توسط سردبیر در
0

تغییر اندازه فونت:

شصت و پنج سال كار و پيكار در سنگر زحمتكشان

مصاحبه از نشریه کار آنلاین

سوال : رفيق عزيز با تشكر از اين كه پذيرفتيد با نشريه كار مصاحبه كنيد. لطفاً كمي از خودتان و از شرايطي كه كار و مبارزه را آغاز كرديد برای خوانندگان كار بگوييد.

با تشكر متقابل و با تاكيد بر اين كه هدف من از انجام اين گفتگو انتقال تجربيات گذشته به نسل كنوني فعالين جنبش سنديكايي و كارگري ايران است. نام من ب. ك است و در زمان رضا شاه حدود سال ١٣١٥ در پالايشگاه آبادان شروع به كار كردم.
سالی كه من استخدام شدم سال ١٣١٤ بود. در آن زمان كارگران شركت نفت چه صنعتي و چه غيرصنعتي را كولي كمپاني مي گفتند. معني كولي به زبان هندي حمال بود و سوغات هندي ها براي ما بود. يعني باربر. ببينيد چه كلمه تحقيرآميزي بود براي كارگران آن روز كه پالايشگاه را مي چرخاندند. هندي هايي كه در شركت نفت كار مي كردند و به وسيله انگليسي ها به خوزستان آورده شده بودند به انگليسي ها صاحب و به زن هاي انگليسي ها نيم صاحب مي گفتند. شما ببينيد انگليس ها را صاحب مي خواندند و كارگران را كولي كمپاني. اصلا در آن روزگار و در آن محيط كلمه كارگر اصلا مطرح نبود. رفتار انگليسي ها با كارگران نيز به شدت توهين و تحقير بود. آن ها حتي بعضي از كارگران را تنبيه بدني مي كردند. يك انگليسي كه رئيس ما بود به هر كارگري كه رفته بود آب بخورد يا به دستشويي برود وقتي كه مي رسيد يك سيلي نثار آن كارگر مي كرد. ما در آن موقع كارگران جواني بوديم و برخلاف پدرانمان كه زير بار اين چيزها مي رفتند ما حاضر نبوديم زير بار اين چيزها برويم و اجازه نمي داديم كه انگليسي ها به ما توهين بكنند.
روزي كه داشتم به همراه عده ديگري از كارگران همكارم براي خوردن ناهار مي رفتيم. صحبت برخورد توهين آميز انگليسي ها پيش آمد و من به رفقاي كارگرم گفتم بچه ها اگر اين انگليسي بخواهد رفتار توهين آميزي با من داشته باشد. من آن را تحمل نخواهم كرد و جواب نقدي به او خواهم داد. من در آن موقع كارگر نمونه بودم. ورزشكار هم بودم و در پيرامونم عده اي كارگر جوان گرد آمده بودند حتي عكس مرا پشت جلد مجله اي كه در آن موقع در پالايشگاه منتشر مي شد چاپ كرده بودند. وقتي كه من به كارگراني كه همراه من بودند گفتم تحمل توهين اين انگليسي را نخواهم كرد. آن ها به من گفتند او بسيار قوي و نيرومند است ، تو چگونه مي خواهي با او مقابله كني من جواب دادم با سنگ به او حمله خواهم كرد. هر چه باداباد! اين جمله را تا اينجا داشته باشيد تا دوباره به آن برگرديم زيرا مي خواهم ابتدا اندكي از وضعيت و فضايي كه كارگران در آن موقع در آن قرار داشتند برايتان بگويم.
از نظر بهداشتي وضع كارگران پالايشگاه زير صفر بود. آب خوردن كارگران را در درون بشكه هاي مي ريختند كه قبلا جاي اسيد بود و براي اين كه آب در اين بشكه هاي فلزي و در زير حرارت ٦٠ درجه جوش نيايد مقداري گوني دور اين بشكه ها مي بستند و اين گوني ها را خيس مي كردند. حتي يخ شركت نفت را با پرمنگنات رنگي مي كردند كه اگر كارگر به يخ دست زد دستش رنگي بشود زيرا كه كارگر حق نداشت به يخ دست بزند. همه اين ها در دوران رضا شاه و در سال هاي ١٣١٥- ١٣١٤ بود. در تمام پالايشگاه يك درمانگاه وجود نداشت كه اگر كارگري دچار حادثه و يا مجروح مي شد در آنجا او را درمان كنند. وقتي كه جنگ دوم شروع شد قحطي نان بوجود آمد. براي اين كه كارگر پالايشگاه گرسنه نماند و بتواند كار كند قرار شد پالايشگاه به هر كارگري ٢ عدد نان در روز بدهد. اما ناني كه مي دادند آن قدر خمير و بدبو بود كه قابل خوردن نبود كه در واقع قابل خوردن نبود، اما كارگران براي اين كه گرسنه نمانند مجبورا اين نان ها را مي خوردند. ما هر چه شكايت و اعتراض مي كردم كه اين نان ها خوراكي نيستند كسي ترتيب اثر نمي داد.
روزي كه همه كارگران در پشت درب كارگاه جمع شده بودند و منتظر بازشدن درب كارگاه بودند كه به سر كار بروند. من آن ها را خطاب قرار دادم و گفتم: ببينيد دوستان اين نان هايي كه به ما مي دهند اصلا قابل خوردن نيستند. ماها كه كارگر فني هستيم و كار زنجيره اي مي كنيم اگر به سر كار نرويم همه پالايشگاه مي خوابد و اين ها مجبور مي شوند كه ترتيب اثر دهند. كارگران نيز چون خواستشان همين بود با درخواست من موافقت كردند. وقتي كه اعتصاب شروع شد تعداد ما حدود صد نقر بود. در آن موقع نه اتحاديه و نه سنديكا در پالايشگاه هنوز به وجود نيامده بود كه ما برويم و در آنجا شكايت خود را مطرح كنيم اين بود كه به ناچار به محل كارگزيني شركت رفتيم تا در آنجا شكايت و خواست خودمان را مطرح كنيم. اما هنوز اهميت كاري را كه آغاز كرده بوديم درك نمي كرديم و خودمان هم نمي دانستيم كه وارد چه معركه و كار بزرگي شده ايم. چون كه از سياست هنوز سر در نمي آورديم. نمي دانستيم اهميت سياسي اين اعتصاب چقدر زياد است. اعتصاب در واقع يك اعتصاب خودبخودي بود، وقتي به كارگزيني رفتيم از طرف كارگزيني به ما گفته شد دو نفر را بفرستيد بيايند تا ببينيم چه مي گويند.
اما ما چون يك بار قبلا اعتراض كرده بوديم و دو نفر را به عنوان نماينده فرستاده بوديم كه ديگر هرگز اين دو نماينده را نديديم و معلوم نشد چه بر سرشان آورده اند، نپذيرفتيم و گفتيم ما نمانيده نداريم ، همه ما با هم حرف مي زنيم ، شماها با همه ما حرف بزنيد. آن ها جواب دادند اين كه نمي شود. پس يك نامه بفرستيد ما هم قبول كرديم. يكي از كارگران به نام چراغعلي كه سواد مختصري داشت اين نامه را نوشت. ما هم همگي اين نامه را امضا كرديم و در اختيار كارگزيني قرار داديم و آن ها هم قبول رسيدگي دادند، ما هم بدون اين كه بپرسيم تا كي بايد منتظر رسيدگي باشيم چون خسته هم شده بوديم به خانه هايمان برگشتيم.
صبح وقتي كه به سركار برگشتيم استادكار ايراني به سراغ من آمد و به من گفت همراه من به دفتر بيا وقتي وارد دفتر شديم او شروع به نصيحت كردن كرد و گفت از اين پس ديگر تو اين كارگران را راه نينداز بياور كارگزيني ، من گفتم آقا ما چه كار كنيم گرسته هستيم. ناني كه به ما مي دهيد قابل خوردن نيست.نان خوب بدهيد تا تكرار نكنيم. خلاصه آن ها پذيرفتند كه روزي دو عدد نان خوب و مرغوب و يك قوطي چاي و شكر كوچك هم به ما بدهند. به غير از اين ها قرار گذاشتيم كه در مقابل افزايش توليد به ما به طور جداگانه پاداش نيز بدهند.
اين پيروزي خيلي در آن زمان براي ما مهم بود. همكاران هم مرتب مي آمدند و به من تبريك مي گفتند. از آن به بعد براي كارگران هر مشكلي كه پيش مي آمد به من مراجعه مي كردند و من نيز عملا نماينده غير انتخابي آن ها شدم. بعدا در سال ١٣٢٣ رسما نماينده كارگران شدم. داشتيم در مورد و ضعف بهداشتي كارگران صحبت مي كرديم.
من مايلم يك مقداري بيشتر در اين مورد توضيح بدهم… در پالايشگاه حتما توالت درست و حسابي هم وجود نداشت يك جوي مانندي درست كرده بودند و به وسيله چند تا آجر اين جوي را فاصله گذاري كرده بودند و اين شده بود توالت ، حتي براي آن درب هم درست نكرده بودند. كارگران در حالي كه به هنگام كار به مواد سمي دست مي زدند چون دستشويي وجود نداشت مجبور بودند با دست هاي آلوده غذا بخورند. از نظر ايمني كه اصلا صفر بود. به عنوان مثال در قسمتي كه ما كار مي كرديم ، قسمت حلب سازي شركت بود، در اين جا در يك محوطه دربسته با هويه و قلع بايد ظروف بنزين و نفت را كه از حلبي درست مي شدند جوش مي دادند. فاصله اين محل با محل انبار حلب هاي بنزين هواپيما بقدري كم بود كه يك روز در اثر افتادن يك هويه داغ به ميان حلب هاي بنزين تمام محوطه به آتش كشيده شد. در اين آتش سوزي كه يك هفته به طول كشيد ٩٨ نفركارگر حتي استخوان هايشان نيز سوخت. تنها ٢ نفر از كارگران از اين حادثه جان سالم به در بردند. بعد از يك هفته كه آتش خاموش شد جنازه هاي سوخته كارگران به صورت حكاكي شده بر روي سيمان كف محل آتش سوزي باقي مانده بود. شركت به وضعيت خانواده كارگراني كه قرباني اين حادثه شده بودند هيچ گونه توجهي نكرد.
از اين گونه حوادث زياد اتفاق مي افتاد وضع كارگران واقعا فلاكت بار بود. آن ها نه لباس كار داشتند و نه وضعيت معيشتي خوبي داشتند. محيط كار آن قدر گرم بود كه از عرق كارگران همه جا خيس مي شد. وضع بهداشتي شهر آبادان نيز كم و بيش مانند وضع پالايشگاه بود. آب در شهر وجود نداشت در هر اتاقي چهار تا پنج نفر زندگي مي كردند. براي به دست آوردن آب آشاميدني مردم بايد در صف مي ايستادند. بهداشت اصلا در شهر وجود نداشت. نان نبود. انگليسي ها براي اين كه از اعتراض كارگران جلوگيري كنند. دستور مي دادند تا كارگران بيكار در محوطه اي كه نزديك كارگزيني قرار داشت ، همه روزه جمع شوند وقتي كه بيكاران گردهم مي آمدند، آن وقت مامور انگليسي مي آمد و با اشاره انگشت كارگراني را كه قوي هيكل و ورزيده و جوان بودند از بين آن ها استخدام مي كردند. وجود انبوه كارگران بيكار و وسيله اي شده بود براي جلوگيري از اعتراض كارگران شاغل. در اثر تبليغات انگليسي ها كارگران شهرهاي ديگر خوزستان براي كار در شركت نفت به آبادان مي آمدند. واقعا دوره خيلي فلاكت باري بود. اغلب اين كارگران چون در آبادان مسكني نبود زير درختان زندگي مي كردند. وضع اين كارگران حتي بدتر از حيوان بود. اين بيچاره ها به علت نبود آب و بهداشت تيفوس مي گرفتند. تلفات تيفوس از تلفات جنگ هم بيشتر بود. در خيابان هاي آبادان همه روزه عده اي از اين كارگران مي مردند و شركت نفت مي آمد و جنازه ها را به وسيله ماشين جمع آوري مي كرد و در منطقه اي به نام ابوالحسن اين ها را خاك مي كردند. محله كارگران آبادان در آن دوره ظلم آباد خوانده مي شد. سه تا از خيابان هاي اين محله عشرت كده و محل عيش و عشرت خارجي ها بود. بيشتر مشتري هاي اين عشرتكده ها آمريكايي ها و انگليسي ها بودند. آبادان پر بود از محله هاي فقيرنشين مانند تنورآباد، چادرآباد، كاغذ آباد.
در محله تنورآباد مردم فقير تنورهايي در زمين درست كرده بودند كه با قير گرم مي شدند و مردم در آن ها نان مي پختند. در زمان جنگ سر و كله سربازان خارجي هم در شهر پيدا شد. سربازان آمريكايي با مردم رفتار زننده اي داشتند. به هر خانه اي كه مي خواستند وارد مي شدند. كارگران نيز كه از اين وضع ناراحت بودند. شب ها آن ها را گير مي انداختند و خدمت شان مي رسيدند. كارگراني كه براي آن ها كار مي كردند بعضي وقت ها چون جنگ و قطعي بود و كارگران گرسنه و مستاصل بودند، بعضي از آن ها كنسرو و چيزهايي از آمريكايي ها مي دزديدند. آمريكايي ها بيشتر خيلي غيرانساني با اين بيچاره ها رفتار مي كردند. مثلا كارگران را لخت مي كردند و روي بدن آن ها قير مي ريختند و آن ها را وادار مي كردند كه بدوند و آن ها با چپ به دنبال آن ها مي كردند.
حتي در زمان جنگ هم رفتار انگليسي ها در شركت نفت بسيار خشن بود. يك روز رئيس قسمت ما كه قبلا گفته بودم بي جهت كارگران را سيلي مي زد به هنگامي كه من داشتم از سر كار به خانه مي رفتم خواست كه مرا بزند. اما من در برابر او مقاومت كردم و با پرتاب سنگ او را فراري داده و تا دفتر كار او را تعقيب كردم. درس خوبي به او دادم. يك استادكار ايراني چاپلوسي به نام علي بلند نيز كه خود را سپر بلاي اين مرد انگليسي كرده بود از دست من در امان نماند. اين انگليسي آن چنان جذبه اي داشت كه وقتي پس از افتادن از زمين برخاست تمام كارگراني كه در آنجا جمع شده بودند از ترس روي هم ريختند. چند روز بعد كه خبرهاي درگيري به مقامات بالاتر شركت نفت رسيد. آن ها اين شخص را عوض كردند و ما فهميديم كه مقاومت و مبارزه نتيجه دارد.

نمونه هاي زيادي از رفتار بد انگليسي با كارگران پالايشگاه را مي توانم براي شما ذكر كنم. من قبلا عرض كردم كه وضع پدران ما كه قبل از ما در شركت نفت براي انگليسي ها كار مي كردند از همه لحاظ به مراتب بدتر از ما بود. برخورد آن ها با كارگران به مانند برخورد با حيوانات بود. در حالي كه ايمني به طور مطلق در محل كار وجود نداشت. كارگراني را كه در اثر نبود وسايل ايمني و بهداشت مجروح ، معلول و بيمار مي شدند و ديگر نمي توانستند مانند قبل براي آن ها كار كنند فوري اخراج مي كردند. زماني كه من پنج سال داشتم پدرم را كه بسيار جوان بود و در پالايشگاه كار مي كرد و در اثر يك سانحه در محل كار يك چشم خود را از دست داده بود، از كار اخراج كردند. در آن زمان هر كسي كه معلول و اخراج مي شد ديگر نمي توانست در جاي ديگري استخدام شود. با همه كساني كه در شركت نفت كار مي كردند پس از اين كه معلول مي شدند همين رفتار را مي كردند. كارگر واقعا برده انگليس ها بود. يكي از روساي انگليسي پالايشگاه به نام… دستور داده بود يك خط ريل از محل پالايشگاه تا محل زندگيش درست كنند و همه روزه به هنگام صرف نهار دو نفر كارگر مي بايستي كالسكه مخصوص او را كه روي اين ريل حركت مي كرد تا محل صرف ناهار ايشان يدك بكنند و پس از نهار نيز اين كار را تكرار كنند.
كتك زدن كارگران در شركت نفت رايج بود. حتي به كودكاني كه به عنوان فراش روساي انگليسي شركت كار مي كردند هم رحم نمي كردند. به عنوان مثال به رئيس انبار پالايشگاه آبادان يك مستر انگليسي به نام هيلر بود. اين شخص مردي بود بسيار قوي ، خشن و بداخلاق ، به طوري كه همه كارگران از برخورد با او پرهيز مي كردند. پسربچه اي بود كه در انبار پالايشگاه به عنوان فراش او كار مي كرد. روزي نمي دانم به چه دليل اين مستر انگليسي آن چنان از دست اين كودك فلك زده عصباني شده بود كه مدادي را كه در دست داشت در شكم اين بچه چنان فروكرده بود كه نزديك بود اين بچه بميرد. كارگراني كه اثر سانحه معلول مي شدند را فوري از كار اخراج مي كردند زيرا كه آن ها ديگر نمي توانستند مانند سابق براي آن ها كار كنند. اين كارگران مجبور بودند كه براي يافتن كار به ساير شهرهاي خوزستان مهاجرت كنند. پدرم در حالي كه بسيار جوان بود و در شركت نف كارگر بود بر اثر يك سانحه يك چشم خود را از دست داد. من در آن موقع پنج سال داشتم. به همين جهت پدرم را از شركت نفت اخراج كردند. پس از اخراج پدرم خانواده ما از هم پاشيد. مادرم از پدرم طلاق گرفت و ما دو برادر بوديم كه بين پدر و مادر تقسيم شديم. بعدها پدرم توانست در خرمشهر و اهواز كاري براي خود پيدا كند. من در آن موقع يك بچه شش ساله بودم و به جاي اين كه به مهد كودك يا مدرسه بروم بايد وقتي كه پدرم بيمار مي شد و يا آسيب مي ديد مي رفتم به جاي او كار كنم تا گرسنه نمانيم.

سوال : اين مبحث ها مربوط به چه سال هايي بود؟

سال هاي دهه اول ١٣٠٠ خورشيدي بود.

سوال : فعاليت سنديكايي تان را از كي شروع كرديد؟

همان طور كه قبلا توضيح دادم ، در ابتدا فعاليت ها و حركات ما خودبخودي بود ما مي فهميديم كه نبايد وضعي را كه انگليسي ها بوجود آورده بودند تحمل كرد و حاضر نبوديم مثل پدرانمان زير بار زور برويم. بعد از ماجراي آن اعتصاب اول كه قبلا برايتان تعريف كردم من در سال هاي قبل از شهريور ٢٠ بارها با انگليسي ها درگير شده بودم. نتيجه مبارزه و درگيري با انگليسي ها اين شد كه من عملا نماينده كارگران شده بودم ، به همين دليل بود كه كارگران زماني كه انتخاب نماينده كارگر ممكن شد، مرا به عنوان نماينده خود انتخاب كردند. قبل از شهريور ٢٠ ديگر من در پالايشگاه آبادان تنها نبودم. شش هفت نفري بوديم كه به اشكال گوناگون با مقامات انگليسي شركت نفت (زماني من آنقدر در ميان كارگران نفوذ داشتم كه كارگران اسم مرا به شوخي مستر جونز گذاشته بودند، مستر جونز سرمربي شركت نفت بود)، مبارزه مي كرديم البته در آن موقع هيچ كدام از ما سياسي نبوديم ، اما بعدها تقريبا همه ما سياسي هم شديم. در ابتدا مي خواستيم به هر شكلي كه هست انگليسي ها را اذيت كنيم. گاهي اوقات هم دچار اشتباه و انحراف مي شديم. يك بار چون مي دانستيم كه انگليسي ها با آلمان ها و هيتلر بد هستند به خاطر آزردن آن ها علامت نازي ها و پرچم آلمان را در پالايشگاه نقاشي مي كرديم. بعدها كه با مسائل بيشتر آشنا شديم فهميدم كه كار خطايي انجام داده ايم. البته تجربه كاري من با كار در پالايشگاه آغاز شده بود. من قبل از شروع كار در پالايشگاه آبادان در دوران كودكي در مكان هاي مختلفي كار كرده بودم و وقتي كه در نوجواني وارد كار در پالايشگاه شدم كارگر باتجربه اي بودم و مي دانستم كه تقريبا در همه جا وضع كارگران از همه جهت بسته به وضعي بود كه كارگران در پالايشگاه داشتند. من در هفت سالگي در زمان رضاشاه در تونلي كه در آن زمان داشتند مي ساختند كار مي كردم. عده اي هميشه گفته و مي گويند كه گويا اين رضا شاه بود كه تونل ها و راه ها را مي ساخت. هيچ كس از كارگراني كه در هنگام درست كردن اين تونل ها به بيگاري گرفته مي شدند و آن ها بودند كه در واقع اين تونل ها را ساختند چيزي نمي گويد. هيچكس از كشته شدن انبوهي از كارگران آذري كه در اين تونل ها كار مي كردند و از جنازه كارگراني كه در اثر سانحه و يا انفجار ديناميت كشته مي شدند و جنازه هايشان زير خروارها سنگ مدفون و يا در رودخانه ها رها مي شد حرفي نمي زند. اما من همه اين چيزها را با چشم هاي خود ديده ام. وقتي كه شما از تهران به طرف خوزستان مي رويد حتي پل هايي را كه از روي آن ها عبور مي كنيد ديده ايد. من زماني كه تنها هفت سال داشتم كارم آب دادن به سيمان اين پل ها بود.
بگذريم. ببخشيد اگر بعضي وقت ها در وسط صحبت مجبور مي شوم كه كمي حاشيه بروم. قصدم اين بود كه بگويم من و يا افرادي مثل من قبل از آن كه بتوانند نماينده شوند چه چيزهايي را تجربه كرده اند و چگونه انگيزه هاي مبارزاتي و عدالت خواهي در آن ها بوجود آمده است. من با اين تجربيات به شركت نفت آمده بودم كه زير بار زور نمي رفتم. مي ديدم كه در خانه يك انگليسي در آبادان ٨ شير آب وجود داشت. اما براي هر هزار نفر مردم عادي آبادان تنها يك شير آب وجود داشت كه آن هم خيلي وقت ها آب نداشت. پرسيديد چه وقت نماينده كارگر شدم.
به طور رسمي در سال ١٣٢٢ بود كه به عنوان نماينده انتخاب شدم.

سوال : در آبادان و خوزستان كارگران هندي هم بودند اين ها چگونه به آنجا آماده بودند؟

كارگران هندي در آن زمان ، كارهاي فني و خدماتي را انجام مي دادند، زيرا آن ها باسواد بودند و هم فني. در آن دوره كارگر فني و باسواد در آبادان و خوزستان كم بود. علاوه بر هندي ها تعدادي هم از برمه و تايلند بودند كه در آن موقع در خوزستان بخصوص در آبادان كار مي كردند. اما تعداد آن ها كم بود ولي هندي ها زياد بودند. محله هندي ها با اين كه جدا از ديگران بود اما بعضي وقت ها بين هندي هاي مسلمان و هندي هاي غيرمسلمان درگيري رخ مي داد يك بار به خاطر قرباني كردن يك گاو در روز عيد قربان بين آن ها نزاع درگرفت ، يك بار هم وقتي كه آن ها مي خواستند اعتصاب كنند. آن ها را دسته جمعي سوار بر كشتي كرده و روانه هندوستان كردند.

سوال : از اعتصابات و اعتراضات قبل از سال ٢٠ برايمان بگويند.

اعتصابات و اعتراضات قبل از سال ١٣٢٠ اكثرا خودبخودي بود. بخصوص اعتراض هميشه وجود داشت. زيرا كه زمينه هاي اعتراض زياد بود و همان هايي بود كه قبلا گفتم. اما قبل از اين كه من وارد پالايشگاه شوم يك اعتصاب سراسري در نفت و در سال هاي اول حكومت رضا شاه رخ داده بود كه بسيار اعتصاب مهمي بود. به طوري كه مي گفتند كمونيست ها و هندي ها در اين اعتصاب نقش سازمانگرانه داشته اند. همچنين نام يك زن را كه در اين اعتصاب نقش زيادي داشته متاسفانه الان به خاطر نمي آوردم. پس از اين اعتصاب مقامات شركت و دولتي عده اي رهبران اين اعتصاب را بازداشت و روانه زندان كردند كه اين افراد پس از سقوط رضا شاه از زندان آزاد شدند. هندي ها را هم دسته جمعي انگليسي ها روانه هندوستان كردند. علي اميد، كاوه و تربيت از جمله افراد بازداشت شده بودند، اين ها در سال ١٣٢٤ دوباره به آبادان برگشتند. در سال ١٣٢٤ اعتصاب بسيار جالب و مهمي در آبادان به وقوع پيوست.

سوال : وضع آبادان و كارگران پالايشگاه پس از سقوط رضا شاه چگونه بود.

در آبادان اوضاع آشكارا در حال تغيير و تحول بود. يادم مي آيد كه روي ديوارهاي شهر با خط زيبايي اين شعار نوشته شده بود. كارگران ، دهقانان ، پيشه وران ، روشنفكران آزادي خواه متحد شويد. به خاطر فضايي كه در شهر آبادان و تحرك و جنب و جوشي كه در ميان كارگران و مردم بوجود آمده بود، حتي آخوندهايي هم به دست و پا افتاده بودند و سعي داشتن با آن وضع مقابله كنند. به ياد دارم كه يكي دو تا آخوند بودند كه خيلي فعال بودند مخصوصا يكي از آن ها كه نامش شيخ عبدالرسول بود كه معروف بود به حقوق بگير شركت نفت خيلي با فعاليت هاي سنديكايي و كارگري مخالفت مي كرد.
اين آخوند مسجد جامع آبادان را كه مسجد سيد علي نقي خوانده مي شود اداره مي كرد. ما در آن موقع مي خواستيم از مسجد براي سخنراني رفقايي كه از زندان آزاد شده بودند استفاده كنيم اما او مخالف بود كه زندانيان سابق بيايند و روشنگري كنند و هر كاري مي كرديم موافقت نمي كرد. اما برعكس او شيخ ديگري هم بود به نام خراساني كه توسط آيت الله بروجردي به آبادان اعزام شده بود. و مايل بود كه مسجد را در اختيار ما بگذارد. ولي شيخ عبدالرسول اين آخوند را پس از كتك زدن از شهر بيرون كردند. صحبت هايي كه قبلا در مسجد مي شد كشيد به حوزه هايي كه به وسيله كارگران و روشنفكران تشكيل گرديدند. هر كدام از اين حوزه ها شماره اي هم داشتند. ١ و ٢ و ٣ و… تعداد اعضا اين حوزه ها ٢٠ – ١٨ نفر بود. يك آقايي به نام منوچهر مصلح كه شغل او معلم بود گوينده حوزه ما بود. در روزهاي پنج شنبه كه حوزه ها باز مي شد مصلح مي آمد و براي ما روشنگري و سخن راني مي كرد.

سوال : در اين حوزه ها شما راجع به چه چيزهايي صحبت مي كرديد.

راجع به مسائل و مشكلات كارگران. راجع به سنديكا و اتحاديه صحبت مي شد. مسئول حوزه ما به ما مي گفت شما بايد اتحاديه داشته باشيد. كارگران در تمام دنيا حقوقي دارند، اما در اينجا ما هيچ حقوقي نداريم. اين آقا مصلح در سال ٥٧ كه انقلاب شد به تهران آمد و خيلي هم تلاش و همكاري مي كرد اما مدتي بعد درگذشت ما با هم رفيق بوديم. فكر مي كنم در سال ١٣٢٤ بود كه اتحاديه هاي زيادي در آبادان تشكيل گرديد. پس از خالي شدن تعدادي از خانه هايي كه قبلا عشرت كده بود كارگران آن خانه ها را به مراكز اتحاديه هاي خود در شهر آبادان تبديل كردند. مركز اتحاديه هاي كارگري آبادان نيز تشكيل شده بود كه به وسيله علي اميد، كاوه و تربيت ، آقاي نجفي و دو سه نفر ديگر كه اسم آن ها به خاطرم نيست اداره مي شد: اين مركز سنديكايي خيلي مرتب و منظم بود، صندوق داشت ، حسابداري داشت. خلاصه خيلي مرتب بود.

سوال : فعاليت اين اتحاديه ها چگونه بود؟ اقدامات مشخصي مي كردند؟

بله، بيشتر خواسته هاي صنفي و رفاهي را مطرح مي كردند. خواسته هاي صنفي و رفاهي كارگران اتحاديه مركزي شماره گذاري كرده بود و آن خواسته ها را براي مقامات شركت نفت ارسال و به شركت نفت نيز مدتي مهلت داده مي شد كه به خواسته هاي داده شده رسيدگي كرده و پاسخ دهد.

سوال : پس از آن كه خواسته هاي كارگران را به مقامات شركت نفت داديد عكس العمل آنان چه بود؟

آن ها ابتدا هفت هفته سكوت كردند و از دادن جواب طفره مي رفتند. از طرف ديگر در خفا بيكار ننشسته بودند و رفته بودند و حزبي به نام حزب عشاير درست كرده بودند كه با ما مقابله كند. حزب عشاير بر ضد كارگران بود. اعضاي حزب عشاير عرب بودند و رئيس اين حزب شخصي بود به نام يوسف كويتي. حسين گزي يكي ديگر از رهبران اين حزب بود. حسين در درگيري با كارگران كشته شد. فكر مي كنم زير دست و پا له شد. يوسف كويتي هم فرار كرد. پس از اين درگيري حزب عشاير هم از بين رفت.

سوال : آن ها حمله كردند يا شما حمله كرديد؟

نه آن ها آماده حمله به اجتماع اعتراضي ما شده بودند. ما قضيه را فهميديم و با آن ها مقابله كرديم. در اين درگيري ٨٠ – ٧٠ كارگر نيز كشته و زخمي شدند.

سوال : عكس العمل شما پس از اين درگيري چه بود؟

عكس العمل ما، اعتصاب بود. ما از فرداي آن روز اعلام اعتصاب كرديم. پس از سه روز كه از اعتصاب گذشت. شركت نفت تسليم شد و با تمام خواسته هاي ما موافقت كرد.

خواسته هاي شما چه بود؟

خواسته ها اين بود كه جمعه ها تعطيل شود. اول ماه مه به رسمت شناخته شود. سنديكاها به رسميت شناخته شوند. بيمه كارگري برقرار شود. به وضعيت مسكن كارگران رسيدگي شود. بهداشت محيط كار رعايت شود. وسايل رفاهي در اختيار كارگران قرار گيرد. دستمزدها افزايش يابد و غيره…
بعد از پيروزي كارگران جو شهر به كلي دگرگون گشت ، سنديكاها تبديل گرديدند به مراكز رسيدگي به تمام خواسته ها و مشكلات. حتي زن هايي كه با شوهران خود اختلاف داشتند مردها را تهديد مي كردند كه مي روند سنديكا و از دست آن ها شكايت مي كنند. سنديكاها حتي مجبور بودند به اختلافات خانوادگي نيز رسيدگي كنند. شهر آبادان در دست كارگران قرار گرفته بود و همه مردم همديگر را رفيق صدا مي كردند. واقعا جو رفيقانه اي به شهر حاكم گشته بود. عشرت كده شهر تعطيل شده بود و سنديكاها مردان را تشويق به ازدواج با زناني مي كردند كه تا قبل از آن تن فروشي مي كردند. عده زيادي از اين زن ها پس از ازدواج با مردها براي هميشه يكي زندگي عادي را شروع كردند. يخ كه تا آن موقع براي كارگران ممنوع بود حالا پس از پيروزي كارگران در شهر توزيع مي شد. به هر كارگري روزانه يك چهارم قالب و به هر كارمندي يك دوم قالب يخ داده مي شد! وضع بهداشتي كمي بهتر شد. جوانان توانستند ازدواج كنند. زيرا كه حقوق كارگران افزايش يافته بود. ما در آبادان يك محله اي داريم بنام محله عروسي كه اين محله هنوز با همين نام وجود دارد. آن زمان هر شب كه ما به آنجا مي رفتيم عروسي بود. در حالي كه كارگران مست پيروزي بودند در سال ١٣٢٥ حكومت نظامي برقرار گرديد. و آمدند سنديكاها را اشغال كردند.

سوال : چرا حكومت نظامي برقرار گرديد؟

از سال ١٣٢٥ به بعد حتي در زمان مصدق در آبادان حكومت نظامي برقرار بود. حكومت نظامي براي متفرق كردن كارگران شد. وقتي كه حكومت نظامي آمد.
ابتدا رهبران سنديكاها را بازداشت كردند. حزب توده هم هنوز تشكيلات خود را آنقدر استوار نكرده بود كه بتواند كارگران را بر عليه حكومت نظامي بسيج كنند. بعد از اين كه رهبران بازداشت شدند موقعيت سنديكا تضعيف شد زيرا كه كارگران هنوز آنقدر آگاه نبودند كه بتوانند ادامه كاري سنديكاها را تامين كنند.

سوال : شما يكي از رفقا و هم رزمان نزديك علي اميد بوده ايد. در باره آن سخن راني معروف علي اميد كه قبلا از آن گفتيد اگر ممكن است كمي بيشتر توضيح بدهيد.

به مناسبت درگذشت يك كارگر برق كار در اثر سانحه تظاهرات گسترده اي صورت گرفت. سخنراني علي اميد در اين مراسم صورت گرفت. علي اميد در سخنراني خود مظالم شركت نفت بر عليه كارگران را خيلي خوب توضيح داد و گفت كه چقدر به كارگران ظلم شده است. و مي گفت شما سال هاي سال چه تجاوزهايي به حقوق كارگران كرده ايد. رئيس انگيسي شركت نفت هم در اين مراسم حضور داشت و داشت به سخنان علي گوش مي داد. از جمله صحبت هاي علي اميد اين بود كه در همه جا هشت ساعت كار است اما شما هر چند ساعت خواسته ايد از كارگر كار كشيده ايد، جمعه را تعطيل نكرده ايد. حداقل حقوق را نداده ايد، حداقل بهداشت را تامين نكرده ايد. در اثر نبود بهداشت هزاران نفر در اثر ابتلا به تيفوس و ساير بيماري ها جان داده اند. آن موقع هنوز آب يخ نمي دادند. علي اميد در ميان سخنان خود خطاب به يكي از كارگران گفت يك ليوان از آب خوردنتان را به من بدهيد. كارگري كه در آنجا بود ظرف حلبي كوچكي را كه به بشكه آب وصل بود در درون بشكه آب برد و مقداري آب به او داد. علي اميد پس از آشاميدن آب گرم گفت ليواني ديگر آب بياوريد. پس از آن كه آب آورده شد، وي ليوان را به طرف رئيس پالايشگاه گرفت و از او خواست كه ان آب را بخورد، رئيس پالايشگاه گفت اين آب گرم است نمي توانم بخورم. و علي اميد گفت پس چطور شما سال هاي سال اين آب گرم را به خورد كارگران داده ايد. آبي كه داده ايد را در بشكه هاي غيربهداشتي نگهداري كرده ايد. حتي يخ ها را رنگ كرده ايد كه كارگر جرئت نكند به آن دست بزند. در حالي كه خودتان آب تصفيه شده ، خنك و در ظرف بلوري خورده ايد. شما آيا انسانيد؟ متمدن هستيد؟ آيا تمدنتان اين است ؟ اما پس از پيروزي كارگران تمام خواسته هاي كارگران به آن ها داده شده. تنها موردي كه با آن موافقت شد. اما تا سال ١٣٢٨ به آن عمل نشد. بيمه بود – بيمه كارگران در آبادان براي اولين بار در سال ١٣٢٨ به اجرا درآمد تا قبل از آن هيچ بيمه اي وجود نداشت. يادم مي آيد كه به هنگام اين اعتصاب ، علي اميد براي اين كه از هر جهت مستقل و با كارگران باقي بماند حتي حاضر نمي شد كه سوار بر اتومومبيل هاي شركت نفت رفت و آمد كند و مي گفت پياده بروم بهتر است.

رئيس اداره كار در آن زمان شاهپور بختيار بود، در سال ١٣٢٧ ما را از كار اخراج كردند. بعد از گرفتن سنديكاها ما از بابت اين مسئله بسيار ناراحت بوديم. به همين دليل هر روز صبح قبل از اين كه به سر كار برويم براي چاره جويي دور هم جمع مي شديم و در اين باره با يكديگر بحث و صحبت مي كرديم. آن موقع پس از اشغال سنديكاها و اتحاديه ها شركت نفت مي خواست خودش راسا به جاي سنديكاها نماينده اي براي كارگران انتخاب كند، اما ما به شدت مخالفت مي كرديم و تصميم گرفتيم به هيچ وجه زير بار اين تصميم شركت نفت ، نرويم. ما مي خواستيم كه به جاي تحميل نماينده تحميلي نمايندگان حقيقي مان را كه زنداني شده بودند آزاد كنند و مي گفتيم ما تنها آن ها را به عنوان نمايندگان خود به رسميت مي شناسيم. وقتي كه مقامات شركت نفت سرپرستان قسمت هاي مختلف را كه نوكران خود آن ها بودند به عنوان نماينده معرفي كردند. ٤٠هزار نفر كه در آن زمان در شركت نفت كار مي كردند به مخالفت برخاستند. ٣٠هزار نفر از كارگران رسمي بودند و ١٠هزار نفر غيررسمي. اما همه مقاومت و مخالفت كردند. اما انگليسي ها تا سال ١٣٣٠ كه نفت ملي شد همچنان آن ها را به عنوان نمايندگان خوزستان به رسميت مي شناختند. اين نماينده ها به نمايندگان شيرچاي معروف بودند.

سوال : چرا شيرچايي ؟

ج – چون مي رفتند با مديران مي نشستند و چاي و شير مي خوردند و هر چه روسا مي گفتند را قبول مي كردند. بله قربان گو بودند. بعد از ملي شدن نفت دوباره انتخابات گذاشتند اما بازهم قصدشان آن بود كه همان سرپرست ها را به عنوان نماينده انتخاب كنند. من در ابتدا از كانديدشدن خودداري كردم و گفتم چون اين ها نماينده مديران شركت هستند حاضر به شركت در انتخابات نيستم ، زيرا كه نمي توانم با اين ها بنشينم. اما كارگران اصرار كردند و گفتند تو بيا برو و پس از آن كه انتخاب شدي حرف ما را بزن ، من هم پذيرفتم. در مجمع انتخاباتي چندين هزار نفر كارگر حضور يافتند. رئيس شركت هم آمده بود تا با حضور خود كارگران را تهديد كند كه به يكي از سرپرستان راي دهند و از ترس حضور ايشان كارگران به من راي ندهند. پس از انتخابات معلوم شد كه تنها سه نفر به اين آقا راي دادند و من با هزاران راي به عنوان نماينده انتخاب شدم.

سوال : پس از ملي شدن صنعت نفت رفتار مديران ايراني شركت نفت با كارگران چطور بود؟

ج – بعد از اين كه انتخاب شدم به اتفاق رفيق ديگري كه او نيز منتخب مجمع عمومي كارگران بود در اولين جلسه اي كه با شركت ما و سرپرستان تشكيل شده بود شركت كردم. پس از آغاز جلسه حرف اولم اين بود كه ما نماينده منتخب كارگران هستيم ولي شما نمايندگان شير و چای. بنابراين ما تصميم گرفته ايم كه شير و چای شما را نخوريم. سپس رو به طرف جمع كردم و پرسيدم صدر اين مجلس كيست ؟ همگي جواب دادند آقاي مهندس آسايش. مهندس آسايش سرمهندس بود. دو نفر ديگر كه جزو حاضرين مجلس بودند اشخاصي بودند به نام سعيدي كه معاون آقاي آسايش بود و ديگري كه اسمش يادم نيست رئيس دفتر بودند. من گفتم اين آقا كه رئيس جلسه است گرچه برايش احترام قائل هستم اما به ايشان راي نمي دهم زيرا كه ايشان نماينده كارفرما است ، نه نماينده كارگر. سپس گفتم آقاي مهندس ما نيروي فني براي اداره نفت كم داريم. به همين دليل حالا كه نفت ملي شده است من براي شما به عنوان يك نيروي فني احترام قائل هستم ، اما همان طور كه مي بينيد وضع بهداشت محيط كار و بهداشت كارگران خراب است. ما اصلا بهداشت نداريم. شما بايد فكري براي اين وضع بكنيد. آن هايي كه در آنجا نشسته بودند در پاسخ به من گفتند وضع بهداشت خوب است! من شروع كردم به برشمردن موارد غيربهداشتي موجود و گفتم ما حتي يك درمانگاه درست و حسابي نداريم كه اگر بيمار شديم كه به آن مراجعه كنيم. آقاي مهندس و يا خانواده اش اگر مريض شوند دكتر و آمبولانس و معالجه در دسترس ايشان است اما ما و خانواده ما اگر بيمار شويم بايد منتظر نوبت بمانيم. تازه وقتي كه به درمانگاه مي رويم پس از اين همه معطلي دارويي كه به ما مي دهند مقداري آب گنه گنه است. آيا معني ملي شدن نفت اين است. منظور ما از ملي شدن اين بود؟

سوال : چگونه شد كه در سال ٢٧ بازداشت شديد؟

ج – پس از اعلام حكومت نظامي همه چيز تا حدودي به هم ريخته شده بود. حزب توده هم هنوز نتوانسته بود فعاليت حزبي را سازمان دهد. البته ما حوزه ها را داشتيم. من از سال ١٣٢٤ عضو يك حوزه بودم پس از آن هم با اين كه رسما هنوز عضو حزب نبودم اما خودم را حزبي مي دانستم ، در آن موقع بعضي از رفقا اعلاميه ها و مطبوعات حزبي را از خوزستان به تهران و مي آوردند و ماها آن ها را دست به دست پخش مي كرديم. در آن زمان رفيقي بود. به نام سبز قمشه اي كه اسامي اعضا و كساني را كه حق عضويت مي دادند در دفتري ثبت كرده بود. روزي از طرف فرمانداري نظامی به خانه اين رفيق حمله كردند و اين دفتر كه نام ٣٠ يا ٤٠ نفر در آن ثبت شده بود را به دست مي آورند. پس از اين واقعه فرماندارنظامي براي دستگيري كساني كه نام آن ها در ليست بود به محل كار اين افراد از جمله به محل كار من آمدند و من و ساير كساني را كه در محل بودند دستگير و با خود به محل فرمانداري نظامي و سپس به زندان احمدآباد بردند. در محل فرمانداري ما را تحت بازجويي قرار دادند و ضمنا شلاق مان هم زدند و اين اولين باري بود كه من زنداني مي شدم. از خود من نيز به هنگام بازجويي سراغ افرادي را مي گرفتند كه من مرتب پاسخ مي دادم آن ها را نمي شناسم. ما را به استناد به ماده ٥ قانون حكومت نظامي زنداني كردند و پس از ٣ ماه ما را آزاد كردند. فرماندار حكومت نظامي سرهنگي بود به نام معين پور. پس از آن كه از زندان بيرون آمديم چون همه را كه زنداني شده بوديم از شركت نفت نيز اخراج كرده بودند.
همگي ما رفتيم در مقابل اداره كار تحصن كرديم. البته طبق قانون شركت نفت هر كسي كه ٧ روز غيبت مي كرد. از كار اخراجش مي كردند. سرانجام پس از ٤٠ روز رفت و آمد و گفتگو با شاپور بختيار كه در آن موقع رئيس اداره كار بود ما به سر كار برگشتيم. ناگفته نماند كه فرمانداري نظامي قبول نمي كرد كه ما به سركار برگرديم اما بختيار توانست او را قانع و موافقت او را جلب كند.

سوال : اعتصاب معروف سال ١٣٣٠ چگونه شروع شد و نتيجه آن چه بود. اگر ممكن است در باره اين اعتصاب برايمان صحبت كنيد.

ج – اعتصاب را ابتدا كارآموزان كه در آموزشگاه تعليم مي ديدند شروع كردند. دليل اعتصاب هم فشارهائي بود كه بوسيله مدير آموزشگاه كه شخصي به نامHarker بر آنان وارد مي آمد. كارآموزان چون هم جوان بودند و هم باسواد بودند در آن محيط امكان اعتراض شان بيشتر بود. ابتدا حدود ١٥٠ – ١٠٠ نفر از آن ها تجمع كرده و از رفتن به محل كارآموزي خودداري كردند. روزها اين تجمع ادامه داشت و صبح ها كه مابه سركار مي رفتيم آن ها را مي ديديم كه خواست ها و مطالبات رفاهي و صنفي شان را طلب مي كردند. پس از يك هفته در حالي كه كارآموزان به وسيله بلندگو خواست هاي خود را مطرح مي كردند. ماموران حكومت نظامي براي برهم زدن اين مجمع به آن ها حمله كردند كه در نتيجه اين حمله دو نفر از كارآموزان در اثر تيراندازيی كشته شدند. نام يكي از كارموزان كشته شده عسكر مرتضي آقا بود. اما نام ديگري يادم نيست. پس از اين واقعه كارآموزان جنازه هاي دو همكارخود را بر دوش گرفتند و تظاهركنان از احمدآباد به طرف مركز شهر آبادان حركت كردند. مردم نيز به آن ها پيوسته و به دنبال آن ها روانه شدند. فرداي آن روز كارگران نيز در اعتراض به رفتار مقامات شركت نفت و فرمانداري نظامي نسبت به كارآموزان همگي اعتصاب كردند و از رفتن به سر كار اجتناب كردند. در آغاز اعتصاب عده اي از كارگران تحت رهبري يكي از اعضا حزب توده ايران براي گفتگو و تصميم گيري در باره اين اعتصاب جمع شده بودند كه ماموران حكومت نظامي آمدند و همه آن ها را بازداشت كرده و به همراه خود به فرمانداري بردند. پس از بازداشت اين افراد، در حالي كه ٤٠ هزار نفر در اعتصاب بودند، رهبران اعتصاب را بازداشت كرده بودند. و ما مي بايستي كار آن ها را ادامه و اعتصاب را هدايت مي كرديم. من به سرعت دست به كار شدم ، عده اي از كساني را كه مي شناختم و مي شد روي آن ها حساب كرد گردآوردم و به آن ها گفتم ما هر طور كه شده بايد اين اعتصاب را هدايت كنيم. كاري است كه به گردن ما افتاده است. تعداد ما ٤ نفر بود و اين در شرايطي بود كه شهر قرق نظاميان بود و حتي محلي به نامHestd را كه اعتصابيون در آنجا اجتماع كرده بودند. محاصره كرده بودند و تانك هاي نظامي هم در آن جا مستقر كرده بودند.
من گفتم رفقا ما بايد ابتدا سد ايجاد شده به وسيله نظاميان را درهم بشكنيم و با انتقال مكان هايي كه در محاصره و كنترل آن هاست مقاومت خودمان را به آن ها نشان دهيم. پس از اين تصميم ، برادر من كه جزو ٤ نفر رهبري كننده اعتصاب بود كار را آغاز كرد. او يقه پيراهن خود را باز كرد و سينه عريان خود را در مقابل اسلحه يك استوار ارتشي قرار داد و خطاب به او گفت بزن. اين اقدام باعث ايجاد كشمكش بين اين استوار و برادر من گرديد و پس از آن كه برادرم تلاش كرد تا آن استوار را خلع سلاح كند ساير مامورين نظامي به سوي برادرم يورش آوردند و خواستند كه او را با خود ببرند، مابا يك هجوم برق آسا محاصره را درهم شكسته و محل رابه اشغال خود درآورده و تا فرداي روز بعد اين محل در كنترل ما بود و ما تمام روز را به تظاهرات و سخنراني و طرح خواسته هاي خود به سر كرديم ، فردا كه بازگشتيم دوباره آن محل در محاصره بود اما ما از پا نيفتاديم تاكتيك اشغال منطقه به منطقه رابرگزيديم ، بدين شكل كه مي رفتيم منطقه اي از شهر را اشغال مي كرديم ، در آنجا ميتينگ و سخنراني برگزار مي كرديم و پس از هجوم نظاميان به آن منطقه به منطقه ديگري رفته و همين كار را تكرار مي كرديم.
اين كار را ما ١٦ روز ادامه داديم. اين در حالي بود كه كميته اعتصاب در اين چهارده روز از هيچ كجا تغذيه نمي شد. هر تصميمي كه گرفته بوديم ، بين خودمان بود، پس از بازداشت رهبري اعتصاب در روز اول ، و تشكيل كميته اعتصاب دوم ما به كلي فاقد ارتباط با يك جريان هدايت كننده بوديم ، اما با اين احوال همه كارها خوب پيش مي رفت. پس از دو هفته كه منتظر فرصتي براي خاتمه اعتصاب بوديم در روز چهاردهم سرلشگر شاه بختي يك اعلاميه داد و به ما قول داد كه اگر اعتصاب را پايان دهيم به خواست هاي ما رسيدگي كرده و عوامل حمله به اجتماع كارآموزان را مجازات خواهد كرد. ما اين اعلاميه را به عنوان پيروزي خود به حساب آورديم و اعتصاب را پايان داديم. پس از اين كه به سر كار برگشتيم شركت نفت نيز حقوق دوران اعتصاب را به ما پرداخت كرد.

سوال : تكليف افرادي كه در روز اول بازداشت شدند چه شد؟

ج – اين ها را حاضر نشدند در شركت نفت قبول كنند. همه آن ها را به تهران تبعيد كردند و به آن ها در كارخانه چيت سازي كار دادند.

سوال : اسامي اين افراد را به خاطر نمي آوريد؟

ج – چرا. جهان قرباني از فعالين خيلي خوب بود. كازروني بود. سبز قمشه اي بود. خلف بود كه كارگر لكومتيوران بود و يك عده اي ديگر عباس شهرياري معروف را نيز كه نه با ما بود و نه كارگر بود قاطي اين ها كردند كه با اين ها به تهران برود. برخي از اين عده ، جهان قرباني و سبز قمشه اي نسبت به حضور شهرياري در اين جمع اعتراض كردند و گفتند شهرياري يك آدم خلاف كار و پليس است. به چه دليل اين آدم را قاطي ما كرده ايد. اين كه اين كارگر نبوده و همكار سرتيپ كمال است. اين سرتيپ كمال يك افسر ديپلمات و با سياست بود كه شهرياري با او و يك نفر ديگر به نام حيدر بود. البته حيدر يك شخص كارچاق كني بود و مثل شهرياري خسارت وارد نكرد. اما عليرغم اعتراض كارگران عباسعلي شهرياري را سرانجام به همراه گروه كارگران تبعيدي عازم تهران كردند. در تهران رفيقي داشتيم كه كادر حزبي بود. عباس شهرياري از طريق او توانست وارد حزب شده و پر و بال مي گيرد، متاسفانه به اعتراض ماها كه شهرياري را مي شناختيم و مخالف عضويت او در حزب بوديم توجهي نشد. شهرياري چون آدم چاپلوسي هم بود توانست با خنثي كردن مخالفت ما خود را قالب كند. من همين طوري حرف نمي زنم ، واقعا سند دارم.
بعد از اين كه شهرياري تشكيلات تهران را راه انداخت ، رفيق دبيري داشتيم به نام ظريفي كه فوت كرده است. ظريفي آباداني بود. ما هم او را مي شناختيم و هم او را قبول داشتيم. انسان شريفي بود. پاك و درست و فعال بود. به سراغ ما در آبادان آمد تا تشكيلاتي را در آنجا بوجود آورد. در جلسه اي كه داشتيم ٨ – ٧ نفر جمع شده بوديم. من به ظريفي گفتم ما به تشكيلات تهران اعتماد نداريم ، چون عباس شهرياري كه در راس آن قرار دارد پليس است. بنابراين ما نمي توانستيم با شما همكاري كنيم. من آن موقع در تهران اقامت داشتم ، از ترس اين كه مبادا رفقاي آباداني به دام بيفتند شخصي را به آنجا فرستادم و به وسيله اين شخص به آنان پيغام دادم كه با تشكيلات تهران تماس بگيرند. از آن پس هيچ كدام از رفقاي آبادان با تشكيلات تهران همكاري نكردند. بعد از كودتا عده اي از اعضاي حزب به كويت رفته بودند. عباس شهرياري بيشتر مدتي به كويت رفت و آمد مي كرد. من مطمئن هستم كه ساواك او را به كويت فرستاده بود. ساواك به شهرياري كمك مي كرد كه او بتواند با انجام كارهايي اعتماد اعضاي حزب را جلب كرده و در حزب نفوذ كند. حتي يك بار شهرياري براي دو نفر از اعضاي حزب كه تحت تعقيب بودند پاسپورت و ويزا تهيه كرد و آن ها توانستند به آلمان سفر كنند. يك بار نيز زماني كه شهرياري در كويت بود عكس با عده اي از اعضاي حزب در آنجا مي گيرد كه بعدها اين عكس در سازمان امنيت پيدا مي شود. در زمان عبدالقاسم در عراق ارتباطي بين آقاي رادمنش كه در آن دوره دبير كل حزب بود و او ايجاد مي شود. اين مطلب را تا اينجا نگه داريد تا رابطه قضايا با يكديگر را برايتان بگويم. من پس از مدتي تصميم گرفتم كه با گردآوردن رفقاي فعال سنديكايي در خوزستان فعاليت سنديكايي راه بيندازم. اما چون احتياج به پول داشتم و دستم خالي بود با رفقايي كه در آلمان بودند تماس گرفتم و تقاضاي پول كردم. آن ها نيز گفتند شماره حساب بده برايت بفرستيم. من آن موقع تازه از زندان بيرون آمده بودم و چون از شركت نفت اخراج شده بودم با روزي ١٤ تومان در اسكله كار مي كردم. در همان حالي كه در تدارك فعاليت سنديكايي و صنفي بودم روزي يك رفيق قديمي به هنگام كار با مقدار زيادي پول و يك نامه به سراغم آمد و گفت اين پول ها و اين نامه براي تو فرستاده شده ، من بلافاصله فهيمدم كه قضيه به اين سادگي ها نيست كه جريان رسيدن اين پول مشكوك است. بهتر است كه اين پول را برگرداني زيرا كه شخصي كه اين پول را آورده هم مشكوك است و چون ترديد اين رفيق را ديدم ، گفتم ٥ سالي را كه در قزل قلعه گذرانديم مگر فراموش كرده اي. آن همه شكنجه و دست بند قپاني را فراموش كرده اي. ما هر دو با هم هم پرونده و هم بند بوديم. روزي در زير دستبند قپاني آنچنان بر ما فشار آمده بود كه من با استفاده از تخلف يك لحظه اي شكنجه گر به او گفتم ما بايد به هر قيمتي كه شده شرافت خودمان را حفظ كنيم. يك ماهي كه از اين قضيه گذشت. عباس شهرياري نامه اي از كويت براي من فرستاد كه در آن نوشته بود رفيق پ – رفقاي شيراز فعاليت خود را آغاز كرده اند. من شنيده ام كه شماها هم قصد فعاليت داريد. من پس از خواندن اين نامه فهميدم كه لو رفته ايم. بلافاصله به سراغ آن رفيق رفتم ، و به او گفتم ما بايد تمام ارتباطات خود را قطع كنيم. البته قرار هم از روز اول اين بود هر كدام از ماها اكيپ خود را داشته باشد و هم ديگر را بشناسيم به اضافه اين كه قرار گذاشته بوديم كه تنها فعاليت سنديكايي بكنيم. چند روزي كه از اين جريان گذشت ، حمله به توده اي ها در خرمشهر آبادان شروع شد. البته حمله به خاطر اين نبود كه آن ها لو رفته باشند اما چون پرونده داشتند آمدند روي اسكله و در جاهايي كه كار مي كردند آن ها را بازداشت كردند. اما من كه نامه شهرياري بيدارم كرده بود زن و بچه را رها و به تهران فرار كردم. وقتي كه براي گرفتن من آمدند من ديگر در آنجا نبودم. در تهران در ميدان راه آهن بر حسب تصادف با يك رفيق كارگر قديمي برخورد كردم. اما به او نگفتم كه تحت تعقيب هستم. او ما را به خانه خودش برد و با اين كه كارگر تهي دست بود اما پذيرايي گرمي از ما كرد.

بعد از اين كه من به تهران گريختم پليس و ساواك در خوزستان حمله مي كنند و عده زيادي را كه سابقه توده اي و يا فعاليت سنديكايي داشته بازداشت مي كند، اما هيچ يك از اين ها جزو كساني نبودند كه با من ارتباط داشتند. تنها يك نفر از كساني كه با من ارتباط داشته پس از دستگيري ها دچار ترس مي شود و خودش مي رود و چيزهايي را به پليس مي گويد. رفيق ((ن)) را كه من قبلا به او هشدار داده و او را از ارتباط با افراد مشكوك برحذر كرده بودم را گرفتند و به جرم گرفتن پول و داشتن ارتباط با دكتر رادمنش به ١٢ سال زندان محكوم كردند. من خيلي محتاط بودم و به آساني سرنخ به كسي نمي دادم. به عنان مثال در زماني كه مشغول سازماندهي فعاليت سنديكايي بودم روزي رفيق كارگري كه از قضيه بو برده بود به سراغ من آمد و گفت رفيق ((ب)) شنيده ام كه خبرهايي هست، اگر چيزي هست ما را هم بي خبر نگذار. من به تندي جواب دادم كه پسر برو به مادر و خواهرت رسيدگي كن. فعلا هيچ خبري نيست، بعدا كه ماجراي دستگيري ها پيش آمد شنيدم كه اين رفيق گفته بود خدا پدر (ب) را بيامرزد كه مرا درگير اين قضيه نكرد والا من هم مي بايستي الان در زندان باشم ، در كار مخفي آنچه كه اهميت دارد سازماندهي است و به حركت درآوردن غيرمستقيم كارگران. لذا بايد از جمع آوري افراد و گسترده كردن شكبه اكيدا پرهيز كرد زيرا كه امكان لورفتن را افزايش مي يابد. در آن موقع چون ما در آغاز كار سازماندهي و احيا مجدد فعاليت سنديكايي بوده از عضوگيري گسترده پرهيز مي كرديم زيرا نمي خواستيم كه هم كارگران فعال را گرفتار كنيم و هم شبكه را در معرض تهديد پليس قرار دهيم. بعدا شنيدم كه اين رفيق را پليس بازداشت مي كند و به زندان انفرادي منتقل مي كند اما چون در واقع امر نه من چيزي به او داده بودم و نه او اطلاعي از كم و كيف فعاليت ما داشت، چيزي از او دستگير پليس نشد. واقعا تجربه ماها در آن زمان كم بود، مثلا رفيق ديگري را در همان ارتباط كه با رفين (ن) تماس داشت بازداشت مي كند كه اين رفيق به خاطر سادگي در جواب پرسش بازجو كه از او پرسيده بود براي چه به خرمشهر رفته بودي ؟ مي گويد رفته بودم بپرسم چه خبر است ؟! كه خوب اين پاسخ سرنخي مي شود براي پليس. اين رفيق بعدا گفت كه پس از دادن اين جواب به بازجو، بازجو به او گفت پس اگر تو كاري به اين كارها نداشتي ، براي چه رفته بودي ببيني در آنجا چه خبر است ؟!

سوال : شما كي بازداشت شديد؟

يك سال بعد. يك سال بعد در تهران. من يك روز در خيابان سعدي شمالي در پياده رو مشغول رفتن بودم كه به ناگهان ماموران ساواك كه با تاكسي مشغول گشت زنی بودند با فرياد آي دزد آي دزد به طرف من هجوم آوردند و مرا بازداشت و با خود بردند.

سوال : چرا با تاكسي ؟

تاكسي پوشش بود، و آي دزد، آي دزد هم براي اين بود كه بازداشت مرا توجيح كنند. بعدا متوجه شدم كه شخصي به نام حامي بود كه قبلا فعاليت سياسي داشت ، اما رفته بود و پليس شده بود و آن روز مرا در خيابان ديده بود و شناسايي كرده بود، خلاصه ما دوباره بازداشت شديم و از زندان قزل قلعه سر درآورديم.
و دوباره روز از نو روزي از نو. وقتي كه وارد دفتر زندان شديم حامدي كه در آنجا ساقي بود، روي به من كرد وگفت تو كجا اين جا كجا؟ و من پاسخ دادم اينجا براي من آشناست. من قبلا هم اينجا بوده ام و خطاب به وي گفتم فلان فلان شده اگر بيرون گيرم بيافتي شكمت را پاره مي كنم و او در جواب من گفت حالا كه گذشت.

سوال : حامدي را از كجا مي شناختي؟

او قبلا عضو شوراي شهر آبادان بود و مرا به خوبي مي شناخت. پس از اين كه وارد زندان شدم بعد از بازجويي اوليه مرا به يك سلول انفرادي كه بدترين سلول آنجا بود، منتقل كردند. مقامات زندان از اين سلول كه بغل توالت بود براي تسليم زندانيان استفاده مي كردند. مي گفتند سرهنگ جلالي كه در آن موقع مسئول زندان بود خودش شخصا به ديدار زندانياني كه در اين سلول زنداني بودند مي رفت تا شاهد درهم شكستن و تسليم آن ها باشد. اما من در اين سلول شش ماه به سربردم بدون اين كه اظهار ندامت و ناراحتي كنم و در طول آن مدت توانستم هم با زندان عمومي و هم با سلولي كه يك افسر را در آن ها به عنوان جاسوس زنداني كرده بودند تماس برقرار كنم. سرانجام پس از شش ماه سرهنگ جلالي دستور داد كه مرا به زندان عمومي منتقل كنند. در زندان عمومي علاوه بر رفيق (ن)، رفيق شناسايي را هم ملاقات كردم. او در آن زمان مي گفتند كه ضعف نشان داده، اما من چون او را مي شناختم و از ماجراي فعاليت هاي او اطلاع داشتم، مي دانستم كه قضيه او چيز ديگري بود. ضعفي در كار نبود. شناسايي اگر مي خواست ضعف نشان دهد عده اي نظامي را مي بايستي لو داده باشد چون او آن ها را مي شناخت. اما او اين كار را نكرده بود. به برخي از فعاليت هاي خود اعتراف كرده بود كه فعاليت هاي ديگري را بپوشاند و افرادي را كه با او مرتبط بود مصون نگاه دارد. وقتي من وارد زندان عمومي شدم او بايكوت بود، اما من اين بايكوت را شكستم ، زيرا كه مي دانستم او شايسته بايكوت نبود.

سوال : در زندان آيا افراد ديگري از فعالين جنبش سنديكايي آن دوران نيز بودند؟

بله علي اميد و تقي باقري هم بودند، بچه هاي ديگر هم بودند. بعد از يك ماه ماها را به زندان قصر منتقل كردند، من با علي اميد در شماره سه زندان قصر هم بند بودم. در زندان موقت هم با تقي باقري هم بند بودم. اكثر زندانيان بند ٣ قصر توده اي بودند. عده اي افراد عادي بيشتر در ميان ما بودند. به هر حال پس از مدتي محاكمه من شروع شد. اما چون مدركي در دست نداشتند، سرانجام پس از مدتي مرا آزاد كردند. جالب اين كه آقاي شهريار، حتي به برادر خودش نيز رحم نكرده بود و علاوه بر كارگران شيرازي و خوزستاني برادر خودش را نيز لو داده بود. او كه نامش حسين شهرياري بود سه سال در آن دوره در زندان به سر برد. شهرياري حتي بعد از آن كه چهره اش براي همه شناخته شد بازهم دست بردار نبود، و پيوسته سعي مي نمود كه دوباره در ميان ما نفوذ كرده و اطلاعات به دست آورد. او پس از افشاي چهره واقعي اش، رئيس كشتيراني آريا را به عهده گرفته بود. روزي رفيقي را كه هنوز گويا از ماهيت او باخبر نبود و يا شايد اگر بود با او همكاري مي كرد، مجددا به سراغ ما فرستاد. اما ما به او جواب سربالايي داديم و به او بيشتر هشدار داديم كه مراقب رابطه خودش با شهرياري باشد. برادرم كه براي بدرقه اين شخص به گاراژ تي بي تي فيشرآباد تهران رفته بود، تعريف مي كرد كه عباس شهرياري در حالي كه عينك دودي به چشم داشت به ملاقات اين رفيق آمده بود. گويا قول قرارهائي از قبل را هم گذاشته بودند. اما خوشبختانه ما اين بار هم از افتادن در اين دام نجات يافتيم.
در دوران انقلاب مجددا فعاليت سياسي و سنديكايي در بين كارگران خوزستان شروع گرديد و اين فعاليت ها بتدريج اوج گرفت. در دوران انقلاب به غير از حزب توده ايران، سازمان هاي ديگري مثل چريك هاي فدايي، مجاهدين و بعدا پيكار هم وارد عرصه كار و فعاليت سنديكايي شدند. چريك ها ستادي را تشكيل دادند، عده اي نيز رفتند و سنديكاي كارگران پروژه اي را سازمان دادند. خيلي از كساني كه قبلا توده اي بودند حالا با چريك ها همكاري مي كردند. من در آن زمان كه ستاد چريك ها تشكيل شده بود، چون گردانندگان ستاد را مي شناختم به سراغ آن ها رفتم و آن ها را تشويق مي كردم كه به جاي كار ستادي كار سنديكايي بكنند و حتي روزي به يكي از مسئولين اصلي ستاد كه رفيقي به نام ن – خ بود پيشنهاد كردم كه ستاد را منحل كرده و كارگران را تشويق به تشكيل سنديكا و شركت در فعاليت سنديكايي بكند.اما ن – خ ضمن رد پيشنهاد من، گفت ما بازوي مسلح خلق هستيم و خلاصه به شكلي فعاليت سنديكايي را تحقير مي كرد و يا لااقل اهميتي براي آن قائل نمي شد. خوب البته اين رفيق الان ديگر خيلي تغيير كرده است. با دست اندركاران و فعالان سنديكايي كارگران پروژه اي هم زياد صحبت مي كردم و سعي مي كردم كه تجربيات خودم را در اختيار آن ها قرار دهم. آن ها هم كه بعضي هايشان پيكاري بودند انديشه و برداشت هاي خطايي نسبت به فعاليت سنديكايي داشتند و تحت نام سنديكا بعضي اوقات كارهايي مي كردند كه با فعاليت سنديكايي مغايرت داشت.

سوال : از مبارزان جنبش سنديكايي قبل از انقلاب كمي برايمان بگوييد.

بعد از كودتاي ٢٨ مرداد وقتي كه دوباره زنداني شدم در زندان مدتي را با تقي باقري هم بند بودم و ما اغلب با يكديگر درباره مسائل سنديكايي و كارگري گفتگو مي كرديم. پس از كودتا عده اي راجع به مخفي كردن فعاليت شوراي متحده صحبت مي كردند. تقي با اين فكر و ايده مخالف بود و مي گفت كه سنديكا و اتحاديه را نمي توان مخفي كرد و اگر چنين كنيد اين ها فلسفه وجودي خودشان را از دست مي دهند. من هم با او در اين باره هم نظر بودم. مشكلي كه در زمان تشكيل شوراي متحده مركزي وجود داشت اين بود كه تشخيص رهبران حزبي و سنديكايي از يكديگر غير ممكن بود. باقري معتقد بود كه اين ها بايد اصلاح شوند. باقري يك رهبر سنديكايي محبوب و برجسته بود. من يك بار كه براي آموزش يك دوره سنديكايي در فدراسيون جهاني سنديكايي اعزام شده بودم همين نظر و ديدگاه را در آنجا مطرح كردم. لوسائيان دبير وقت فدراسيون و ايرج اسكندري نماينده شورا در فدراسيون بيشتر در اين باره با من هم راي و نظر بودند و تاييد مي كردند كه نظر تقي باقري صحيح بوده است. علي اميد هم اعتقاد شديدي به اصول كار سنديكايي داشت. به همين دليل پس از آن كه اميد، به اتفاق ، كاوه ، نجفي ، منوچهر معلم و تربيت به آبادان آمدند. اولين اقدامي كه كردند سنديكايي مركزي را بوجود آوردند كه در مراحل اوليه شكل گيري بين ٢٥ – ٢٠ اتحاد را متحد مي كرد تا زماني كه اميد اين اتحاديه را رهبري مي كرد ما توانستيم خواسته هاي زيادي را مطرح و آن ها را تحميل كنيم. كار سنديكاها در اين دوره واقعا مفيد بود.
ما توانستيم در آن موقع حقمان را بگيريم. به نظر من اين پيروزي ها كه در آن زمان به دست آورديم مديون افرادي مثل اميد، باقري و ساير رهبران فعال و به نام جنبش سنديكايي بود. بعد از اين كه فعاليت هاي سياسي و سنديكايي و سنديكاها سركوب شدند ما ديگر هرگز نتوانستيم سنديكاها و اتحاديه هاي با آن كيفيت كه داشتيم بوجود آوريم. پس از سركوب، اتحاديه هاي قلابي بوسيله مقامات دولتي و بختيار بوجود آمدند و همه ساله كساني را به عنوان نماينده به ژنو و خارج مي فرستادند كه همگي فرمايشي بودند. البته اجازه هم نمي دادند كه كارگران حتي عضو اتحاديه هايي كه خودشان بوجود آورده بودند بشوند. زيرا كه از پيوستن كارگران به اين اتحاديه ها هم وحشت داشتند و مي ترسيدند كه كارگران بيايند، يا ماهيت آن را تغيير دهند و يا با الهام از آموزش و تجربه اي كه بدست مي آوردند اتحاديه هاي مطلوب خود را بوجود آورند. خلاصه سخن اين كه اين اتحاديه ها تنها در نام وجود داشتند و با آن ها و به نام كارگر هر كاري كه مي خواستند مي كردند و اعتراض كسي هم به جايي نمي رسيد. درست مثل الان و درست مثل خانه كارگر كه عموميت پيدا نكرده و به صورت دكور وجود دارد. آن موقع هم همين طور بود. پس از انقلاب هم اكثر كساني كه فعاليت سنديكايي را شروع كردند افراد سياسي بودند. مثلا اكثر بنيان گذارن انجمن همبستگي در تهران كه من عده زيادي از آن ها را مي شناختم بيشتر افراد سياسي بودند تا سنديكايي. و تشكلي بود كه از بالا شكل گرفته بود. در سال هاي اول پس از انقلاب كه شعار افزايش توليد مطرح بود من جزو كساني بودم كه مخالف اين شعار بودم و مي گفتم ما نه دولت را در دست داريم كه بخواهيم شعار افزايش توليد بدهيم ، و نه حتي سنديكاها را به رسميت مي شناسد كه اين ها بروند با دولت و كارفرمايان مذاكره كرده و با گرفتن امتيازهائي به نفع كارگران متقابلا توليد را بالا ببرند. از همه اين ها گذشته اصولا افزايش توليد و ساعت كار شعار جنبش سنديكايي نيست ، شعار جنبش سنديكايي مي بايستني كاهش ساعت كار و افزايش دستمزد باشد. حسن حسين پور هم سنديكاليست ورزيده اي بود و سابقه درخشاني در فعاليت سنديكايي داشت. حسين پور واقعا يك رهبر و فعال محبوب هم بود، يك بار فكر مي كنم در سال ١٣٢٥ بود كه او را بازداشت كردند و به زندان احمدآباد بردند. در آن زمان زندان احمدآباد پر بود از افراد شرور و لومپن. حسين پور را نيز بردند و به همراه اين افراد در آنجا حبس كردند. اما حسين پور آن چنان تاثيري در زندان گذاشت كه عده اي از اين افراد بعدها تبديل به فعال سياسي شدند. تاثيرات تعيين كننده حسين پور باعث گرديده بود كه حتي نتواند گروه نيمه فاشيستي سومكا را كه براي مقابله با فعاليت هاي حزب توده و سنديكاهاي كارگري بوجود آورده بودند در آبادان پابگيرد.

گفته بوديد كه مايليد در پايان كمي بيشتر راجع به علي اميد و تقي باقري و خاطراتي كه از آن ها داريد صحبت كنيد.
بله، با كمال ميل. من هم در قزل قلعه و هم در زندان قصر با اميد هم بند بودم. اميد ٢٢ سال از عمر خود را در زندان گذرانيد. يك بار او را آن قدر شكنجه كردند كه به جاي رضاخان ، بگويد رضا شاه ، اما او هرگز اين كار را نكرد.

سوال : علي اميد اهل كجا بود؟

اميد، بلوچ بود. تنها دارايي اميد چند درخت خرما بود كه به ارث برده بود، اما همين چند درخت را رفته بخشيده بود. اميد علاقه بسيار زيادي به كمونيست و شوروي داشت. يك بار هم پس از كودتا سعي كرده بود كه به شوروي برود اما دستگير شده بود. اميد پس از آن كه از زندان آزاد شد، به خاطر دوستي كه با دكتر هشترودي داشت در حمام سوناي هشترودي به عنوان صندوق دار كار مي كرد. ولي پولي را كه مي گرفت ، به سه قسمت تقسيم مي كرد. يك قسمت را به خانواده پرجمعيتي كه نام اين خانواده را قشون گذاشته بود مي داد، قسمت ديگري را به رفيق از كارافتاده اش و قسمت سوم را هم به پسرش يوسف مي داد. اين مرد كوتاه قد، سيه چرده بلوچ كه سر و وضعش را هم هميشه مرتب و تميز نگاه مي داشت زبان تركي را بيشتر به مانند زبان مادرش صحبت مي كرد. سرانجام پس از دست و پنجه نرم كردن با يك بيماري در خانه رفيق هم رزمش علي شناسايي كه او نيز يكي از برجستگان جنبش سنديكايي است، با زندگي وداع كرد.
تقي باقري رهبر سنديكاي كارگران دخانيات بود. تقي تيپ بسيار مردمي داشت و از نفوذ و وجهه زيادي در ميان كارگران و مردم برخوردار بود. تقي پس از آن كه از زندان آزاد شد، به قزوين تبعيد شد. زمانی با خانواده ما رفت و آمد داشت و ما اغلب به اتفاق مظاهري كه او هم يك سنديكاليست برجسته بود و رفقاي ديگري مثل سلمان پور و ديگران دسته جمعي به شمال مي رفتيم. به قول معروف هم فال بود و هم تماشا. هم دور هم بوديم، هم با يك ديگر بحث و گفتگو مي كرديم. تقي ازدواج نكرده بود و او هم مانند علي درآمد خود را به ديگران كمك مي كرد. من تعجب مي كنم كه چرا حتي پس از انقلاب افرادي مانند علي اميد و تقي باقري كه جزو بهترين رهبران جنبش سنديكايي و كارگري ايران بوده اند،گمنام باقي مانده اند.

سوال : درباره اعتصاب دخانيات كه به وسيله باقري هدايت و رهبري مي شد كمي برايمان بگوييد.

اين اعتصاب در زمان تيمور بختيار بود، تاريخ ها را ممكن است كمي نادقيق بگويم. شما لطفا دقت كنيد. اعتصاب در محل دخانيات بود. اين اعتصاب يكي از آن اعتصاباتي است كه مورد پشتيباني مردم قرار داشت و حتي وقتي كه كارگران در محاصره نيروهاي نظامي بودند مردمي كه نمي توانستند كمك ها و خود را به كارگران برسانند. آن ها را از بيرون به داخل دخانيات پرتاب مي كردند. پس از آن كه ماموران نظام نتوانستند اين اعتصاب را كه خيلي خوب توجيه و سازماندهي شده بود درهم بشكنند. تيمور بختيار كه فرمانده حكومت نظامي بود دستور مي دهد كه باقري را دستگير كنند و به نزد او ببرند. وقتي كه باقري را پيش بختيار مي برند او با مشاهده مرد كوتاه و نحيفي كه در مقابلش ايستاده حيرت زده مي شود و فرياد مي زند تقي باقري اين است. بختيار تصور مي كرد كسي كه جرات كرده تا در مقابل او و نظاميان بايستد مي بايستي كسي مثل كوه باشد. و به واقع بختيار اشتباه نكرده بود. تقي به مانند يك كوه استوار بود و جنبش كارگري ايران به رهبري مانند او نياز دارد. در زندان هم هر كاري كردند تا از او تنفرنامه بگيرند اما او مي گفت اگر همه عمرم را مجبور باشم در اين جا بگذرانم تنفرنامه نمي نويسم. در آن موقع ، وارطان هم در آنجا زنداني بود که مدتي بعد در اثر شكنجه كشته شد.
تقي باقري سرانجام به هنگام يك عمل جراحي در بيمارستان با زندگي وداع كرد. مراسم يادبود تقي با شكوه فراوان كه بيشتر شبيه به يك ميتينگ سياسي بود برگزار شد. علاوه بر كارگران دخانيات كه با چندين اتوبوس براي تجليل از رهبرشان به ابن بابويه آمده بودند عده زيادي از فعالين سياسي و اجتماعي نيز در اين مراسم شركت داشتند.

سوال : شما به چه جرمي زنداني شده بوديد؟

به جرم اين كه با عده اي از رهبران سنديكاها و اتحاديه هاي آن دوره به دعوت فدراسيون سنديكاي جهاني به مجارستان سفر كرده بودم. شوراي متحده مركزي عضو فدراسيون بود و در آن زمان مركز فدراسيون در مجارستان بود. به هنگام بازگشت همگي ما را در لبنان بازداشت كردند و با يك هواپيماي نظامي به تهران فرستادند. وقتي كه به تهران رسيديم همه ما را از فرودگاه ، يك سر، به زندان بردند.

سوال : به چند سال زندان محكوم شديد؟

پنج سال.

اين مصاحبه كمي خلاصه شده است

منبع نشریه کار آنلاین


دیدگاه خود را بنویسید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: