌اعتصاب فراخوان می‌دهند. تا 12 مارس نیمی از کلیه معدن‌چیان انگلیس دست به‌اعتصاب زدند.

14 مارس: طبق اطلاع «مرکز ملی گزارش» (The National Reporting Centre) بنا به‌تقاضای پلیس ناتینگهام 8000 نیروی پلیس که نیمی از کل 43 قرارگاه پلیس در بریتانیا را شامل می‌شد، به‌حالت آماده‌باش درآمد. دادگاه نیز حکم به‌توقف تجمعات خیابانی «اتحادیه ملی معدن‌چیان» داد.

15 مارس: دیوید جونز، معدن‌چی 23 ساله‌ای که در یک تجمع خیابانی در الرتون شرکت داشت، کشته می‌شود.

18 مارس: پلیس ‌تجمع خیابانی کارگران معدن کنت را متفرق می‌کند و آن‌ها را به‌طرف تونل دارت فورت عقب می‌راند. پلیس کمپ‌های ارتشی واقع در ناتینگهام را در اختیار می‌گیرد.

19 مارس: رسیدگی به‌‌پرونده‌ی بی‌اعتنائیِ بخش یورکشایرِ «اتحادیه ملی معدن‌چیان» به‌حکم دادگاه که با استفاده از قانون ضداتحادیه‌ای توری (Tory anti-trade union legislation) توهین به‌دادگاه تلقی شده بود، برای مدت نامعلومی به‌تعویق افتاد. اعضای «اتحادیه ملی معدن‌چیان» در ناتینگهام با تجمعات مسالمت‌آمیز هم‌کاران خود در 27 معدن را به‌اعتصاب دعوت می‌کنند. پلیس تصمیم می‌گیرد که ناتینگهام را ‌‌محاصره‌ کند.

26 مارس: بخش لانکشایرِ «اتحادیه ملی معدن‌چیان» به‌اعتصاب می‌پیوندد. رئیس «اتحادیه ملی معدن‌چیان»، آرتور اسکارگل، برای حفاظت از سرمایه‌گذاری صندوق‌های بازنشستگی اتحادیه در دادگاه عالی بریتانیا حاضر می‌شود.

28 مارس: معدن‌چیان یورکشایر بخشی از یک بزرگراه به‌نام MI را مسدود می‌کنند.

29 مارس: اتحادیه‌های حمل و نقل جابه‌جائی ذغال سنگ را تحریم می‌کنند که درعمل هم به‌طور نسبی موفقیت‌آمیز بود. پرستاران جنوب ولز به‌تجمعات خیابانی می‌پیوندند.

3 آوریل: آشپزخانه‌های عمومی برای تغذیه ‌منطقه‌هائی‌که در اعتصاب به‌سرمی‌برند، سازمان می‌یابد.

10 آوریل: «مجلس عوام» در مورد نقش پلیس در اعتصاب اضطراراً به‌مناظره می‌پردارد.

11 آوریل: نماینده‌ی مننتخب معدن‌چیان از چاله‌های مختلف به‌اعتصاب رأی می‌دهند.

19 آوریل: «اتحادیه ملی معدن‌چیان» در کنفرانس ویژه‌ای اعتصاب در همه‌ی مناطق را به‌تصویب می‌رساند، و به‌تمامی معدن‌چیان فراخوان دفاع از صنعت خودشان را می‌دهد.

20 آوریل: «اتحادیه ملی معدن‌چیان» ناتینگهام و میدلندز تصمیم می‌گیرند که به‌اعتصاب بپیوندند.

26 آوریل: دادگاه عالی به‌سیاست‌های «اتحادیه ملی معدن‌چیان» در مورد سرمایه‌گذاری صندوق‌های بازنشستگی «نه» می‌گوید.

2 می: آمار و ارقام «انجمن مرکزی تولید برق» CEGB در نموداری نشان می‌دهد که کمبود ذغال سنگ بیش‌تر با استفاده از نفت جبران می‌شود.

4 می: نیروگاه‌های دید کات و ابرتوت که از ذغال سنگ استفاده می‌کردند، تعطیل شدند.

17 می: لئون بریتن در پارلمان می‌پذیرد که پلیس‌های لباس شخصی در مناطق اعتصابی ناتینگهام وارد عمل شده‌اند.

23 می: «سازمان ملی ثبت وجوه نقدی» (National Cash Register) و «انجمن ملی ذغال سنگ» از ادامه‌ی مذاکره با «اتحادیه ملی معدن‌چیان» خودداری می‌کنند و خواهان تضمین هم‌کاری اتحادیه در تعطیل کردن چاله‌های ذغال سنگی می‌شوند که «اقتصادی نیستند».

25 می: تجمع گسترده‌ی کارگران خط تولید ذغال کوک در منطقه‌ی اورگریف نتیجه می‌دهد. اعتصاب‌شکنان ناتینگهام حکمی از دادگاه دریافت می‌کنند که به‌آن‌ها اجازه‌ می‌دهد که کار معدن‌چیان اعتصابی را ادامه ‌دهند، اما همین حکم در عین‌حال اعلام می‌‌کند که با کارگران اعتصابی به‌طور رسمی برخورد خواهد شد.

29 می: باوجود این که کارگران خط تولید کوک به‌‌معدن‌چیان اعتصابی پیوسته بودند، حدود 2000 پلیس ضدشورش مجهز به‌اسب و باتوم مسئول محافظت از کامیون‌هائی می‌شنند که ذغال سنگ را از میان معدن‌چیان اعتصابی بهاورگریف ‌منتقل می‌کردند.

30 می: درگیری‌های گسترده در اورگریف. 82 نفر به‌علاوه آرتور اسکارگل دست‌گیر و 62 نفر نیز مجروح شدند.

31 می: حدود 3200 پلیس ضدشورش، از 13 قرارگاه پلیس، درگیری‌های بسیار سختی را به‌اعتصابیون غیرمسلح در اورگریف تحمیل می‌کنند.

31 می: درگیری‌ها در اروگریف ادامه پیدا می‌کند. 20 نفر از جمله 5 افسر پلیس مجروح می‌شوند.

7 ژوئن: مناظره در «مجلس عوام» درباره‌ی معدن‌چیان اعتصابی. هزاران نفر در حمایت از معدن‌چیان در مقابل پارلمان دست به‌راهپیمائی می‌زنند. 100 نفر دست‌گیر می‌شوند.

8 ژوئن: سازمان ملی ثبت وجوه نقدی» (National Cash Register) اعلام می‌کند که نتیجه‌ی مذاکره با «انجمن ملی ذغال سنگ» این بود که «اتحادیه ملی معدن‌چیان» باید با استراتژی مدیریت موافقت کند.

15 ژوئن: یکی از معدن‌چیان به‌نام جو گرین در یکی از تجمعات خیابانی که بر روی پل معروف فری جریان داشت،در اثر تهاجم پلیس کشته شد.

18 ژوئن: پلیس در نبرد اروگریف به‌طور جنون‌آمیزی دست به‌ضرب و شتم زد. 93 نفر از معدن‌چیان دست‌گیر و بسیاری از آن‌ها (از جمله آرتور اسکارگل) زخمی شدند.

27 جون: بیش از 5000 نفر در حمایت از «اتحادیه ملی معدن‌چیان» تظاهرات کردند. «سازمان ملی ثبت وجوه نقدی» و «انجمن ملی ذغال سنگ» اعلام می‌کنند که در حمل ذغال سنگ به‌جای راه‌آهن از جاده استفاده می‌کنند.

1 ژوئیه: لئون بریتن اعلام می‌کند که در رابطه با معدن‌چیان اعتصابی ترجیح می‌دهد که به‌جای قانون مدنی از قوانین جزائی استفاده کند.

5 ژوئیه: «انجمن ملی ذغال سنگ» و «اتحادیه ملی معدن‌چیان» توافق می‌کنند گه گفتگو را از سر بگیرند.

6 ژوئیه: «سازمان ملی ثبت وجوه نقدی» و مدیریت «انجمن ملی ذغال سنگ» اعضای «اتحادیه ملی معدن‌چیان» را در خانه‌هایشان ملاقات و آن‌ها را به‌بازگشت به‌کار تشویق می‌کنند.

8 ژوئیه: دادگاه عالی اعلام می‌کند که کنفرانس سالانه‌ی «اتحادیه ملی معدن‌چیان» غیرقانونی است. همه‌ی بنادر کشور جهت توقف حمل  ذغال سنگ به‌اعتصاب فراخوانده می‌شوند.

23 ژوئیه: دولت از بازپرداخت مالیات به‌معدن‌چیان اعتصابی جلوگیری می‌‌کند.

19 ژوئیه: گفتگو بین «انجمن ملی ذغال سنگ» و «اتحادیه ملی معدن‌چیان» 3 روز به‌طول انجامید. علی‌رغم تمایل «اتحادیه ملی معدن‌چیان» برای چانه‌زنی، به«انجمن ملی ذغال سنگ» دستور داده بودند که در مواضع قبلی خود هیچ تغییری ندهد.

31 ژوئیه: آن بخش از «اتحادیه ملی معدن‌چیان» که به‌ویلز جنوبی مربوط بود، مطابق قانون ضداتحادیه‌ای توری و به‌خاطر اعتصاب و تجمعات خیابانی ‌پنجاه هزار پوند جریمه شد.

8 آگوست: اتحادیه‌های کارگری برای حمایت از «اتحادیه ملی معدن‌چیان» به‌اعضای خود فشار می‌آورند که ‌هفته‌ای 50 پوند کمک کنند. مک‌گِروگِر مدیر «انجمن ملی ذغال سنگ» کتباً از همه‌ی معدن‌چیان اعتصابی می‌خواهد که هرچه سریع‌تر به‌کار بازگردند.

11 آگوست: طوماری در مورد وضعیت نابه‌سامان معدن‌چیان و خانواده‌هایشان به‌ملکه ارائه می‌گردد.

13 آگوست: پلیس از‌ هم‌کاری با «شورای ملی دفاع از آزادی‌های مدنی» (National Council for Civil Liberties) در مورد برخورد با اعتصابیون امتناع می‌کند.

16 آگوست: «اتحادیه ملی معدن‌چیان» در بخش ویلز جنوبی براساس یکی از  کنفرانس‌های TUC (کنگره‌ی اتحادیه‌های کارگری انگلیس) به‌نام کنفرانس ومبلی، و به‌دلیل امتناع از پرداخت جریمه، متهم به‌اهانتِ به‌دادگاه شد. بدین‌ترتیب، مبلغ 770 هزار پوند از دارائی‌های اتحادیه ضبط گردید. «انجمن ملی ذغال سنگ» از یک بی‌کاری وسیع در معادن ذغال سنگر خبر می‌دهد که علت آن را وضعیت وخیم این چاله‌ها اعلام می‌کند.

23 آگوست: مک‌گِروگِر به‌کارگران معادن پیش‌نهاد 5.2 درصد اضافه حقوق می‌دهد، به‌شرط این‌که آن‌ها با ‌کار اضافی موافقت کنند.

24 آگوست: پس از امتناع از تخلیه‌ ذغال سنگ در هانترستون دومین اعتصاب بنادر آغاز شد.

3 سپتامبر: «کنگره‌ی اتحادیه‌های کارگری انگلیس» وعده‌ی پشتیباتی از «اتحادیه ملی معدن‌چیان» را می‌دهد.

12 سپتامبر: «کنگره‌ی اتحادیه‌های کارگری انگلیس» می‌کوشد تا گفتگو بین «اتحادیه ملی معدن‌چیان» و «انجمن ملی ذغال سنگ» را سازمان بدهد. «انجمن ملی استادکاران ذغال سنگ، معاونین و استادان انفجار معدن» NACODS به‌‌شکستن اعتصاب رأی می‌دهد.

18 سپتامبر: اعتصاب بنادر پس از 3 هفته پایان یافت.

26 سپتامبر: «انجمن ملی ذغال سنگ» به«انجمن ملی استادکاران ذغال سنگ…» طرحی مصالحه‌آمیز پیش‌نهاد می‌کند.

28 سپتامبر: دادگاه عالی حکم می‌کند که «اتحادیه ملی معدن‌چیان» نباید در سطح ملی فراخوان به‌رأی‌گیری بدهد. 82.5 درصد از اعضای «انجمن ملی استادکاران ذغال سنگ…» به‌اعتصاب رأی می‌دهند.

29 سپتامبر: «انجمن ملی ذغال سنگ» و «اتحادیه ملی معدن‌چیان» توافق می‌کنند که جلسات جداگانه‌ی تحقیقی برگزار کنند.

1 اکتبر: در حالی‌که «اتحادیه ملی معدن‌چیان» به‌همراه «انجمن ملی استادکاران ذغال سنگ…» با «انجمن ملی ذغال سنگ» در گفتگو هستند، کنفرانس «حزب کارگر» به‌طور قاطعی از «اتحادیه ملی معدن‌چیان» حمایت می‌کند. در حالی‌که رئیس «اتحادیه ملی معدن‌چیان» در جلسه‌ی هیئت نمایندگان اتحادیه حضور داشت، برگه‌ی احظاریه‌ای از دادگاه عالی دریافت نمود. کمیته‌ی ملی اجرائیِ «اتحادیه ملی معدن‌چیان» علی‌رغم تصمیم دادگاه، مجدداً برقانونی بودن اعتصاب اصرار ورزید.

2 اکتبر: اعضای «اتحادیه کارکنان راه‌آهن» (NUR) و «انجمن متشکل از مهندسین لوکوموتیو و آتش‌نشان‌ها» (ASLEF) به‌دلیل امتناع از جابه‌جائی ذغال سنگ به‌خانه‌هایشان فرستاده می‌شوند.

4 اکتبر: با وجود این‌که وکلای «اتحادیه ملی معدن‌چیان» درحال گفتگو بودند که پرونده‌ی اعتصاب باید در یک دادگاه رسمی و با حضور وکلای مدافع مورد بررسی قرار بگیرد، دادگاه عالی 5 روز به‌اتحادیه مهلت می‌دهد تا از حکم موقت اطاعت کرده و به‌اعتصاب خاتمه دهد.

8 اکتبر: «انجمن ملی ذغال سنگ» و «اتحادیه ملی معدن‌چیان» توافق می‌کنند که در 11 اکتبر جلسه‌ای زیرنظر «سازمان خدمات مشورتی، مصالحه و داوری» (ACAS) برگزار کنند که به‌عنوان بخشی از بدنه‌ی دولت، نهادی مستقل و غیرپارلمانی به‌حساب می‌آید.

10 اکتبر: «اتحادیه ملی معدن‌چیان» به‌اتهام اهانت به‌دادگاه عالی 200 هزار پوند جریمه می‌شود.

11 اکتبر: هرچند که مک گِروگِر اعلام می‌کند که محل برگزاری مذاکره بوی گند می‌دهد و نیز از «اتحادیه ملی معدن‌چیان» می‌خواهد که به‌اعتصاب پایان دهند، اما مذاکره زیر نظر «سازمان خدمات مشورتی…» شروع می‌شود.

12 اکتبر: شراط آزادی به‌قید وثیقه برای معدن‌چیان اعتصابی توسط زیرمجموعه‌های دادگاه عالی مورد تأیید قرار می‌گیرد.

15 اکتبر: علی‌رغم این‌که «اتحادیه ملی معدن‌چیان» با ‌پذیرش دو توافق‌نامه‌ی پیش‌نهادی «سازمان خدمات مشورتی…» موافقت می‌کند، اما مذاکرات به‌دلیل امتناع سازمان ملی ثبت وجوه نقدی» (National Cash Register، «انجمن ملی ذغال سنگ» از ادامه‌ی آن متوقف می‌شود.

17 اکتبر: «انجمن ملی استادکاران ذغال سنگ…» برای اعتصاب در روز 25 اکتبر فراخوان می‌دهد.

20 اکتبر: مایکل ایتون به‌جای مک گِروگِر مسؤلیت روابط عمومی «انجمن ملی ذغال سنگ» را به‌عهده می‌گیرد.

25 اکتبر: «سازمان خدمات مشورتی…» پیش‌نویس توافق‌نامه‌‌ای را تنظیم می‌کند که توسط «اتحادیه ملی معدن‌چیان» و نیز «انجمن ملی استادکاران ذغال سنگ…» مورد پذیرش قرار می‌گیرد. این توافق‌نامه درمورد نحوه‌ی بررسی مستقل پرونده‌ی اعتصاب است. «انجمن ملی ذغال سنگ» برخواسته‌های خود از «اتحادیه ملی معدن‌چیان» مبنی‌بر توقف اعتصاب پافشاری می‌کند. از طرف دیگر، «کنگره‌ی اتحادیه‌های کارگری انگلیس» (TUC) به«انجمن ملی استادکاران ذغال سنگ…»  توصیه می‌کند که به‌اعتصاب خاتمه دهند. علاوه برهمه‌ی این‌ها، دادگاه‌ها نیز می‌کوشند که مبلغ 200 هزار پوند از صندوق «اتحادیه ملی معدن‌چیان» بردارند.

26 اکتبر: «اتحادیه ملی معدن‌چیان» در خواست‌های «انجمن ملی ذغال سنگ» را رد می‌کند. دادگاه عالی دستور ضبط تمامی اموال «اتحادیه ملی معدن‌چیان» را صادر می‌کند.

28 اکتبر: دادگاه می‌کوشد تا 24 نفر از اعضای «اتحادیه ملی معدن‌چیان» را به‌جرم اهانت به‌خود مسؤل پرداخت 200 هزار پوند قلمداد کند.

1 نوامبر: مک گِروگِر می‌گوید: دیگر هیچ مبنائی برای مذاکره با «اتحادیه ملی معدن‌چیان» وجود ندارد.

2 نوامبر: «انجمن ملی ذغال سنگ» به‌معدن‌چیانی که به‌کار خود بازگردند، وعده‌ی پاداش نقدی می‌دهد.

4 نوامبر: مأمور اجرای احکام در بعدازطهر روز یکشنبه حکم توقیف اموال «اتحادیه ملی معدن‌چیان» در منطقه‌ی اِرا را از یک قاضی ایرلندی دریافت نمود.

5 نوامبر: اقدامات قانونی‌ای در دادگاه عالی صورت می‌گیرد تا کارمندان «اتحادیه ملی معدن‌چیان» در منطقه‌ی یورکشایر نتوانند به‌صندوق مالی اتحادیه دسترسی داشته باشند.

7 نوامبر: «اتحادیه ملی معدن‌چیان» در مقابل درخواست‌نامه‌ی مأمور اجرای احکام که می‌خواست اموال اتحادیه به‌ارزش 2.75 میلیون پوند را به‌دادگاه انگلیس و دوبلین منتقل کند، مقاومت می‌ورزد. بدین‌ترتیب، این اموال مسدود گردید و توسط مأمور احکام به‌دولت منتقل نشد.

10 نوامبر: اتحادیه‌های حمل و نقل برای ‌حمایت بین‌المللی از معدن‌چیان به‌توقف حمل و نقل ذغال سنگ و نفت به‌انگلیس فراخوان می‌دهند.

11 نوامبر: «انجمن ملی ذغال سنگ» به‌معدن‌چیانی که تا 19 نوامبر به‌کار خود بازگردند، برای کریسمس وعده‌‌ی 650 پوندی می‌‌دهد.

17 نوامبر: «انجمن ملی ذغال سنگ» فقط به‌‌این شرط با مذاکره موافقت می‌کند که «اتحادیه ملی معدن‌چیان» با بستن چاله‌های «غیراقتصادی» ذغال سنگ موافقت کند.

21 نوامبر: دولت از دریافت هفتگیِ کمک هزینه‌ی زندگی خانواده‌ی معدن‌چیان اعتصابی ‌16 پوند کسر می‌کند.

28 نوامبر: شورای عمومی «کنگره‌ی اتحادیه‌های کارگری انگلیس» به‌دنبال راهی می‌گردد تا در مورد معدن‌چیان اعتصابی با دولت مذاکره ‌کند.

30 نوامبر: به‌دلیل عدم موفقیت در ضبط اموال خارج از کشور «اتحادیه ملی معدن‌چیان»، یک نفر از طرف دولت مأمور می‌شود تا دارائی‌های نقدی و غیرنقدی اتحادیه را تحت کنترل و بررسی داشته باشد. آقای بوئر، یکی از مقامات حزب محافظه‌کار توری، از منطقه‌ی داربیشر، تلاس دشوار و نافرجام خود را برای تصاحب پول‌های «اتحادیه ملی معدن‌چیان» آغاز نمود.

5 دسامبر: مک گِروگِر اعلام کرد که قصد خصوصی‌سازی چاله‌های ذغال سنگ را دارد.

9 دسامبر: مأمور اجرای احکام به‌همراه مأموری که مسؤال کنترل اموال «اتحادیه ملی معدن‌چیان» بود، اقداماتی را برای دست‌یابی به‌اموال اتحادیه در لوکزامبورگ به‌مبلغ 4.6 میلیون پوند شروع می‌کنند؛ اما این اموال در اثر فعالیت‌های قانونی اتحادیه مسدود می‌شود و از دسترس مأموران مذکور خارج می‌شود.

17 دسامبر: مک گِروگِر خط بطلانی برامید‌های «کنگره‌ی اتحادیه‌های کارگری انگلیس» جهت دست‌یابی به‌مصالحه می‌کشد.

ادامه‌ی اعتصاب در سال 1985

12  ژانویه: اشتغالِ هنری ریچاردسون (رهبر طرف‌دار اعتصابِ «اتحادیه ملی معدن‌چیان» درناتینگهام) در دفتر اتحادیه  به‌حالت تعلیق درآمد.

21 ژانویه: به‌چالش کشیدن دولت به‌خاطر 16 پوندی که از کمک هزینه‌ی ‌هفتگی خانواده‌ها‌ی معدن‌چیان کسر کرده بود. این چالش شکست می‌خورد.

23 ژانویه: پیتر والکر، دبیر سراسری انرژی تحقیق مستقل درباره‌ی آینده‌ی صنعت ذغال سنگ را نمی‌پذیرد. دبیرکل «اتحادیه ملی معدن‌چیان» پیتر هیث‌فیلد به‌منظور گفتگوی غیررسمی با مدیر «انجمن ملی ذغال سنگ» دیدار می‌کند، اما  مداحله‌ی مک گِروگِر مانع گفنگو می‌شود.

29 ژانویه: «انجمن ملی ذغال سنگ» اصرار دارد که «اتحادیه ملی معدن‌چیان» پیش‌شرط توافق‌نامه‌ای مبنی‌بر عدم مقاومت در مقابل بستن چاله‌های ذغال سنگ را امضا کند.

1 فوریه: آغاز رسیدگی به‌پرونده‌ی مربوط به‌دارائی 2.7 میلیون پوندی «اتحادیه ملی معدن‌چیان» در دادگاه عالی دوبلین که به‌دستور دادگاه بدوی مسدود شده بود.

8 فوریه: «اتحادیه ملی معدن‌چیان» و «انجمن ملی استادکاران ذغال سنگ…» درخواستی مشترک مبنی‌بر بازگشائی مذاکرات می‌دهند.

13 فوریه: دادگاه عالی ممنوعیت تجمعات توده‌ای در اطراف چاله‌های ذغال سنگ یورکشایر را تأیید می‌کند.

22 فوریه: طرح «کنگره‌ی اتحادیه‌های کارگری انگلیس» برای برای پایان دادن اعتصاب شکست می‌خورد.

24 فوریه: راهپیمائی توده‌ای در لندن به‌دست‌گیری عده‌ی بسیاری می‌انجامد.

28 فوریه: مک گِروگِر متذکر می‌شود معدن‌چیان اخراجی دوباره استخدام نخواهند شد.

3 مارس: «اتحادیه ملی معدن‌چیان» به‌اعتصابات خاتمه می‌دهد. کنفرانس ویژه‌ای از نمایندگان به‌بازگشت به‌کار ـ‌بدون توافق‌نامه و در پنجم مارس‌ـ رأی می‌دهد.

5 مارس 1985- معدن‌چیان کنت به‌اعتصاب ادامه می‌دهند و معادن دیگر نیز در تجمعات خیابانی خواهان بازگشت به‌کار معدن‌چیان اخراجی می‌شوند.

8 مارس 1985-  معدن‌چیان کنت کار را ازسر می‌گیرند.

پس از اعتصاب (1985)

22 می: «اتحادیه ملی معدن‌چیان» برای پاسخ‌گوئی ‌سؤالات در مقابل «کمیته‌ی منتخب مجلس عوام در مورد اشتغال» قرار می‌گیرد. این کمیته از «انجمن ملی ذغال سنگ» می‌خواهد که پرونده‌‌ی همه‌ی معدن‌چیان اخراجی را مجدداً مورد بررسی قرار دهد.

18 جون: دادگاه عالی ایرلند مآموریت کارکنانی را که برای بازگرداندن دارائی‌های «اتحادیه ملی معدن‌چیان» به‌انگلیس اعزام کرده بود، لغو می‌کند.

تابستان 1985: اولین رأی‌گیری برای تشکیل «اتحادیه معدن‌کاران دموکرات» UDM در ناتینگهام انجام  شد. پیش‌نهاد تشکیل «اتحادیه معدن‌کاران دموکرات» توسط چارلز فولکنر هم‌اتاقی سابق تونی بلر داده شد که بعدها در دولت وی در 1997 به‌عنوان لرد چنسلر (رئیس قوه‌ی قضائی) به‌کار گمارده شد.

1 سپتامبر: نشست سراسری «کنگره‌ی اتحادیه‌های کارگری انگلیس» پذیرفت که به‌عنوان راه‌حل به‌کمپینی برای بازگشت به‌کار معدن‌چیان قربانی فراخوان بدهد و خواهان جبران خسارات وارده به«اتحادیه ملی معدن‌چیان» در رابطه با اموال مصادره‌ شده و نیز بازپرداخت جریمه‌ها شود.

1 اکتبر: کنفرانس «حزب کارگر» راه‌حل مرکبی را قبول کرد. این راه‌حل عبارت بود از: درخواست جبران خسارت ناشی از جریمه‌ها، و نیز ایجاد یک کمپین برای معدن‌چیان قربانی.

28 اکتبر: «اتحادیه ملی معدن‌چیان» کنفرانس ویژه‌ای از نمایندگان را در لندن برگزار کرد و بنا به‌تصمیم آن پذیرفت از کمپینی که برای معدن‌چیان  قربانی و اخراجی در طول مبارزه تشکیل می‌شود، حمایت کند. کمپین عدالت ملی برای معدن‌چیان نیز پا به‌عرصه‌ گذاشت؛ و در اکتبر 1986 به‌طور رسمی در آلبرت هاللندن یک تظاهرات حمایتیِ بسیار وسیع را برگزار کرد.

6 دسامبر: «اتحادیه معدن‌کاران دموکرات» که اکثراً متشکل از معدن‌چیان اعتصاب‌شکن بود، به‌طور رسمی آغاز به‌کار کرد.

————————————————————–

پی‌نوشت: متن ترجمه برگرفته از سایت رفاقت کارگری می باشد.

اعتصاب‌های پرریس سنندج خرداد و مرداد 1385

بهزاد سهرابی

مقدمه: در اواخر مرداد سال 85، کارگران شرکت ریسندگی پرریس سنندج، اعتصابی را آغاز کردند که بعد از هشت روز یعنی در چهارم شهریور، با حمله پلیس به پایان رسید. این اعتصاب مانند هر اعتراض کارگری دیگر، ویژگی و مشخصه های خاص خود را داشت و در روزها و ماه های بعد از پایان آن، مورد نقد و بررسی مجامع کارگری قرار گرفت. در این متن بهزاد سهرابی نماینده وقت کارگران پرریس در جواب نامه خسرو غلامی اعتصاب‌های خرداد و مرداد 1385 را روایت می‌کند.

—-

اعتصاب کارگران پرریس درسال 85، یکی از اعتصاب های شاخص و بی نظیر آن دوره جنبش کارگری بود، زیرا که آنها روی مطالبات طبقه کارگر ایران، یعنی ممنوعیت اخراج و لغو قرارداد های موقت دست گذاشته بودند. این خواسته ها، کارخانه ای نبود و به نطر من، مهم‌ترین ویژگی مبارزه گارگران پرریس در آن دوره، همین امر بود. آن روزها و بعد از پایان اعتصاب، من تحلیل خودم را در نوشته ای با عنوان” اعتصاب پرریس تجربه ای دیگر” منتشر و هم چنین نظراتم را در جلسات متعدد پالتاکی بیان کردم.آنچه که در جواب نامه شما نوشته ام، بیشتر خاطرات اعتصاب وآنچه که در آن روزها بر ما گذشت، می باشد.

برای شروع یادآوری دو نکته لازم است: اول اینکه شرکت ریسندگی پرریس سنندج، دارای آخرین تکنولوژِی در زمینه خط “اپن اند” و خط تولید انواع نخ های مصنوعی و پنبه ای با ظرفیت اولیه 5 تن در روز است. کلیه ی دستگاه های نصب شده در خط تولید، کاملا مکانیزه و از شرکت های”ریتر” سوییس و “ال تی جی” آلمان می باشد. دستگاه های اندازی گیری و واحد استاندارد آن مربوط به کشور هند است که در زمان راه اندازی، آخرین مدل دستگاه های موجود در بازار جهانی بوده است.

و دیگر اینکه تاسیس و راه اندازی این شرکت، حاصل رنج و زحمت کارگران کارخانه های نساجی شین بافت و پیروز باف بود. سهام داران این دو واحد تولیدی در سال 79، با سود ناشی از استثمار کارگران و با سرمایه اولیه 17 میلیارد ریال، کارخانه پرریس را تاسیس کردند. من بعد از 9 سال کار در نساجی پیروز باف، به عنوان مسئول امور مالی کارخانه ، به استخدام واحد تازه تاسیس پرریس در آمدم.

و دیگر اینکه تاسیس و راه اندازی این شرکت، حاصل رنج و زحمت کارگران کارخانه های نساجی شین بافت و پیروز باف بود. سهام داران این دو واحد تولیدی در سال 79، با سود ناشی از استثمار کارگران و با سرمایه اولیه 17 میلیارد ریال، کارخانه پرریس را تاسیس کردند. من بعد از 9 سال کار در نساجی پیروز باف، به عنوان مسئول امور مالی کارخانه ، به استخدام واحد تازه تاسیس پرریس در آمدم.

بعد از این مختصر در باره کارخانه، به موضوع اصلی بر می گردم.

اعتصاب اول: 31 خرداد 85

در ابتدای شروع به کار پرریس، ما با قرارداد های یک ساله کار می کردیم. اما مدتی بعد، قرار دادها به شش ماه و سپس به سه ماه و بالاخره در ابتدای سال 85، قرارداد یک ماهه را پیشاروی ما قرار دادند. کارگران در پایان فروردین با اطلاع شدند که کارفرما می خواهد این کار را عملی کند و گفته است کسی که قرارداد یک ماهه را امضا نکند، اخراج می شود.

کارگران تصمیم گرفتند در مقابل چنین اقدامی، ایستادگی کنند. اولین قدمی که دوستان کارگر برداشتند، انتخاب من به عنوان نماینده بود تا پیگیر مشکلات آنها باشم. دلیل آن هم این بود که من چند ین بار،هم در واحد نساجی و هم در واحد پرریس، در رابطه با دستمزد های کارگران و گرفتن مبالغی از مطالبات شان، از آنها دفاع کرده بودم. علاوه بر این همیشه در سالن غذاخوری، در باره مشکلات و مسایل کارگری با آنها بحث و گفتگو می کردم. من این مسئولیت را قبول کرده و به کارگران گفتم که با وجود اینکه بخاطر پذیرفتن این نمایندگی ممکن است اخراج شوم، اما با تمام توانم از شما دفاع می کنم.

اولین اقدام ما این بود که نامه ای خطاب به مدیریت شرکت تنظیم کردیم و توضیح دادیم که ما کارگران پرریس از آغاز تاسیس کارخانه، چه در کار ساختمان سازی و راه ندازی آزمایشی تولید و چه اکنون بعد از دو سال با راند مان بالا و کیفیت استاندارد، انواع نخ ها را تولید کرده ایم. بنابرین دلیل کاهش مدت قرار داد ما چیست؟ ما اعلام کردیم این اقدام را بی حرمتی به خود می دانیم و اگر این کارعملی شود، دست به اعتصاب می زنیم. در پایان نامه من- بهزاد سهرابی- بعنوان نماینده کارگران به مدیریت معرفی شدم.

جواب کارفرمای شرکت – امیر اسفندیاری- این بود که هر کارگری قرار داد را امضا نکند، اخراج محسوب می شود و کسانی که در کارخانه من اعتصاب کنند، آنها را به نیروهای اطلاعات معرفی می کنم و به تهدید کارگران پرداخت. در خرداد ماه، فرم قراردادهای یک ماهه را آماده کردند و توسط کارگزینی به ما ابلاغ شد که باید آن را امضا کنید. در شب 31 خرداد 85، کارگران شیفت تصمیم به اعتصاب می گیرند، دستگاه ها را خاموش می کنند و در محوطه کارخانه، اعلام اعتصاب می شود. آن شب ساعت 10،من در کارخانه حضور یافتم. مدیر کارخانه تلفنی تلاش می کرد با ایجاد رعب و وحشت، کارگران را از ادامه اعتصاب منصرف کند و تهدید می کرد که با مسئولین اطلاعات تماس گرفته و قرار است عاملین تحریک کارگران را بازداشت کنند. علاوه بر این از طریق تلفن، از نگهبان و انتظامات می خواست که با پلیس تماس بگیرند تا هر چه زودتر به این اعتصاب پایان دهند.

اولین شب اعتصاب را پشت سر گذاشتیم. فردای آن روز، امیر اسفندیاری با هواپیما خود را از تهران به سنندج رساند و ساعت 8 صبح وارد کارخانه شد. وقتی جمع کارگران را دید که دست از کار کشیده اند، از دور کیف و کت خود را پرت داد و با توهین و فحاشی و با دست بردن به چاقو و تهدید به کشتن من، قصد ایجاد درگیری فیزیکی داشت. او می خواست با نقشه قبلی ما را وارد منازعاتی کند که کارگران را از اهداف اعتصاب دور کند. وقتی که به من حمله ور شد، کارگران میخواستند با او درگیر شوند، اما من مانع این کار شدم و برای آنها توضیح دادم که کارفرما می خواهد با ایجاد دعوای ساختگی و کشاندن ما به دادگاه، خواست و مطالبه ما را به حاشیه بکشاند. به این ترتیب این نقشه برملا شد و کارگران با هورا کشیدن، او را وادار به عقب نشینی کردند.

در ساعت 10 صبح همان روز کارفرما دوباره و با قصد ایجاد تفرقه و به هم زدن صف واحد ما، در میان کارگران حضور یافت. او گفت:”کسانی در جمع شما هستند که اهداف شان همسو با ضد انقلاب است و می خواهند از کارگران سوء استفاده کنند. این افراد شناسائی شده اند و توسط مامورین اطلاعات به سزای اعمال شان خواهند رسید، پس بهتر است شما فریب آنها را نخورید و به سر کارتان برگردید.” کارگران هم در جوابش گفتند که اگر ما ضد انقلاب و یا به قول شما کمونیست هستیم، مربوط به دستگاه های امنیتی است که به این موضوع رسیدگی کنند وهیچ ربطی به محیط کار ندارد. خواست ما مشخص و واقعی است واز مغلطه کردن دست بردارید. این حرکت هم نتیجه ای برای او در بر نداشت. هم چنین نمایندگانی نیز از اداره کارسنندج به کارخانه آمده و خواستار بازگشت به کار ما شدند. اما کارگران پیشنهاد آنها را رد کرده و دوباره مطالبه خود را مطرح نمودند.

کشمکش ما با مدیریت، 16 ساعت ادامه داشت و بالاخره کارفرما اعلام کرد که نه پیشنهاد قرارداد سه ماهه شما و نه قرارداد یک ماهه من، و آمادگی خودش را با امضا قرارداد های دوماهه اعلام کرد. ما هم با تشکیل جمع مشورتی، این اقدام مدیریت را یک موفقیت برای خود ارزیابی کرده و آن را قبول کردیم. در آخر هم به خاطر تنشی که بین من و اسفندیاری بوجود آمد، کارگران به او گفتند که برخورد شما غیر اخلاقی بوده و به نظر می رسد که از او کینه داشته و باید متعهد شوید که مشکلی برایش ایجاد نمی کنید. اسفندیاری هم با صدای بلند اعلام کرد که من با سهرابی مشکلی ندارم و قول می دهم که از کار اخراج نشود.

این چنین بود که اولین اعتصاب کارگران پرریس، نتیجه گرفت و به خاطر این موفقیت، در کارخانه جشن گرفتیم. اگر چه پیش بینی می کردیم که کارفرما خود را برای نبردی دیگر آماده می کند.

اعتصاب دوم: 28 مرداد 85

در اوسط تیر ماه از طرف دفتر مرکزی تهران، نامه ای با مهر و امضا امیر اسفند یاری به کارخانه پرریس فکس شد و در آن به کارگزینی اعلام شده بود که با بهزاد سهرابی قرارداد جدید منعقد نشود. این اقدام برای خود من هم عجیب نبود و انتظار این را داشتم که بعد از اولین حرکت اعتراضی وقبول نمایندگی کارگران، مرا اخراج کنند.

با دریافت نامه و حکم اخراج، با کارگران جلسه گذاشتیم. به دلیل چهار شیفته بودن کارخانه، ما هر روز با شیفت هایی که” اف ” بودند در پارک امیریه جلسه داشتیم و در رابطه با چگونگی بر خورد با مسئله اخراج من، بحث و گفتگو می کردیم و برای رسیدن به یک تصمیم درست وجمعی به نظر خواهی و مشورت با کارگران دست زدیم.

چندین جلسه سه ساعته بر گزار شد. بحث کارگران در این جلسات این بود که اخراج سازی ها، روندی سراسری به خود گرفته و حق اخراج برای کارفرما قانونی است و اداره کار از آن حمایت می کند و برای تعدیل نیرو، به هر اقدامی متوسل می شوند. علاوه بر این برای مقابله با اعتراضات کارگری، سرمایه داران و نهاد های ضد کارگری می خواهند کارگران معترض را از مراکز کار بیرون کنند. من در صحبت های خود به همکارانم گفتم که کارفرمای پرریس با کارشناسی های متعدد به این نتیجه رسیده است که کارخانه با نیروی کار کمتر هم می تواند همان باز دهی را داشته باشد وعلاوه بر من، قصد دارد که 17 نفر دیگر را نیز اخراج کند. به این دلیل اگر می توانستند بدون دردسر مرا که نماینده کارگران بودم اخراج کنند، طبیعی بود که تصفیه بقیه راحت تر انجام می شد. بر این اساس اگر آنها از همین ابتدا موفق به این کار شوند، در آینده آسان تر اخراج سازی ها را ادامه می دهند واین روند همچنان ادامه می یابد.

کارگران از تجارب مبارزاتی کل طبقه کارگر و موفقیت و شکست های تاکنونی آن و به طور مشخص، از دست آوردی که در اعتصاب خرداد ماه بدست آورده بودند، صحبت می کردند. آنها معتقد بودند که اگر با تعرض کارفرما به حقوق کارگران مقابله نشود، او به راحتی به اهداف خود می رسد و بیشتر از گذشته ما را استثمار کرده و همچون برده با ما رفتار خواهد کرد.

این جلسات نتایج مثبتی داشت و باعث شد که کارگران با توان طبقاتی خود آشنا شوند و از نظر فکری، زمینه های عینی اعتراضات شان را بیشتر درک کنند. آنها به این باور رسیدند که برای ایستادگی و مقابله با بی حقوقی ها، باید به نیروی خود اتکا داشته و برای رسیدن به خواسته های شان، این قدرت را به نمایش بگذارند.

به این ترتیب از 57 نفر کارگران شاغل پرریس، 52 نفر از آنها آمادگی خود را برای جلوگیری از اخراج من اعلام کردند. برای طی کردن تمام مراحل قانونی، اولین اقدام ما نامه نگاری با دفتر تهران خطاب به مدیریت شرکت بود. در نامه ای که به امضا 52 نفر رسید، آمده بود که بهزاد سهرابی نماینده کارگران پرریس است و تنها به جرم دفاع از مطالبات ما، حکم اخراج او را صادر کرده اید و وظیفه خود می دانیم که از او دفاع کنیم. بنابراین ما خواهان لغو این دستور هستیم و از شما می خواهیم در زمان عقد قراد داد، با بهزاد سهرابی قرارداد جدید منعقد شود. پاسخ کارفرما این بود که حتی اگر من هم بخواهم او به کار باز گردد، اشخاص دیگری خواستار بازگشت به کار او نیستند و به من دستور داده شده که حتما باید سهرابی اخراج شود چرا که او در کارخانه مشغول کارهایی است که به نفع ما نمی باشد. اما کارگران دوباره خواست خود را مطرح کردند.

در تاریخ 15 مرداد، امیر اسفندیاری به سنندج آمد و هر شیفت کاری را جداگانه به دفتر خود خواست. پرونده کارگران را روی میز خود گذاشت و ضمن صحبت کردن انفرادی با کارگران، از آنها خواست که امضا حمایتی خود را پس بگیرند، در غیر اینصورت اخراج خواهند شد. کسانی که امضا خود را پس نمی گرفتند، روی پرونده شان را با ماژیک قرمز خط می کشید. او به آنها می گفت که شما زن و بچه دارید و پیدا کردن کار برای تان امکان پذیر نیست و باید خدا را شکر کنید که من در این منطقه کارآفرینی کرده ام و از این امکانات استفاده می کنید. پس عاقلانه ترین کار این است که به فکر خودتان باشد و به زندگی خود بچسبید و کاری به سهرابی نداشته باشید. او فردی کمونیست و از عوامل گروهک کومله است. اداراه اطلا عات در حال تکمیل پرونده اش است و به زودی دستگیر می شود و اگر از او حمایت کنید، ممکن است که شما را هم بازداشت کنند.

اولین اقدام و ترفند کارفرما در مقابل کارگران، نتیجه ای نداد و آنها حاضر به پس گرفتن امضای خود نشدند و گفتند که سهرابی نماینده انتخابی ماست و شما به همین دلیل قصد اخراج او را دارید و ما دفاع از او را وظیفه و حق خود می دانیم.

اسفندیاری نا امید به تهران بر گشت. اما این بار پیشنهاد پرداخت30 میلیون تومان پول نقد و حداقل شش ماه حقوق و مزایا به من داد، به شرط اینکه از اعتصاب کارگران کارخانه جلوگیری کنم. پاسخ من این بود: ارزش طبقه کارگر خیلی بیشتر از پول های شما است، فروختن آرمان و منافع طبقاتی با این مبلغ!؟

روال کار ما بر مبنای مشارکت و تصمیم گیری خود کارگران بود و بدون رای و نظر جمعی آنها، هیچ اقدامی صورت نمی گرفت. بنابراین آخرین جلسه مشورتی در رابطه با اعتصاب برگزار و قرار بر این شد که اگر کارفرما قبل از اتمام قرارداد قبلی، از تصمیم اخراج من صرف نظر نکند، دست از کار بکشیم. اما مدیریت همچنان بر خواست خود اصرار داشت. این چنین بود که روز 28 مرداد 85، کارگران پرریس با هماهنگی، یکپارچه و متحد دستگاه های تولید را خاموش کرده و اعتصاب آغاز شد.

با شروع اعتصاب، ما خواسته خود را به استانداری کردستان، فرمانداری و اداره کار سنندج اطلاع دادیم. تهدید های پلیسی هم آغاز شد. مدیریت هم برای اینکه خواست کارگران را تحت الشعاع قرار دهد، اطلاعیه ای در رابطه با بستن قرارداد جدید انتشار داد که در آن شرایطی از جمله دادن سفته و چک چند میلیون تومانی و آوردن دو نفر ضامن، مطرح شده بود. این موضوع با تمسخر و خنده کارگران مواجه شد.

محل تجمع اعتصاب کنندگان در محوطه کارخانه بود. تدارکات را فراهم نمودیم و قرار شد برای پیگیری جدی و روزانه کارها، چند نفر دیگر از دوستان خودشان را کاندید کنند تا بعنوان نماینده در پیشبرد کارها همکاری داشته باشند. انتخابات صورت گرفت و سه نفردیگراز کارگران به جمع نمایندگان پیوستند. به این ترتیب من- بهزاد سهرابی، سامان نزاکتی، طیب چتانی و حبیب خدارحمی فعالیت خود را شروع کردیم.

اعتصاب فرصتی بود که ما توانستیم این ایده را تقویت کنیم که کارگران به نیروی خود باور داشته باشند و با اتحاد وهمبستگی و اعتقاد به تصمیم شورایی، می توانند کارها را به پیش ببرند. دوستان ما بر اساس اصل گفتگو و اراده جمعی، نظرات شان را بیان می کردند و با انتخاب و رای همه کارگران، بهترین گزینه تایید و به اجرا در می آمد. حتی در انتخاب نوع غذا برای نهار و شام نیز از چنین رویه ای پیروی می کردیم. در همان روز اول تصمیم گرفته شد که فعلا تجمع خود را در داخل کارخانه ادامه دهیم و اعتصاب را نیز به صورت 24 ساعته و با حضور آنها تا نتیجه نهایی ادامه دهیم.

روز اول اعتصاب، برای ساماندهی امور، پیشنهاد تشکیل” کمیته اعتصاب” طرح شد. در رابطه با این کمیته، کارکرد و اهدف آن، با کارگران صحبت کردیم و در پایان بحث ها، به ضرورت ایجاد این کمیته رای دادند. هفت نفر کاندید شدند و به عنوان کمیته اعتصاب کار خود را شروع کردند. اولین کار کمیته ایجاد صندوق مالی و جمع آوری پول از خود کارگران برای تدارک غذا و نیازهای اولیه بود. آنها فعالانه در این امر شرکت کردند و در همان روز اول مبلغ قابل توجه ای جمع آوری شد. لازم به ذکر است که بعد از پایان اعتصاب، مبلغ مانده موجودی طی یک فیش به حساب سندیکای شرکت واحد تهران واریز کردیم.

در دومین روز اعتصاب، 29 مرداد نامه ای به اداره کار فرستادیم و در آن خواهان بازگشت به کار بهزاد سهرابی، ممنوعیت اخراج سازی و همچنین بستن قرار داد های دائم شدیم. رستمیان رئیس اداره کار سنندج و ضامنی مسئول وقت حراست، در پاسخ نمایندگان کارگران گفته بودند که تا زمانی که خواست کارگران دفاع از بهزاد سهرابی باشد ما هیچ دخالتی در کار شما نمی کنیم، حتی اگر خواسته های قانونی هم داشته باشید، زیرا سهرابی کمونیست و مخل کارگاه های تولیدی است و باید اخراج شود.

دوستان ما بعد از بازگشت از اداره کار، جواب آنها را به من اطلاع دادند و گفتند که حالا به کارگران چه بگوییم؟ درست ترین کار این بود که این موضوع را با همکاران مان در میان بگذاریم وآنها بعد از شنیدن پاسخ اداره کار، تصمیم بگیرند که از من دفاع کنند یا نه؟ بنابراین کارگران را جمع کردیم و موضع اداره کار را به اطلاع آنها رساندیم. در ادامه من هم از دوستان همکارم که 48 ساعت وارد اعتصاب شده و در مخالفت با تصمیم مدیریت، از باز گشت به کار من دفاع کرده اند، تشکر کردم و از آنها خواستم که اعتصاب را فقط در راستای مطالبه قراردادهای دائم ادامه دهیم و دیگر از طرح بازگشت به کار من، به عنوان خواسته خود صرف نظر کنند.

بعد از پایان صحبت هایم، همه کارگران یک صدا به من اعتراض کردند و گفتند که ما چنین انتظاری از تو نداشتیم، تا زمانی که نماینده ما هستی وظیفه خود می دانیم که از شما حمایت کنیم و خواست اصلی ما بازگشت به کار بهزاد سهرابی است، زیرا که دستور این اخراج، به دلیل پشتیبانی از منافع ماست. من مجددا از کارگران قدردانی کردم و گفتم که خوشحالم که در دفاع از نماینده خود مصمم هستید و این نشانه درک بالای طبقاتی شماست. نگران اخراج هم نیستم، چرا که شروع هر حرکتی، هزینه هایی دارد و اعلام کردم که با تمام توان در کنار همدیگر این اعتصاب را ادامه می دهیم.

در روز سوم اعتصاب، مسئول سیاسی امنیتی استانداری کردستان به همراه چند نفر از روسای اداره کار به کارخانه آمدند و به اتفاق نماینده کارفرما ودر اتاق او، در اولین جلسه رسمی ما شرکت کردند. آنها حرف تازه ای نداشتند و همگی متفق بودند که باید اعتصاب خاتمه یابد و سهرابی هم فعلا اخراج شود و می تواند از راه های قانونی مشکلات کاری خود را دنبال کند.

بعد از پایان جلسه، نظرات مسئولین را به اعتصاب کنندگان انتقال دادیم. اما آنها مخالفت خود را با این پیشنهاد اعلام کردند و گفتند که اعتصاب را تا بازگشت به کار بهزاد سهرابی ادامه می دهیم. من هم پاسخ کارگران را به حاضرین در جلسه اطلاع دادم. نمایندگان دولت هم از ما خواستند که در جلسه بعدی که قرار شد در اداره کار برگزار شود، شرکت کنیم و از کارخانه خارج شدند.

روز چهارم به اداره کار رفتیم. در آنجا علاوه بر مسئولین استان، کارفرمای شرکت نیز حضور داشت و همانطوری که انتظار می رفت آنها شرط پذیرش خواست کارگران را منوط به اخراج من اعلام کردند. ما به کارخانه برگشتیم و نتیجه مذاکره را برای کارگران بازگو کردیم. بعد از بحث و گفتگو با همکاران اعتصابی، توافق کردیم که در مقابله با ترفند آنها برای خسته کردن کارگران و بی توجهی به خواسته ما، فاز دیگری از مبارزه را شروع کنیم وآن رساندن خبر حرکت اعتراضی خود به گوش کارگران و مردم شهر بود.

برای رسیدن به چنین هدفی، در جلسه ای با کارگران، تصمیم گرفتیم که در بیرون از کارخانه و با استفاده از اسکلت فلزی، اتاقی درست کنیم و با چادر آن را پو شش دهیم. این کار عملی شد و به سرعت اتاق بزرگی به گنجایش 70 نفر آماده کردیم و در کنار آن هفت چادر مسافرتی هم جلوی درب کارخانه مستقر کردیم. همچنین قرار شد که خانواده های مان را دعوت کنیم تا در دفاع از اعتصاب، ما را یاری رسانند. همان شب با خانواده ها تماس گرفتیم و خواستیم که به ما بپیوندند. آنها از این پیشنهاد استقبال کردند و از کودکان شیرخوار تا افراد 80 ساله به شکلی گسترده به جمع ما پیوستند. فضای اعتصاب کاملا دگرگون شد.

به دلیل واقع شدن کارخانه پرریس در ورودی اتوبان همدان وکرمانشاه به سنندج و ازدحام جاده، تجمع ما در معرض دید مسافرین و کامیون های باربری قرار داشت.

صبح روز بعد نیروی انتطامی که از حضور ما در بیرون از کارخانه اطلاع پیدا کرده بود، با ده ها مامور چادرها ی ما را به محاصره در آوردند و با ایجاد فضای رعب از کارگران خواستند که به داخل کارخانه برگردند. تهدید و فشار آنها برای وادار کردن ما به این کار، با فریاد کشیدن و حلقه کردن دست ها ی کارگران به یکدیگر مواجه شد. این رویارویی تا ساعت شش بعدازظهر ادامه داشت و موفق نشدند ما را به داخل شرکت باز گردانند. علاوه بر این تعدادی نیروی لباس شخصی با گرفتن فیلم وعکس، کارگران و خانواده ها را تهدید می کردند، ولی ما تصمیم گرفته بودیم که با آنها کاری نداشته باشیم و از بحث و مجادله با آنها خوداری می کردیم.

یکی از ابتکارهای جالبی که برای پوشش هر چه بیشتر اعتراضات مان به کار بردیم، دعوت از کارگران و فعالین کارگری بود تا با حضور و حمایت از اعتصاب، تجربه های خود را برای ادامه مبارزه به ما انتقال بدهند. از روز دوم اعتصاب، حضور خانواده ها و فعالین کارگری سنندج و برخی شهرهای ایران، چشم گیر بود. شرکت این دوستان فضایی کاملا کارگری را بوجود آورده بود و اعلام همبستگی، انتشار اخبار و گزارش های اعتصاب پرریس از سوی آنها، شور و شوق وصف ناپذیری را بوجود آورده بود. برای نمونه محمود صالحی به میان کارگران آمد و نظرات خود را در باره ی چگونگی پیشبرد اعتصاب ارایه داد. جلال حسینی و محمد عبدی پور هر کدام دستمزد پنج روز کاری را به عنوان کمک به صندوق مالی که تحت نظر کمیته اعتصاب بود، تحویل دادند و…

علاوه بر این، جمع کثیری از کارگران و تشکل های کارگری از اعتصاب ما حمایت کردند. از جمله: کارگران نساجی شین بافت و پیروز باف، کاشی کسری، کارگران نساجی کردستان و نیروگاه برق سنندج، ریسندگی شاهو، نیرو رخش، سندیکای کارگران شرکت واحد تهران، جمعی از کارگران ایران خودرو، پتروشیمی کرمانشاه، جمعی از زنان شهر سنندج، انجمن صنفی کارگران برق و فلز کرمانشاه، سایت شورا و کمیته های هماهنگی وپیگیری برای ایجاد تشکل های کارگری، اتحاد بین المللی کارگران ایران، سندیکای س. ژ. ت و بخش حقوقی اتحادیه های کارگریicftu.

یکی دیگر از اقدامات ما برای بالا بردن روحیه اعتصاب کنندگان، اجرای نمایش بود. ما از گروه تئاتر “کمونارد” به سرپرستی سلام قادری دعوت کردیم که به سنندج بیایند. آنها نیز پاسخ مثبت دادند و نمایشنامه ای با موضوع کارگری، توسط خانمی به نام “باران” به اجرا در آمد و مورد استقبال کارگران و خانواده ها قرار گرفت.

گرمای شدید و تحمل آفتاب سوزان مرداد ماه در زیر چادر، سخت وجانکاه بود. اما ما و خانواده های مان با همبستگی خود و پشتیبانی گسترده مردم شهر سنندج انرژی دوباره می گرفتیم. هر روز عصر گروهی از مردم به محل اسکان ما می آمدند و تا پاسی از شب به بحث و گفتگو در باره مسایل کارگری می پرداختند. اعتصاب کارگران پرریس به یکی از دغدغه های مردم شهر تبدیل شده بود و آنها همه روزه و در چندین نوبت، صبحانه، نهار، شام، میوه، نوشیدنی و بستنی برای ما می آوردند. هر روز و در ساعت معین غذا با ماشین به محل اعتصاب می آمد و پس از آن با نظم وترتیب خاصی توزیع می گردید. روزانه بطور متوسط 150 نفر سرویس داده می شد. همدلی و کمک بی دریغ این مردم، باعث تعجب و حیرت پلیس و لباس شخصی ها شده و برای آنها باور نکردنی بود و می گفتند که این کار گروهک هاست که شما را ساپرت می کنند!

نکته دیگری که لازم است اشاره کنم این است که در طول اعتصاب، حضور نیروهای پلیس دایمی بود. اگر چه این نیرو برای پایان دادن به اعتراضات ما در آنجا مستقر شده بودند، اما بخشی از این پرسنل، سرباز و از خانواده های کارگری بودند که در آینده به خیل عظیم فروشندگان نیروی کار می پیوستند. بنابراین رابطه ای دوستانه با آنها ایجاد کردیم و در باره علت اعتصاب، از جمله شرایط سخت کار، قراردادهای موقت، اخراج و بی حقوقی های دیگر، گفتگو می کردیم. به طوری که سربازها تا روز آخر با ما غذا می خوردند. برخورد خوب و انسانی ما تا حدی بر روی آنها تاثیر گذاشته بود که در روز سرکوب، در ضرب و شتم کارگران شرکت نکردند و به خاطر برخورد شدید با ما، در گوشه ای نشسته و اشک می ریختند.

ادامه اعتصاب و دخالت مردم شهر در آن، به یک معضل جدی برای مسئولین استان تبدیل شده بود و آنها به این فکر بودند که هر چه زودتر به آن خاتمه دهند. روز پنجم اعتصاب، یک نفر از فرمانداری سنندج وارد چادر ما شد و گفت که فرماندار می خواهد با سهرابی صحبت کند، من هم با او همراه شدم. فرماندار سنندج قبل از این سمت، مدیر کل سازمان همیاری شهرداری ها بود و من، مدتی در آنجا مسئول فروش بودم و به همین خاطر، با روحیات و اعتقاداتم آشنا بود و رابطه خوبی با هم داشتیم. بعد از ورودم به اتاق او و احوالپرسی، دلیل اعتصاب کارگران پرریس را جویا شد. بطور مشروح برایش توضیح دادم. حرف هایم که تمام شد، گفت” تو هنوز عوض نشده ای و مثل گذشته هستی، کی می خواهی به فکر خودت باشی، دست از این مسائل بردار و دنبال زندگی ات برو. به حرفم گوش کن و از آنجا بیا بیرون. من برایت کاری دست و پا می کنم، مطمئنم با این اعتصاب تو به سر کار بر نمی گردی و اخراج می شوی…” ودر آخر هم اضافه کرد که” شورای تامین استان می خواست بیاید شما را جمع کند، اما من مانع شدم. ولی اگر اعتراض شما ادامه یابد، این کار را خواهند کرد پس…” من از او تشکر کردم و گفتم من یک کارگر هستم و زندگی کارگری برایم با ارزش تر از آن چیزهایی است که شما می گویید و از اتاق خارج شدم.

اعتصاب همچنان با قوت خود ادامه داشت. ما هر شب پیرامون مشکلات و مسایل مختلف طبقه کارگر گفتگو می کردیم. علاوه بر این در جمع کارگران و به شکلی کاملا شورایی، کار های انجام شده را مرور و مورد تحلیل قرار می دادیم و برنامه روز بعد را برای اجرایی شدن، تنظیم می کردیم. همچنین همراه خانواده ها، اوقات فراقت مان را با خواندن آواز و رقص وشادی پر می کردیم.

روز ششم اعتصاب و در ساعت 7 صبح با من تماس تلفنی گرفته شد و گفتند که راس ساعت 8 در فرمانداری حضور داشته باشم. با یکی از کارگران شرکت به فرمانداری رفتم. مرا به اتاق حراست برده و درب اتاق را قفل کردند. دقایقی بعد از درب پشت، دو نفر وارد شدند و سلام کردند. من هم احوال پرسی کردم. گفتند ما را می شناسید؟ گفتم نه. یکی از آنها که هیکل درشتی داشت گفت” ما از بچه های اداره اطلاعات هستیم. من همان شخصی هستم که بعد از برگزاری روز جهانی کارگر امسال، از تو باز جویی کردم.” او را بیاد آوردم و با شنیدن این حرف بلند شدم و نزدیک او نشستم و گفتم خوشحال شدم که شما را دیدم! او کسی بود که بعد از احضارم به اداره اطلاعات سنندج به دلیل شرکت در مراسم اول مه 85، از من بازجویی می کرد. آنها مرا پشت شیشه ای قرارداده بودند که فرد مقابل خودم را نمی دیدم. به این کار اعتراض کردم و بازجو در جواب گفت: چرا عصبی هستی، ما که تو را شکنجه نمی کنیم؟ این به نفع هر دوی ماست که همدیگر را نبینیم. گفتم این هم نوعی شکنجه است که من شما را نمی بینم، اما شما مرا زیر نظر دارید.

به موضوع بر می گردم. بازجوی روز کارگر که آن روز در فرمانداری حضور پیدا کرده بود گفت حالا که چهره همدیگر را می بینیم و در رابطه با اعتصاب پرریس شروع به صحبت کرد و گفت که تو رئیس این اعتصاب هستی و باید هر چه سریع تر این بساط را جمع کنی. منظورش، اعتصاب کارگران بود. در جواب او گفتم:” من فقط یک نماینده هستم و وظیفه ام این است که مواضع کارگران را انتقال بدهم. در تشکل های کارگری، رئیس معنایی ندارد، ما که ارتش و پلیس و فلا ن اداره نیستیم که تعدادی پرسنل و یک فرمانده داشته باشد.” مامور اداره اطلاعات گفت:” این حرف ها برا ی من ارزشی ندارد، اعتصاب باید تمام شود. ما نمی خواهیم با کشتن تو، به یک قهرمان تبدیل شوی، وگر نه از بین بردن تو برای ما خیلی راحت است و می توانیم کاری کنیم که در یک دعوای ساختگی و یا در اثر یک حادثه کشته شوی، پس هر چه زودتر این بساط را جمع کن!”

در پاسخ او گفتم خوب میدانم که این کارها عملی و شدنی است.” گفت پس راه بیا، مطمئن باش که تو اخراج هستی، اما اگر در هر جایی که خودت بخواهی ما می توانیم کار مناسبی برایت مهیا کنیم.” جوابم این بود: این کار من نیست. بعد از تهدید های بی حاصل، گفت راه حل شما چیست؟ گفتم:” اگر می خواهی این اعتصاب تمام شود شما باید برای کارگران پرریس امنیت شغلی را تضمین کنی و از اسفندیاری تعهد کتبی بگیری که کسی اخراج نشود و با آنها قرار داد دائمی بسته شود. در این صورت من از حق خودم می گذرم و از شرکت بیرون میروم.” بعد از چند دقیقه، پذیرفت و گفت که من این تضمین را می گیرم. با ماشین آنها به پرریس رفتیم و جلو چادر پیاده شدیم. در جمع کارگران، ضمن معرفی آن دو نفر، گفتم این آقایان خواستار پایان دادن به اعتصاب هستند و من هم قبول کرده ام که به شرط فراهم شدن امینت شغلی شما، اینجا کار نکنم. کارگران با اعتراض گفتند بازگشت به کار وامنیت شغلی برا ی همه و از جمله خود شماست و ما بدون نماینده مان به سر کار بر نمی گردیم. مامور اداره اطلاعات در پاسخ آنها گفت که کاری به سهرابی نداشته باشید، قطعا او اخراج است، شما بهتر است که به فکر خودتان باشید، و به سمت درب ورودی شرکت راه افتاد.

دقایقی بعد فرد مذکور از طریق تلفن با دفتر مرکزی کارخانه در تهران تماس گرفت و از امیر اسفندیاری خواست تضمین بدهد که بعد از سهرابی، کارگر دیگری اخراج نشود. کارفرما ضمن رد این تقاضا، گفت که کارخانه مال من است و هر کسی را که دلم بخواهد اخراج میکنم، مخصوصا کسانی که از سهرابی حمایت کرده اند. مامور نا امید برگشت و با صدای بلند گفت:” سهرابی، من کاری ندارم باید امروز این بساط جمع شود و گرنه …” من هم گفتم تا به خواسته های مان نرسیم، به اعتصاب ادامه می دهیم.” با خشم و صدای بلند گفت:” کشتن شما که کاری ندارد مثل آب خوردن است…” کارگران با خنده گفتند کشتن کار ساده ای است، اگر توانایی داری به مشکلات ما رسیدگی کن! او با عصبانیت رو به من کرد و گفت:” همین حالا می روم و حکم جلبت را می گیرم و تو را بازداشت میکنم.” من هم گفتم چرا زحمت می کشی، خودم می آیم، و سوار ماشین آنها شدم. اما مرا از ماشین پیاده کردند و به سرعت از آنجا دور شدند.

در شب هفتم اعتصاب، تصمیم جمعی کارگران بر این شد که صبح روز بعد با به دست گرفتن دست نوشته هایی با مضمون مطالبات مان، اتوبان اصلی را ببندیم و به این ترتیب اولین فاز اعتراضی خارج از چادرها را شروع کنیم. در صورت بی نتیجه بودن این کار، قرار گذاشتیم که روز بعد اعتراض خود را با راهپیمایی به طرف استانداری آغاز کنیم و اعتصاب خود را در آنجا ادامه دهیم. تصمیم گیری ها به شور گذاشته شد و همه کارگران به آن رای دادند.

روز هشتم کارگران اعتصابی از ساعت 10 صبح در اتوبان تجمع کردند و با در دست داشتن خواسته هایی مانند لغو قراردادهای موقت، داشتن امنیت شغلی و ممنوعیت اخراج، جاده را مسدود کردند و مشکلات خود را برای ماشین هایی که در حال عبور بودند، توضیح می دادند. طولی نکشید که نیرو های لباس شخصی سرازیر شدند و با تهدید و فشار، تلاش کردند ما را از ادامه این کار منصرف کنند؛ اما نتوانستند مانع تجمع اعتراضی ما شوند. در ساعت 12، به داخل چادرها برگشتیم و اعلام کردیم که اگر به خواست کارگران توجه نشود، فردا دامنه اعتصاب به شهر کشیده می شود.

ساعت یک بعداظهر روز چهارشنبه چهارم شهریور، سه دستگاه اتوبوس و صدها نفر از نیروهای یگان ویژه و لباس شخصی، با تجهیزات ضد شورش تمام محوطه اعتصاب را به محاصره خود در آوردند.

ابتدا معاون فرماندار مرا صدا زد و گفت که ما از طرف شورای تامین استان آمده ایم و از شما می خواهیم به این اعتصاب خاتمه دهید و گرنه مجبور می شویم با زور این کار را انجام دهیم. پس از او به ترتیب یکی از لباس شخصی ها و فرمانده نیروی انتظامی این تصمیم را به ما اعلام کردند. من به داخل چادر رفتم، آنها نیز آمدند و جلوی درب چادر ایستادند و شروع به تهدید کارگران و خانواده ها کردند. وقتی که مامورها حرف می زدند، تمامی کارگران به آنها پشت کرده و همه با هم با صدای بلند فریاد می کشیدند. این کار باعث عقب نشینی نیروهای شان می شد و برای لحظاتی دست و پای خود را گم می کردند. وقتی حرکت دوباره مامورین به سمت چادر آغاز می شد، بلافاصله کارگران به آنها پشت کرده و هورا می کشیدند. لباس شخصی ها ضمن پاره کردن چادر و پارچه هایی که دور اتاقک زده بودیم، ظروف جای آب را از چادرها بیرون آورده و موادی را داخل آن می ریختند تا قابل استفاده نباشد و با نشان دادن اسپری، باتوم و اسلحه ما را تهدید می کردند.

فرمانده نیروهای انتظامی مرا صدا زد و گفت:” از طرف شورای تامین استان به ما دستور داده اند به هر طریق ممکن به این تجمع پایان دهیم و متفرق کنیم، پس به نفع شماست که به آنها بگویی که از اینجا بروند. ” من هم برای دادن این پیغام، به داخل چادر برگشتم. آنقدر نیرو اطراف چادر را گرفته بود که نفس کشیدن را مشکل کرده بود و ایجاد فضای رعب و وحشت، کودکان خرد سال را به هراس انداخته بود. از آنها خواستم که کمی نیروهای شان را از چادر ها دور کنند تا با کارگران جلسه ای داشته باشیم. مامورها عقب رفتند.

همان طوری که قبلا گفتم تصمیم گیری در باره اعتصاب و ادامه آن، جمعی بود، بنابراین برای مشورت با کارگران وارد چادر شدم. حکم شورای تامین استان را برای آنها تشریح کردم و گفتم که فرمانده انتظامی دستور داده است که سوار اتوبوس شویم و از اینجا برویم، در غیر این صورت با تمام نیرو و تجهیزات به ما حمله می کنند و حتی دستور تیراندازی هم دارند. در آخر هم از کارگران خواستم که در این باره تصمیم بگیرند. آنها بعد از اتمام صحبت های من گفتند:” ما هشت روز است که بدون امکانات و در این گرمای شدید، به خاطر خواسته های مان ایستادگی کرده ایم و در شرایطی که بچه های خرد سال دچار اسهال و استفراغ شده اند و پدر و مادرهای سالخورده از گرما زدگی رنج می برند، اعتصاب را ادامه داده ایم. ما می خواستیم از این طریق در مقابل بی حقوقی ها قد علم کنیم و از خواست و مطالبه انسانی خود دفاع نماییم، تا صاحبان سرمایه اجازه نداشته باشند هر وقت که اراده کنند ما را اخراج نمایند. پس اعتصاب حق ماست، هشت روز مقاومت کرده ایم و حالا هم ادامه می دهیم. ما به راحتی سرمان را پایین نمی اندازیم و سوار اتوبوس ها نمی شویم، اینجا را ترک نمی کنیم و تا آنجایی که توان داریم، ایستادگی می کنیم.”

جلسه با کارگران به پایان رسید و همگی به اتفاق، رای به مقاومت دادند. از چادر بیرون آمدم و با صدای بلند فرمانده نیروهای انتظامی را صدا زدم. نزدیک آمد و گفت: سهرابی چه شد؟ گفتم: حمله کنید! گفت: یعنی چه؟ گفتم: کارگران تصمیم ندارند اینجا را ترک کنند، پس شما وظیفه خودتان را انجام دهید. او با چهره ای نگران به طرف نیروهای خود برگشت. در این میان افسری که مسلح به تجهیزات نظامی بود با پدر یکی از کارگرها درگیر شد و پیرمرد را زیر کتک گرفت، بلا فاصله دختر این مرد مسن، سر رسید و چنان سیلی محکمی را نثار افسر کرد که او ناچار از چادر بیرون رفت.

فرمان سرکوب و حمله به کارگران اعتصابی و خانواده های شان صادر شد. سربازها از دستور مافوق های خود سرپیچی و حاضر به کتک زدن ما نشدند و از چادر فاصله گرفتند. لباس شخصی ها دبه های آبی را که به موادی آغشته شده بود، بر سر و روی ما می پاشیدند و بر اثر آن، تا حدودی زیادی دچار بی حسی شده بودیم. همزمان با انواع اسپری مای اشک آور و باتوم، مارا زیر ضربات خود قرار دادند، حتی کودکان نیز در این حمله در امان نبودند. درگیری در حدود ده دقیقه ادامه داشت. شدت حملات به حدی بود که ما به ناچار سوار اتوبوس شدیم و ماشین به راه افتاد. نزدیک روستای” اساوله “، راننده را وادار کردیم که ماشین را متوقف و خودش را هم پیاده کردیم. کارگران شیشه، چراغ و صندلی های اتوبوس را شکستند و همه با هم با لباس پاره و چهره ای زخمی وارد روستا شدیم. نیروهای انتظامی با مشاهده استقبال مردم از کارگران، دست از تعقیب ما برداشتند. دقایقی بعد با دوستان کارگر در شهر تماس گرفتیم و از آنها خواستیم که ماشین برای ما بفرستند. یک ساعت بعد ما سوار بر مینی بوس وارد شهر شدیم. در آن درگیری تنها دو نفر از همکاران مان به نام های ابراهیم وکیلی و آکو کرد نصب، دستگیر شدند.

سرمایه داران و صاحبان دیگر مراکز تولیدی، با شنیدن خبر پایان یافتن اعتصاب کارگران پرریس، نفس راحتی کشیدند. ساعاتی بعد، تعدادی از آنها بابت این موفقیت، در کارخانه شین بافت جشن می گیرند. کارفرمای این شرکت، خوشحال و سرمست از این پیروزی، خود را به داخل سالن تولید رسانده و شادمانی اش را در حضور کارگران به نمایش می گذارد و با صدای بلند تکرار می کند که اعتصاب را سرکوب و چادرهای شان را جمع کردیم. او و کارفرمای پیروز باف، بارها کارگران این دو شرکت را به خاطر حضور و حمایت شان از اعتصاب پرریس، مورد بازخواست قرار داده و تهدید به معرفی به پلیس و اخراج کرده بودند. من در این رابطه در مهر ماه سال 85، مطلبی را با عنوان “در مقابل هجوم سرمایه داران به خود آییم” منتشر کردم.

سرکوب بیرحمانه ما کارگران پرریس در 4 شهریور سال 85، بازتاب گسترده ای در جامعه داشت.” گای رایدار” با ارسال نامه ای از طرف icftu اخراج و سرکوب ما را محکوم کرد. در این باره در بین نمایندگان استان در مجلس اختلافاتی بوجود آمد و بالاخره ناچار به محکوم کردن این اقدام شدند. همچنین کارگران و تشکل های کارگری ایران حمله به ما را محکوم کردند.

در روزهای بعد وبه دنبال انعکاس خبرهای سرکوب کارگران پرریس در داخل و خارج از کشور و محکومیت آن از سوی مجامع کارگری، فرمانده نیروی انتظامی کردستان منکر برخورد خشونت آمیز با کارگران شد. رئیس اداره کار سنندج هم در مصاحبه ای با روزنامه محلی” سیروان “، مدعی شد که سرکوب کارگران شایعه ای بوده که فردی به نام بهزاد سهرابی به آن دامن زده است. من با نوشتن جوابیه ای به دفتر این نشریه رفتم و خواستار انتشار آن شدم. پاسخ من در شماره 398 روزنامه مذکور به تاریخ 19 شهریور درج گردید.

این خاطرات من از وقایع و اتفاقاتی بود که سه سال پیش در جریان اعتصاب کارگران پرریس سنندج بر ما گذشت. امیدوارم کارگران آگاه و پیشرو با مطالعه این تجربه کارگری، بتوانند گام های بیشتری برای پیشبرد مبارزه طبقه کارگر بردارند. موفق باشید.

اول مرداد 88

——————————

پی‌نوشت یکم: متن توسط سردبیر ویرایش شده است.

پی‌نوشت دوم: اصل متن به همراه عکس های اعتصاب در سایت کمیته هماهنگی قابل دسترسی است.

تاریخچه سنديكای كارگران شركت واحد

مقدمه: راننده‌گان شركت واحد از اقشار پركار و كم‌درآمد شهر تهران هستند. اكثریت آن‌ها مستأجر هستند و در حاشیه‌های تهران زندگی می‌كنند؛ این كارگران، روزانه هزاران نفر را در سطح شهر تهران جابه‌جا می‌كنند، آن‌هم در شرایط غیر‌استاندارد آلودگی هوا، آلودگی صوتی، ترافیك و بسیاری معضلات دیگر این شهر و به همین دلیل است که این کار را در دسته‌ی «مشاغل سخت و زیان‌آور» قرار داده‌اند. راننده‌گان تمام ساعت‌های كاری‌شان را به صورت مفید کار می‌کنند اما در عوض از كم‌ترین حقوق و مزایا بهره‌مند هستند.

شورای اسلامی كار شرکت واحد مانند دیگر شوراهای اسلامی مراکز کاری، بدون هیچ‌گونه نظرخواهی از كارگران و بدون برگزاری مجمع عمومی در سال 1370 كارش را در شركت واحد شروع كرد و به اصطلاح دفاع از حقوق كارگران و راننده‌گان را در این مجموعه بر‌ عهده گرفت! این در حالی بود که کاندید شدن هر كارگر برای حضور در شورای اسلامی كار، منوط به تأیید مدیریت و حراست شركت واحد بود و در غیر این صورت، در همان ابتدا کارگر رد صلاحیت می‌شد و البته هنوز هم این‌چنین است. حتی اگر كارگری که می‌خواست واقعاً از حقوق کارگران دفاع کند، موفق می‌شد با هزار ترفند از این فیلترها رد شود، مدیریت با تغییر محل كار او کاری می‌کرد که نتواند مشکلات کارگران را پی‌گیری کند و عملاً او را از نمایندگی حذف می‌کرد. اما آنانی كه با مدیریت و حراست هم‌سو بودند از پاداش‌های قابل‌توجهی مانند اضافه كار، وام‌های قرض‌الحسنه و امتیازهای ویژه‌ی دیگری برخوردار بودند و در حقیقت هر دو سال یك‌بار تعدادی كاندید می‌شدند تا تنها شرایط كاری خودشان را بهتر کنند.

این شرایط باعث شده بود كه راننده‌گان و كارگران شركت واحد هیچ امید و اعتمادی به نماینده‌گان شوراهای اسلامی کار نداشته باشند و تنها بخشی ازكارگران هر دو سال یك‌بار – آن‌ هم با تهدید و اجبار کارفرما و از ترس این که در روز انتخابات شوراها از کارشان جلوگیری کنند – رأی می‌دادند. حدود 20 سال از تأسیس شوراهای اسلامی كار در شركت واحد می‌گذشت و این شوراها نه‌تنها هیچ دست‌آوردی نداشتند بلكه دست‌آوردهای قدیمی سندیكای شركت واحد (حالا این دست‌آوردها، هر چیزی که بود) را هم از دست كارگران گرفتند. در واقع این تشکل‌های وابسته به هیچ عنوان به راننده‌گان پاسخ‌گو نبودند و تمام و كمال گوش‌به‌فرمان كارفرما و حراست شرکت بودند.

اتحاد میان خانه‌ی كارگر، شوراهای اسلامی و ادارات و وزارت كار باعث شده بود که شكایت كارگران در ادارات كار به ضرر كارگران تمام شود و اغلب كارگران از شكایت‌شان صرف‌نظر می‌كردند. این‌چنین بود که مطالبات راننده‌گان روی هم انباشته و انباشته می‌شد؛ مطالباتی از قبیل اضافه شدن دستمزد، مزایای مناسب، مسکن، دریافت بن کارگری به مقدار کافی، اجرای طرح طبقه‌بندی مشاغل، احداث سرویس‌های بهداشتی در انتهای خطوط، احداث مکان‌های بهداشتی، رفاهی و ورزشی، دریافت لباس کار، دریافت شیر برای کاهش ضرر آلودگی هوا، اختصاص کمک‌راننده برای دریافت بلیط از شهروندان، دریافت وام کافی و . . .

اما سندیكای کارگران شركت واحد چگونه پس از 27 سال خاموشی دوباره بازگشایی شد؟

بسترسازی ابتدایی و تشکیل هیئت مؤسس بازگشایی

اواخر سال 1383 بود که آقایان «منصور اسانلو» و «ابراهیم مددی» با کمک «هیئت مؤسس سندیکاهای کارگری» و با استناد بر مقاوله‌نامه‌های 87 و 98 سازمان بین‌المللی‌کار – که آزادی تشکل‌های کارگری و پیمان‌های دسته‌جمعی را برای کشورهای عضو این سازمان الزامی می‌داند – تصمیم گرفتند که با آگاه‌سازی و عضو‌گیری از راننده‌گان و كارگران، اقدام به بازگشایی سندیكای کارگران شركت واحد کنند.آنان حسینیه‌ای را در محل انجمن صنفی خبازان واقع در میدان حسن‌آباد گرفته بودند و در آن‌جا کلاس‌های آموزشی برگزار می‌‌کردند. فعالین کارگری زیادی در این محل حاضر می‌شدند و آموزش‌های لازم را به راننده‌گان می‌دادند و راننده‌گان را از مبارزه‌هایی که فعالان سندیکایی و فعالان کارگری در گذشته انجام داده بودند، آگاه می‌کردند. آن‌ها هم‌چنین حقوق اولیه‌ی انسانی، بخش‌هایی از قانون اساسی، روابط کار، قانون کار و دانستنی‌های سندیکایی را آموزش می‌دادند. پیش‌کسوت‌ها و فعالین کارگری تلاش‌های زیادی در جهت آشنایی راننده‌گان شرکت واحد با حقوق‌شان انجام دادند.

كارفرما نیز بیکار ننشسته بود و با كمك حراست و عوامل شوراهای اسلامی، كارگران و فعالان را زیر نظر داشت و به هر شکل كارگران را تهدید می‌كرد تا شاید بتواند سندیكایی را که می‌رفت بازگشایی شود، در نطفه خفه كند. عوامل امنیتی به صورت نامحسوس در تمامی جلسه‌های هفته‌گی حضور داشتند.

تعدادی از راننده‌گان ضمن این که آموزش می‌دیدند، در زمان کار و بدون این که مسئولین متوجه شوند با همکاران دیگرشان در خطوط ارتباط برقرار می‌کردند و در مورد حقوق و مطالبات عقب‌افتاده، حق مسکن و طرح طبقه‌بندی مشاغل صحبت می‌کردند و آموزش‌های لازم در مورد بهداشت و ایمنی کار، جایگاه راننده‌گان در حمل و نقل و فواید داشتن تشکل و سندیکای کارگری داده می‌شد. این ارتباطات به صورت چهره‌به‌چهره تا پایان سال 83 به صورت مستمر ادامه داشت، اما از ابتدای سال 84 شکل پی‌گیرانه و جدی‌تری به خود گرفت.

از هر منطقه‌ی شرکت واحد یک نفر در هیئت‌مؤسس حضور داشت و هر کدام از آنان در مناطق خودشان به‌همراه کارگران آگاهی که قبلاً آموزش‌های لازم را دیده بودند، به صورت علنی در توقف‌گاه‌ها، پایانه‌ها، خطوط و سرویس‌های کارگری با همکاران‌شان در مورد مسائل صنفی گفت‌وگو می‌کردند. از ابتدای سال 84 به صورت علنی راننده‌گان به انجمن صنفی خبازان در میدان حسن‌آباد دعوت می‌‌شدند؛ روزهای جمعه جلسه برگزار می‌‌شد و راننده‌گان از تمامی منطقه‌ها در آن شرکت می‌کردند و مشکلات کاری‌شان را مطرح می‌کردند. این جلسه‌ها اوایل با 60-50 نفر تشکیل می‌شد، اما هر چه جلوتر می‌رفتیم تعداد راننده‌گان بیش‌تر و بیش‌تر می‌شد. به دلیل کمبود جا، جلسه‌ها روزهای پنج‌شنبه و جمعه تشکیل می‌شد و روزهای عادی به صورت نوبتی هر روز یکی از اعضای هیأت‌مؤسس در حسینیه‌ی خبازان کشیک می‌ماند و نظرات راننده‌گان را می‌شنید و از آنان برای تشکیل سندیکا امضا می‌گرفت. هم‌چنین اعضای هیأت‌مؤسس در مناطق و خطوط با راننده‌گان صحبت کرده و آنان را برای تشکیل سندیکا متقاعد می‌کردند؛ راننده‌گان انبوهی از مشکلات داشتند و وقتی فعالان مشکلات و مطالبه‌ها را برای آن‌ها شرح می‌دادند و آن‌ها را از حقوق‌شان آگاه می‌کردند، کارگران به راحتی می‌پذیرفتند؛ البته بعد از آن فعالان هیئت‌مؤسس می‌گفتند که برای گرفتن این مطالبات باید متشکل شده و سندیکا تشکیل دهیم و کارگران این حرف را نیز قبول می‌کردند.

رفته رفته بر تعداد کسانی که برای تشکیل سندیکا ابراز تمایل کرده بودند اضافه می‌شد و امضاهای زیادی در این زمینه جمع‌آوری شد؛ البته وجود سندیکای شرکت واحد در گذشته و تقابل سندیکا با شورای اسلامی کاری که در نظر کارگران منفور بود نیز در استقبال کارگران بی‌تأثیر نبود. کلاس‌های آموزش قوانین کار، روابط کار و ایمنی کار به صورت گسترده‌تری برگزار می‌شد و همچنین کنفرانس هفته‌گی با حضور راننده‌گان از تمامی مناطق دایر بود. در این کنفرانس راننده‌گان به نوبت ثبت‌نام می‌کردند و در مورد مسائل و مشکلات کاری‌شان و معضلات مناطق خودشان صحبت می‌کردند. راننده‌گان سؤال‌های‌شان را مطرح می‌کردند و افراد آگاه هیأت‌مؤسس و فعالان کارگری سؤال‌های آنان را پاسخ می‌دادند و راهنمایی‌های لازم را می‌کردند.

هر کدام از اعضای هیئت‌مؤسس همکارانی انتخاب کرده بودند که اخبار منطقه و خطوط را جمع‌آوری کنند و به آنان بدهند. در ضمن خودشان دائماً با راننده‌گان در ارتباط بودند و مسائل و مشکلات آن‌ها را جویا می‌شدند و گزارش‌های کتبی از آن‌ها تهیه می‌کردند. یک روز در هفته به این امر اختصاص داشت که این گزارش‌ها توسط اعضای هیئت‌مؤسس بررسی شود و اگر منطقه‌ای فعالیت کم‌تری داشت، به صورت دسته‌جمعی به آن منطقه مراجعه می‌شد و با راننده‌گان در مورد مشکلات گفت‌وگو می‌کردند و ضرورت تشکیل سندیکا برای حل این مشکلات برای آنان توضیح داده می‌شد. هر کس به طریقی برای پیشرفت کار تلاش می‌کرد؛ مقاله‌های آموزشی و بولتن‌های آشنایی با قانون اساسی، حقوق کار، روابط کار و ایمنی کار تهیه می‌کردند و در اختیار کارگران قرار می‌دادند. هم‌چنین نامه‌های زیادی با امضای هیئت‌مؤسس در رابطه با مشکلات راننده‌گان، کارکنان، مناطق و شرکت واحد به مسئولین شرکت واحد، شورای شهر و وزارت کشور نوشته شد و درخواست شد که وضعیت راننده‌گان را از لحاظ حقوق و اجرای طرح طبقه‌بندی، کمک راننده و مسکن بهبود ببخشند، اما هیچ‌گونه پاسخی دریافت نمی‌شد.

پس از ماه‌ها فعالیت مستمر و ارتباط چهره‌به‌چهره، اکثر راننده‌گان شرکت واحد در کنفرانس‌های هفته‌گی فشار زیادی می‌آوردند که زودتر مجمع عمومی سندیکا برگزار شده و سندیکا تشکیل شود. عامل مهمی که باعث شد راننده‌گان درخواست تشکیل سندیکا کنند این بود که در طول این فعالیت‌های چند ماهه، آن‌ها از ماهیت «شورای اسلامی کار» آگاه شدند و با موارد ملموس کاملاً برای‌شان روشن شد که شورای اسلامی کار به دلیل فرمایشی بودن‌اش، مدافع حقوق کارفرما است و نه کارگر و بنابراین امیدشان از آن بریده شد. راننده‌گان متناسب با آموزشی که به آن‌ها داده شد، فهمیدند که در حق آن‌ها خیلی ظلم شده و در مقابل کاری که انجام می‌دهند، حقوق بسیار کمی دریافت می‌کنند و باید برای بهبود این شرایط مبارزه کنند.

امضاهای جمع‌آوری شده از کارگران به اداره‌ی كار تسلیم شد و عوامل خانه‌ی كارگر و شوراهای اسلامی با نفوذ خود در اداره كار استان تهران، رسیدگی به شكایت‌های کارگران را به تاخیر می‌انداختند و از آن‌جا كه شوراهای اسلامی كار شرکت واحد منافع خود را در خطر دیدند، با همكاری عوامل خود در خانه‌ی كارگر و بهره‌گیری از مدیریت شركت واحد و حراست و عوامل امنیتی، ترتیب حمله به محل سندیكای شركت واحد را دادند. «علی‌رضا محجوب» هم كه به عنوان نماینده‌ی تهران در مجلس بود و از بنیان‌گذاران و عوامل اصلی خانه‌ی كارگر به حساب می‌آمد از این موضوع با خبر بود. افرادی مانند حسن صادقی(رییس هیأت‌مدیره‌ی كانون عالی هماهنگی شوراهای اسلامی كار)، احمدی پنجكی(رییس هیأت‌مدیره‌ی كانون هماهنگی شوراهای اسلامی كار استان)، حسن فرجی(رییس شورای اسلامی شهرستان ورامین) و . . . در تاریخ 84/2/19 با تمام امكانات از قبیل جیره‌خوارهای چماق‌دار و در حضور نیروهای انتظامی و امنیتی به محل تجمع راننده‌گان و اعضای هیئت‌مؤسس سندیکای کارگران شركت واحد در میدان حسن‌آباد تهران حمله‌ور شدند و پس از آسیب‌رساندن به چند نفر از فعالان، هر چه در سندیكا بود به یغما بردند تا شاید روند بازگشایی این سندیكا از حركت باز ایستد. نه‌تنها برنامه‌ریزی آن‌ها درست از آب در نیامد، بل‌كه این اقدام سبب شد تا كارگران بیش‌تری به سندیكا علاقه‌مند شوند. این مسائل باعث شد تا اعضای هیئت‌مؤسس سندیكا به فکر زودتر برگزار کردن انتخابات بی‌افتند. البته ناگفته نماند که در این شرایط، اعضای فعالی كه برای تشكیل سندیكا فعالیت می‌كردند تحت فشارهایی از جمله اخراج و تعبید به مناطق دورتر بودند اما هیچ‌ یك از این مشكلات نتوانست جلوی آنان را بگیرد. عوامل کارفرما و شورای اسلامی از هیچ اقدامی برای متوقف کردن روند ایجاد این تشکل کارگری فروگذار نکردند.

برگزاری مجمع عمومی و بازگشایی و تشکیل مجدد سندیکا

از سال 84 کار سرعت بیش‌تری گرفت و به سوی برگزاری مجمع حرکت شد. هر روز، هم در زمان کار و هم اوقات فراغت، حجم فعالیت‌ها افزایش یافت و راننده‌گان برای حضور در جلسه‌ها دعوت می‌شدند. کار به جایی رسید که بخشی راننده‌گان شرکت واحد می‌خواستند هر چه زودتر مجمع عمومی برگزار شود و سندیکا شکل بگیرد. بالاخره به خواست تعدادی از راننده‌گان، هیأت مؤسس در ابتدا یک تاریخ برای مجمع عمومی اعلام کرد که البته افراد حاضر در آن به حد نصاب نرسیدند و انتخابات برگزار نشد. سپس از طریق روزنامه و هم‌چنین ارتباطات گسترده‌ای که با بخش‌هایی از راننده‌گان وجود داشت، بار دیگر مجمع عمومی اعلام شد و برای تاریخ 84/3/19 از راننده‌گان جهت حضور در مجمع و انتخابات، دعوت به‌عمل آورده شد. هیأت مؤسس از طریق اعضای خودش که در کلیه‌ی مناطق حضور داشتند از راننده‌گان و کارکنان درخواست کرد که برای ثبت‌نام و کاندیداتوری در سندیکا، هر روزه با در دست داشتن کارت شناسایی، فیش حقوقی و مدارک‌ مورد نیاز، خود را به مسئول ثبت‌نام در حسینه‌ی خبازان معرفی و مدارک را تحویل دهند. استقبال خوبی شد و در نهایت ثبت‌نام انجام شد و عکس تعدادی از همکاران (حدود 60 نفر) در تمامی منطقه‌ها به عنوان کاندید اعلام و تبلیغات انجام شد.

بالاخره در تاریخ 84/3/19 ، روز انتخابات فرارسید؛ از اول صبح راننده‌گان در حسینیه‌ی خبازان حضور پیدا کردند، ولی متأسفانه با سد بزرگ نیروی انتظامی مواجه شدند. مأموران انتظامی تلاش می‌کردند راننده‌گان را از حسینیه‌ی خبازان بر‌گردانده و متفرق کنند، اما راننده‌گان محل را ترک نمی‌کردند. در آن روز تعدادی از کارگران فعال دستگیر شدند، اما راننده‌گان با شنیدن این خبر جسورتر شده و در خیابان‌های اطراف حسینیه راه‌پیمایی کردند. رفته رفته راننده‌گان بیش‌تری در محل حاضر شدند و دسته‌های کوچک که در خیابان‌های اطراف در حال قدم زدن بودند به هم پیوستند، وارد میدان حسن‌آباد شده و در مقابل بانکی تجمع کردند. وقتی نیروی انتظامی با جمعیت راننده‌گان مصمم مواجه شد، مجبور به عقب‌نشینی شد و اعلام کرد که: «ما قصد حفاظت از جان شما را داریم و نه آسیب رساندن به شما»! راننده‌گان یک‌صدا اعلام کردند که: «همکاران ما را آزاد کنید، تا آن‌ها را آزاد نکنید و نگذارید رأی‌گیری انجام شود، ما این‌جا را ترک نخواهیم کرد». نزدیک ظهر بود که همکاران دستگیر‌شده آزاد شدند و «ابراهیم مددی» و «منصور اسانلو» به جمع راننده‌گان در میدان حسن‌آباد پیوستند. نیروی انتظامی درخواست متفرق شدن کرد، اما راننده‌گان گفتند: «ما امروز انتخابات برگزار می‌کنیم.»

سرانجام فشار و پی‌گیری راننده‌گان باعث شد که مسئولان و نیروی انتظامی عقب‌نشینی کنند و با دستور شورای تأمین استان، شرایط برای انجام انتخابات فراهم شود. پس از برگزاری مجمع و تصویب اساس‌نامه، در حضور مأموران انتظامی و لباس‌شخصی و همچنین نماینده‌ی وزارت کار، راننده‌گان در دسته‌های 10 نفری وارد حسینیه می‌شدند و نمایندگان خودشان را انتخاب می‌کردند و سپس محل را ترک می‌کردند. به دلیل 3 شیفت بودن راننده‌گان، انتخابات تا نیمه‌های شب ادامه پیدا کرد و در نهایت مأموران انتظامی اعلام کردند که: «دیروقت است و اگر درب صندوق‌های رأی و حسینیه را نبندید، آن‌ها را ضبط می‌کنیم». برگزار‌کنندگان نیز در نهایت تصمیم به اتمام انتخابات گرفتند و در ادامه با حضور نمایندگان وزارت کار و شورای تأمین استان، شمارش آرا آغاز شد. پس از اتمام شمارش آرا، اسامی نمایندگان اعلام و 19 نفر به عنوان هیئت‌مدیره و 2 نفر به عنوان بازرس انتخاب شدند و پس از استراحت کوتاه نیم‌ساعته، اولین جلسه‌ی هیأت‌مدیره برگزار شد.

پس از تشکیل هیئت‌مدیره و انتخابات داخلی و مشخص شدن کمیسیون‌ها، فعالیت و کار اعضا متشکل‌تر و رسمی‌تر شد. جلسه‌های آموزشی، کنفرانس‌های هفته‌گی و جلسات هیئت‌مدیره برگزار می‌شد. راننده‌گان استقبال خوبی می‌کردند و هر هفته گزارش مناطق خودشان را می‌آوردند و در مورد بی‌عدالتی‌های انجام شده و تبعیض‌های انجام‌گرفته بین راننده‌گان و کارکنان می نالیدند. اعضای سندیکا پی‌گیر مشکلات راننده‌گان در مناطق و خطوط بودند و هر هفته گزارشی از یک منطقه در هیأت‌مدیره مطرح می‌شد و در جلسه‌های هفته‌گی به سؤالات راننده‌گان در مورد مشکلات کاری از جمله وضعیت اتوبوس، مرخصی، تعمیرگاه، برخورد کنترل‌ خطوط با راننده‌گان و … پاسخ داده می‌شد.

هیأت‌مدیره‌ی سندیکا هر هفته گزارشی از نمایندگان مناطق دریافت می‌کرد و در جلسه‌های هفته‌گی، حرف‌ها و درد دل‌های راننده‌گان را می‌شنید و ضبط می‌کرد و بعد از بررسی آن‌ها، با مسئولان شرکت واحد گفت‌وگو می‌کرد و در صورت عمل نکردن با شورای شهر و وزارت کشور مکاتبه‌ می‌کرد و مسائل، مشکلات و درخواست‌های راننده‌گان را اعلام می‌کرد. هیأت‌مدیره در طول مدت فعالیت خود با مسئولان شرکت واحد، شورای شهر، وزارت کشور و . . . در مورد مشکلات راننده‌گان و شرکت واحد گفت‌وگو و مکاتبات زیادی انجام داد، اما آن‌ها توجهی نمی‌کردند. سندیكا در حالی پی‌گیر مطالبات راننده‌گان و كارگران بود كه اعضای هیئت‌مدیره مرتباً مورد تهدید و فشار قرار می‌گرفتند و حتا عوامل امینتی در جلسه‌های سندیکا و در حضور راننده‌گان به دفعات از دستگیری افراد سندیكا خبر می دادند و به این طریق سعی داشتند اعضای حاضر در سندیكا را بترسانند تا هیئت مدیره نتواند افراد را جذب سندیكا كند.

اعتصاب‌های شکل‌گرفته

بخشی از راننده‌گان شرکت واحد برای گرفتن حق و حقوق‌شان فشار زیادی به ما می‌آوردند و اعلام می‌کردند که تنها راه اعتصاب است. هیأت‌مدیره با آگاه شدن از نظرات راننده‌گان مناطق، اعلام کرد که ابتدا اعتراض‌های کوچک را شروع کنیم و اگر جواب نداد، اعتصاب می‌کنیم. بخش زیادی قبول کردند و اولین اعتراض ما روشن کردن چراغ‌های اتوبوس‌ها در تاریخ 16 مهر 84 بود. در جریان این حرکت، در روزی آفتابی تمام چراغ‌های اتوبوس‌ها در سطح شهر تهران روشن شد که در جامعه بازتاب داشت و چند نفر از اعضای هیئت‌مدیره در همان روز در دفتر رئیس‌جمهوری حاضر شدند و به ذکر مشکلات راننده‌گان پرداختند و البته نتیجه‌ای حاصل نشد. دومین اعتراض با فاصله‌ی پانزده روز از اولی، نگرفتن بلیط از شهروندان بود. تا دی‌ماه 84 نه‌تنها مشكلی از دوش كارگران برداشته نشد بل‌كه تعداد دیگری از اعضای هیئت‌مدیره نیز بازداشت شدند.

این بی‌توجهی‌ها به خواست‌های كارگران و بازداشت‌ها سبب شد تا بخش‌هایی از راننده‌گان در مجمع‌های هفته‌گی تقاضای اعتصاب كنند. البته درون هیئت‌مدیره برای شروع اعتصاب اختلاف بود و اکثریت عقیده داشتند که برای اعتصاب آموزش و آگاهی کافی وجود ندارد و نباید اعتصاب کرد. سندیكا به این منظور اطلاعیه‌ی آموزش اعتصاب منتشر کرد اما به محض این‌كه اطلاعیه به دست راننده‌گان رسید، رئیس هیئت‌مدیره یعنی «منصور اسانلو» و چندین نفر از اعضای هیئت‌مدیره دستگیر شدند. این بازداشت‌ها سبب شد که كارگران رسماً و با اصرار از سندیكا بخواهند اعتصاب انجام شود و در حقیقت اعتصاب با فشار بدنه‌ی کارگری شکل گرفت. تعدادی از اعضای هیئت‌مدیره كه هنوز بازداشت نشده بودند با صدور اطلاعیه‌ای، روز 4 دی‌ماه 1384را روز اعتصاب اعلام كردند كه پس از آن باز هم تعداد دیگری از اعضای هیئت‌مدیره و اعضای سندیكا بازداشت شدند.

این اعتصاب که برای گرفتن مطالباتی از جمله افزایش دستمزد، اجرای طرح طبقه‌بندی مشاغل، دریافت بن کارگری، ایجاد امکانات بهداشتی، رفاهی و ورزشی و . . . بود، خواسته‌ی دیگری نیز داشت که آزادی اعضای بازداشت شده‌ی هیئت مدیره و سندیکا بود. هر یک از اعضای هیئت‌مدیره، مأمور مناطق خودشان بودند و موظف بودند اول صبح و زودتر از راننده‌گان در منطقه حضور داشته باشند و راننده‌گان را دعوت به اعتصاب کنند. یکی از اعضای هیئت مدیره در مورد روز اعتصاب چنین می‌گوید: «من هم مسئول منطقه‌ای بودم و صبح زود و جلوتر از دیگر راننده‌گان به همراه یکی از دوستان در آن منطقه حاضر شدم. جلوی منطقه پر از مأموران انتظامی و لباس‌شخصی بود. تعدادی از راننده‌گان تعرفه‌های خودشان را گرفته بودند اما به طرف اتوبوس‌های‌شان نرفته بودند و منتظر بودند. بعد از مدتی همه‌ی راننده‌گان رسیدند و اعلام شد که هیچ‌کس اتوبوس را از منطقه خارج نکند تا با همکاران مناطق دیگر هماهنگ باشیم. مأموران لباس شخصی وارد منطقه شدند و در تلاش بودند تا من و دیگر دوستان فعال را دستگیر کنند. در نهایت نیروهای امنیتی موفق شدند من و یکی از دوستان‌ام را دستگیر کرده و پس از انتقال به چند مکان مختلف، سرانجام به زندان اوین منتقل کردند. بعد از من راننده‌گان باز هم از خود استقامت نشان داده بودند اما در نهایت با تهدید عوامل مدیریت شرکت واحد، راننده‌گان به سر کار رفته بودند. در زندان به ما خبر رسید که وسعت اعتصاب در برخی از مناطق به گونه‌ای بوده که تردد شهروندان با مشکل رو‌به‌رو شده است.»

منطقه‌ی 4 تا ساعت 11 بسته شده بود و تنها پس از درگیری توانسته بودند آن را باز کنند. فعالان اعتصاب در منطقه‌ی 5 (توقف‌گاه 17 شهریور) و هنگامی که تنها توانسته بودند نطفه‌های اعتصاب را روشن کنند بازداشت شده بودند و به کلانتری منتقل شده بودند، اما کارگران اعتصابی خواهان آزادی آن‌ها شده بودند و به همین دلیل مأموران وحشت‌زده ساعت 8 صبح آن‌ها را به منطقه بازگردانده بودند. در این منطقه با همکاری دوستانی که از منطقه‌ی 4 آمده بودند، توانستند اعتصاب را تا ساعت 12:30 ظهر نگه‌ دارند. اما کانون اعتصاب منطقه‌ی 6 بود که یکی از بزرگ‌ترین مناطق اتوبوسرانی تهران به شمار می‌رفت؛ راننده‌گان از مناطق دیگر که اعتصاب‌شان شکسته بود به آن‌جا رفته بودند و حتی برخی خانواده‌های خود را نیز آورده بودند و مشاهده شده بود که خانواده‌ها نیز از خروج اتوبوس‌ها جلوگیری می‌کردند. ابراهیم مددی که همان روز از زندان آزاد شده بود نیز در آن‌جا حضور پیدا کرد. دیگر نیمه‌های شب بود که خبر داده بودند شهردار تهران در جمع کارگران اعتصابی حاضر خواهد شد. او در یک شب بارانی و در حالی که تعدادی از اعضای هیئت‌مدیره بازداشت شده و در زندان بودند، به منطقه 6 رفته بود و پذیرفته بود که کارگران اعتصابی شرکت واحد 32 خواسته‌ی به حق دارند (که البته بعداً معلوم شد که آن‌شب دروغ می‌گفت و با این ترفند تنها می‌خواست به اعتصاب پایان دهد) و پس از صحبت‌هایی و با توجه به فشار عوامل امنیتی، توافق شد که اعتصاب شکسته شود. یکی دیگر از اعضای هیئت مدیره می‌گوید: «ضعف ما این بود که در آن هنگام (روز اعتصاب) جلسه‌ی هیئت‌مدیره برگزار نشد و تصمیم‌گیری به صورت فردی بود و تنها به دهان یکی از افراد ارشد نگاه می‌شد!»

در آن روز تعداد زیادی از اعضای هیئت‌مدیره دستگیر شدند، که پس از چند روز همه‌گی آزاد شدند و البته هنوز اسانلو در زندان بود. قرار شد كه به خواست‌ها و مطالبات راننده‌گان رسیدگی شود و اسانلو هم آزاد شود.

شهردار هم با هیئت‌مدیره‌ی سندیکا جلسه‌ای گذاشت و قول همكاری داد. پس ازگذشت چند هفته نه‌ اسانلو آزاد نشد و نه مسئولان چراغ سبزی به خواست‌های راننده‌گان نشان دادند. شهردار هم در این مدت ترتیب ملاقاتی را با كل راننده‌گان در استادیوم 12 هزار نفری آزادی داد تا شاید موفق شوند راننده‌گان را از همکاری با سندیكا‌ی‌شان منصرف كنند. البته سندیكا هم از این گردهم‌آیی استقبال كرد و بیش از 8 هزار نفر از راننده‌گان به محل سالن 12 هزارنفری آمدند. تمام مسئولان شركت واحد از جمله مدیر عامل شركت واحد به این محل آمده بودند.خانواده‌ی اسانلو هم آمده بودتا شاید بتوانند قول آزادی اسانلو را از شهردار بگیرند. شهردار تهران در سخن‌رانی خود ضمن دادن وعده‌ی رسیده‌گی به مشكلات راننده‌گان، سعی داشت كارگران را قانع كند تا با سندیكای کارگران شركت واحد همكاری نكنند.

این صحبت‌ها خشم راننده‌گان را برافروخت و راننده‌گان شعارهایی برای آزادی اسانلو و حمایت از سندیكا دادند. قالیباف محل را ترك كرده بود و صدای بلند گروه موزیك قصد داشت صدای راننده‌گان را خفه كند. راننده‌گان هم‌چنان به صورت یك‌صدا شعارهای حمایت از سندیكا و آزادی اسانلو را می‌دادند. این برخورد راننده‌گان در واقع درخواست راننده‌گان از سندیكا بود و آنان هم‌چنان شعار «قالیباف اعتصاب یادت نره» را سر می‌دادند. با توجه به اینكه مراسم تمام شده بود، راننده‌گان قصد ترك محل را نداشتند و با بستن درب‌های استادیوم اجازه نمی‌دادند اتوبوس‌ها خارج شوند. با پادر‌میانی اعضای هیئت‌مدیره‌ی سندیكا، راننده‌گان محل را ترك كردند. بعد از مراسم استادیوم، شهردار که از مهار سندیکا مأیوس شده بود، از ملاقات با اعضای سندیكا سر باز زد. پس از آن گویا سركوب سندیكا به صورت جدی در دستور كار عوامل امنیتی قرار گرفت؛ به اعضای سندیكا در شهرداری اجازه‌ی ملاقات نمی‌دادند و مدیر عامل وقت هم كه به‌تازگی عوض شده بود از ملاقات با اعضای هیئت‌مدیره امتناع می‌ورزید و همان حرف‌های رئیس قبلی مبنی بر این‌كه «من سندیكا را به رسمیت نمی‌شناسم» و «شخصاً به خواسته‌های كارگران رسیدگی می‌كنم» را تحویل نماینده‌گان سندیكا داد. سندیكا كه حدود یك‌سال در جهت گرفتن مطالبات راننده‌گان تلاش کرده بود و خود را به كارگران پاسخ‌گو می‌دانست، گفته‌های شهردار و مدیر عامل را به اطلاع راننده‌گان رساند و اعضای هیئت‌مدیره بعد از كنفرانس هفته‌گی با راننده‌گان و كارگران و نظر خواهی از آنان، قرار گذاشتند که اعتصاب دوم را جهت مطالبات راننده‌گان، آزادی اسانلو و به رسمیت شناختن نماینده‌گان سندیكا انجام دهند. در جلسه‌ی هیئت‌مدیره‌ی سندیكا این نظرات راننده‌گان مورد بررسی قرار گرفت و با اكثریت آرا اعتصاب دوم راننده‌گان تصویب شد.

به محض توزیع اطلاعیه‌ی اعتصاب از طرف سندیكا، از سوی شهردار و مدیرعامل شركت واحد قرار ملاقاتی با اعضای هیئت‌مدیره‌ی سندیكا و در محل دفتر مدیر عامل اتوبوسرانی گذاشته شد كه از طرف سندیكا مددی، رضوی و سلیمی به محل مذاكره رفتند. تا روز اعتصاب دوم یعنی 8 بهمن 84، یك هفته وقت باقی بود و این زمان برای آن گذاشته شد که اعضای هیئت‌مدیره فکر می‌کردند شاید بتوان در این مدت امتیازی برای كارگران گرفت و در این صورت اعتصاب متوقف شود. مذاكره در حضور عوامل حراست شهرداری، نماینده‌ی شهردار، مدیر عامل شركت واحد و حراست شركت واحد از ساعت 2 ظهر شروع شد و تا حدود 9 شب ادامه داشت كه طرف‌های مقابل اعضای سندیکا حاضر به دادن هیچ امتیازی جهت شكستن اعتصاب نشدند و تمام حرف‌شان این بود كه شما كاری را كه ما می‌خواهیم انجام دهید، بعداً ما به خواسته‌های شما رسیدگی خواهیم كرد، یعنی همان وعده‌های سر خرمن همیشه‌گی! بلافاصله پس از پایان مذاكره، از طرف وزارت اطلاعات تمام اعضای سندیكا احضار شدند و پس از بازجویی چندین ساعته در دادگاه انقلاب كه تا ده شب ادامه داشت، تعداد زیادی از آنان به بند 209 زندان اوین منتقل شدند. البته با توجه به این‌كه اكثریت اعضای هیئت‌مدیره و تعدادی از خانواده‌های آن‌ها و فعالان سندیكا بازداشت شده بودند اما اعتصاب در همان ساعات اولیه شكل گرفت و بخش‌هایی از شهر تحت تأثیر اعتصاب راننده‌گان قرار گرفت.

در روز اعتصاب صدها نفر از راننده‌گان دستگیر شدند و روانه‌ی زندان اوین شدند. بیش از سی‌صد نفر در همان روزهای اولیه‌ی پس از اعتصاب از كار بی‌كار شدند. به مرور تا مدت شش‌ماه اكثریت كارگران اخراجی به جز 45 نفر به سر كار خود بازگشتنند و اعضای سندیكا هم هر كدام بعد از چندین ماه با قرارهای وثیقه‌ی صد میلیونی از زندان آزاد شدند و دارای پرونده‌های در انتظار دادگاه شدند. یکی از اعضای هیئت مدیره می‌گوید: «اگر تخمینی بخواهم بگویم از سال 84 تا امروز بیش از 400 بار اعضای هیئت‌مدیره و فعالین سندیكای شركت واحد بازداشتی داشته و ده‌ها پرونده‌ی محكومیت به خاطر فعالیت سندیكایی ایجاد شده است». در حال حاضر نیز دو نفر از اعضای هیئت‌مدیره‌ی سندیکا به نام‌های «ابراهیم مددی» و «رضا شهابی» در زندان هستند.

کارگران شرکت واحد توانستند با اعتراض‌ها و اعتصاب‌هایی که در قالب سندیکای‌شان انجام دادند و با فشار طبقاتی به کارفرما، به بخشی از مطالبات خود دست یابند. برخی از این دست‌آوردها عبارتند از: افزایش دستمزد کارگران، دریافت بن‌های کارگری، دریافت لباس کار، احداث مکان‌های بهداشتی، رفاهی و ورزشی، احداث سرویس‌های بهداشتی در انتهای خطوط، افزایش حق نهار، دریافت شیر و. .

در پایان باید از زحمات و تلاش‌های فعالین کارگری از تشکل‌های گوناگون و کارگران آگاهی که در شکل‌گیری سندیکا و اعتصابات و آزادی دستگیرشدگان، کمک‌رسان سندیکا بودند یاد کرد؛ «هیئت مؤسس سندیکاهای کارگری» نقشی مهم و اساسی در آموزش و شکل‌گیری سندیکا داشت و کمیته‌ی پیگیری، کمیته‌ی هماهنگی و انجمن صنفی فلزکار و مکانیک نیز در جریان اعتراضات و تجمع‌ها کمک‌های زیادی به سندیکا کردند.

——————————————————–

پی‌نوشت یکم : متن توسط کمیته هماهنگی برای کمک به ایجاد تشکل های کارگری تهیه شده است و از اینجا  قابل دسترسی است.

پی‌نوشت دوم: متن توسط سردبیر ویرایش شده است.

پی‌نوشت سوم:  در همین رابطه می توانید بخوانید:‌

تجربه سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی

تجربه اعتصاب بهمن 84 کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران

 

 

کتابخانه

از ایستادگی تا پیروزی: سرگذشت دو اعتصاب معدنکاران سنگ‌آهن بافق

اعتصاب پیروزمند کارگران معدن سنگ‌آهن بافق (اعتصاب اول: از اردیبهشت تا تیر ۱۳۹۳) و (اعتصاب دوم: مرداد و شهریور ۱۳۹۳) از اعتصاب‌های مهم تاریخ کارگری ایران در سال‌های اخیر است. اعتصاب چهل‌روزه کارگران معدن بافق از طولانی‌ترین اعتصاب‌های پس از انقلاب 57 بوده و بر خلاف اعتصاب‌های سالهای

آموزش قانون کار به زبان ساده

ضرورت آگاهی کارگران از حقوق قانونی خویش بر هیچ فعال کارگری پوشیده نیست. تشکیل کلاس‌های آموزش قانون کار می تواند و باید در دستور کار فعالین کارگری در مراکز تولید قرار گیرد. از این آگاهی می توان برای تلاش جهت تغییر قانون کار و گسترش مبارزه کارگری بهره برد. متن پیش رو، نخستین بار به سال 1385 در شماره 53 نشریه «نامه» چاپ تهران منتشر شد که این بار توسط بنیاد پاک بر روی اینترنت قرار می‌گیرد. قطعا متن به همه زوایای قانون کار نمی‌پردازد ولی خلاصه‌ای از موارد مهم این قانون را در بردارد. در آینده بنیاد پاک تلاش خواهد کرد که بخش‌های مختلف و مهم قانون کار را مورد بررسی و به ویژه نقد قرار دهد. این متن می‌تواند به عنوان جزوه‌ای مفید و مختصر در اختیار همه کارگران قرار گیرد.

تاریخ شفاهی شورای کارگران نفت

زنده یاد یدالله خسروشاهی، از بنیانگذاران اصلی سندیکای کارگران صنعت نفت و از سازماندهان مبارزات کارگران این رشته در دهه 50 خورشیدی بود . وی که به دلیل لو رفتن نقشش در توزیع ادبیات انقلابی پالایشگاه تهران ، در سال 1353 توسط ساواک شاه دستگیر شد ، تا سال 1357 زندانی بود. با شروع جنبش انقلابی و آزادی یدالله خسروشاهی ، او از رهبران اعتصاب سراسری صنایع نفت کشور در پاییز سال 1357 بود که تا سرنگونی حکومت سلطنتی ادامه یافت. در سال 1360 ، با شکست قطعی جنبش انقلابی وی نیز به همراه بسیاری از کارگران مبارز دستگیر و این بار توسط رژیم نوپای جمهوری اسلامی زندانی شد. یدالله پس از آزادی از زندان در سال 1365 ، ایران را برای همیشه ترک کرد و در 15 بهمن 1388 در لندن درگذشت و به خاک سپرده شد.

پیش از درگذشت یدالله خسروشاهی ، در سال 1386 محمد فتاحی مجری تلویزیون پرتو در مصاحبه ای به گفتگو با خسروشاهی نشست . در طی هشت جلسه مصاحبه ، یدالله به تاریخ مبارزات کارگران نفت از سال 1349 تا 1360 پرداخت و زوایای مهمی از این مبارزات و قدرت طبقاتی کارگران نفت را روشن ساخت.

بنیاد پاک تصمیم گرفت تا این مجموعه مصاحبه ها را به طور کتبی پیاده و هر قسمت را جداگانه در سایت بنیاد منتشر سازد. پس از اتمام کار بر آن شدیم تا متن کامل آن را به صورت کتابی الکترونیکی در اختیار طبقه کارگر قرار دهیم تا از این تجربیات ارزشمند بهره ببرند.

الفبای مبارزه کارگری

در جهانی که سرمایه داری سرکوب را به تکنولوژی ارتقا داده است و پلیس را در دانشکده های نظامی آموزش دقیق می دهد ، کارگران باید بیش از گذشته به دانش مبارزه تجهیز شوند. این ضرورت ساده و حیاتی اعضای کمیته انتشارات بنیاد پاک را به نوشتن این کتاب واداشت.

کتاب الفبای مبارزه کارگری مشتمل بر سیزده فصل است که به تشریح تاکتیک و تکنیک های مبارزه کارگری در عرصه های مختلف می پردازد.

قطعا کتاب نقایص بسیار دارد که باید توسط رهبران و فعالین کارگری گوشزد شود. این کتاب باید هر سال اصلاح شود، ارتقا یابد و ویرایش جدید آن منتشر گردد. بنابراین پیشاپیش از نظر تمام منتقدین استقبال می کنیم و دستشان را می فشاریم.



همه نوشته​ها

شکل‌گیری سندیکا در آفریقای جنوبی

توسط سردبیر در

نوشته‌ی: باروخ هیرسون ترجمه: پویان فرد اولین سوسیالیست‌ها در آفریقای جنوبی (به‌هنگام گذار به‌قرن بیستم) غالباً افرادی بودند که ایده‌‌های دگرگونی اجتماعی را از اروپایی‌ها گرفته بودند. آن‌ها یهودی‌های بوندیست Bundists{*2} از روسیه، سوسیال دموکرات‌ها و آنارشیست‌ها از بریتانیا و قاره اروپا، و دیگران از مکان‌های دوری مانند نیوزیلند و استرالیا آمده بودند[1]. چنین به‌نظر می‌رسد که انتقال محافل [و ایده‌های] سوسیالیستی از «خارج» به‌گروه‌های محلیِ گسترده‌تر در آفریقای جنوبی به‌طور جدی مورد بررسی قرار نگرفته است؛ و خاطرات محدود (و یا اسناد دیگرِ) موجودْ فقط فعالیتِ نخستین گروه‌های سوسیالیست را مورد بحث قرار داده‌اند. در نهایت، هنگامی که گروه‌بندی‌های

خواندن را ادامه دهید


تجربه کنترل کارگری در شرکت تعاونی موندراگون اسپانیا

توسط سردبیر در

واحد تحقیق و پژوهش کانون مدافعان حقوق کارگر “ما از اسپانیای دوران فرانکو صحبت می‌کنیم زمانی که فرانکو باسک را به شدیدترین شکل سرکوب می‌کرد. برای مثال بمباران گرنیکا، در سال ۱۹۳۷( ۷۵ سال پیش . مردم به حاشیه رانده شده بودند، شغل نداشتند، بیکاری بیداد می کرد. شاید این نوع از مشکلات به ما امکان همکاری و همبستگی و همبستگی بیشتر را داد. شاید این بحران‌ها و مشکلات اقتصادی و سیاسی از ویژگی‌ها‌یی است که به مردم اجازه ایجاد پروژه‌ها‌ی مشترکی مانند موندراگون را می‌دهد… تعاونی موندراگون بهشت نیست و ما فرشته نیستیم. نه ما مردمی عادی هستیم.” نماینده مجتمع

خواندن را ادامه دهید


اعتصاب معدنچیان انگلیس (1985-1984)

توسط سردبیر در

نوشته استیون ترجمه پویان فرد اعتصاب معد‌ن‌‌چیان در 1985-1984 در تاریخ طبقه‌ی کارگر انگلیس همواره به‌عنوان یک نقطه‌‌ی عطف بسیار مهم به‌یاد خواهد ماند: یک نقطه‌‌ی عطف تاریخی بین سازمان‌های اتحادیه‌ای طبقه‌ی کارگر و دولت (به‌عنوان نماینده‌ی اقلیت ممتاز) در پایان قرن بیستم. صدماتی که طبقه‌ی کارگر و سازمان‌های کارگری انگلیس به‌عنوان یک مجموعه،‌ از پسِ شکست معدن‌چیان متحمل شدند، تا آن‌جا سنگین بود که هنوز هم تلاش برای بازسازی این صدمات، همانند بازسازی شهرهایی‌که معادن ذغال در آن قرار داشتند، ادامه دارد. اگر قرار براین است‌که نهادهای طبقه‌ی کارگر و هم‌چنین [آرایش مبارزاتی] این طبقه به‌مثابه‌ی یک کلیت بازسازی

خواندن را ادامه دهید


اعتصاب کارگران راه آهن مکزیک علیه خصوصی سازی

توسط سردبیر در

دان لا بوتز ترجمه هاله صفرزاده در ماه‌های فوریه و مارس سال جاری میلادی، کارگران راه آهن مکزیک با از خود‌گذشتگی، در برابر نیروهای جهانی‌سازی و نئولیبرالیسم ایستادند و برای حفظ شغل خود، قرارداد دسته‌جمعی، دستمزد و بهبود شرایط کار دست به اقداماتی جدی زدند. مطابق با سیاست بانک جهانی برای ترویج خصوصی سازی در سراسر جهان، دولت مکزیک در جریان خصوصی‌سازی‌های جدید، راه‌آهن ملی مکزیک (FERRNONALES) را به کنسرسیومی واگذار کرد که شامل چنین شرکت چند‌ملیتی امریکایی و مکزیکی است که با نام” اتحادیه صنایع جنوبی اقیانوس آرام ،کانزاس‌سیتی” مشغول به فعالیت هستند. گوستاوو لوپز، عضو هیئت مدیره اجرایی

خواندن را ادامه دهید


شورای هماهنگی کارگران جاده کرج از 1358 تا 1360

توسط سردبیر در

هاله صفرزاده پس از سرنگونی رژیم سلطنتی، بسیاری از صاحبان کارخانه‌ها و مراکز تولید همراه با نقدینگی این مراکز به خارج ازکشور فرار کردند. کارخانه‌ها تعطیل شده بودند و خیل عظیمی از کارگران بیکار و بدون دستمزد مانده بودند. در چنین شرایطی پس از بهمن 57، در بسیاری از این کارخانه‌ها شوراهای کارگری تشکیل شد. این کارخانه‌ها برای مدتی مدیریت کارخانه را به عهده گرفته و تولید را از سر گرفتند. مدیرانی که از طرف بنیاد مستضعفان یا صنایع ملی برای مدیریت این واحدهای تولیدی انتخاب می‌شدند، بی‌تجربه بودند و به گفته‌ی کارگران برای آنان علی‌السویه بود که کارخانه کار

خواندن را ادامه دهید


نقش زنان در اعتصاب ماه مه 1308 کارگران شرکت نفت

توسط سردبیر در

نوشته:‌کانون مدافعان حقوق کارگر کمی حقوق و دست­مزد شرایط دشواری برای زندگی و معیشت کارگران و خانوادههایشان ایجاد میکند. همسران کارگران در کنار شوهرانشان تمام این دشواریها را به دوش کشیده و میکشند و هیچ کجا هم زحمات آنان به چشم نمیآید. آن زمان که کارگری اعتصاب میکند، اخراج میشود، زندان میرود… او زندگی خود و فرزندانش را در این ماههای بیکاری و بی حقوقی به تنهایی به دوش میکشد. در بسیاری موارد دوشادوش همسرش در اعتصابات شرکت میکند و حتا پیشاپیش او. در تاریخ مکتوب مبارزات کارگری در ایران و شاید جهان کم­تر نشانی از این زنان مییابیم. یوسف

خواندن را ادامه دهید


سرگذشت اعتصاب دوم معدن سنگ آهن بافق مرداد و شهریور 1393

توسط سردبیر در

کمیته انتشارات بنیاد پاک مقدمه: قبلا در همین سایت داستان اعتصاب پیروزمند کارگران معدن سنگ‌آهن بافق در ماه های خرداد و تیر 93 را روایت کردیم. دو ماه بعد در مرداد و شهریور 93 اعتصاب دیگری به دلیل عدم توجه به خواسته‌های اصلی کارگران مبنی بر لغو خصوصی سازی و نیز دستگیری رهبران کارگری به راه افتاد. اکثر رهبران کارگری را دستگیر کردند تا مثل دفعه قبل سازماندهی و رهبری نکنند. اما کارگران تسلیم نشدند و در اعتصابی شانزده روزه طی گرمترین ماه‌های سال‌ نهایتا سرمایه داران و دولت‌شان عقب نشستند، خصوصی سازی  لغو شد و رهبران کارگری آزاد شدند. دومین

خواندن را ادامه دهید