توسط سردبیر در
0

تغییر اندازه فونت:

سعيد مدانلو

کارخانه ايرانيت

کارخانه ايرانيت شماره يک همجوار کارخانه سيمان تهران در غنى آباد شهر رى واقع است. اين کارخانه، به انضمام ٦٠ کارمند، داراى ١٢٠٠ پرسنل بود. محصولات عمده آن ورق هاى موجدار ساختمانى، لوله هاى آب فشار قوى و فاضلاب ، همچنين لوله هاى چدنى، سرپيچ و بست هاى چدنى است که در آن زمان حدود ٢٠٠ کارگر را در قسمت چدن ريزى مشغول به کار ميداشت. کارخانه شماره ٢ ايرانيت در اصفهان است که ظاهرا داراى ٨٠٠ پرسنل بود. مواد اوليه مصرفى اين دو کارخانه عمدتا سيمان و آزبستوس مى باشد. آزبستوس (پنبه نسوز) ماده اى بسيار خطرناک و سرطان زا است. کار کردن با اين ماده مستلزم رعايت و آموزش دستورالعملهاى ويژه اى است که به هيچ وجه اثرى از آنها ديده نمى شد و به احتمال قريب به يقين هنوز هم وضع به همان منوال است. اکثر کارگران قديمى اين کارخانه از نوعى سرطان سينه ( silicus) رنج ميبرند و خيلى ها نيز از اين مرض مرده اند.

اعتصابات سال ٥٧ و پيشروان

 اعتصابات کارخانه هاى ايرانيت و سيمان تهران همزمان، و بموازات اعتصابات ساير کارخانه ها، بدوا با زمزمه هاى اعتراضى شروع شد. شايد بتوان نيمه دوم سال ١٣٥٧ را نقطه قوت و کمابيش اوج گيرنده آن تا مقطع انقلاب ناميد. دو نفر از بخش چدن ريزى، سه يا چهار نفر از قسمت ورق هاى موجدار و يکى دو نفر از قسمت لوله را بخاطر مى آورم که نقش کارگران پيشرو را تا قبل از انقلاب و کماکان بعد از آن بعهده داشتند. که البته بعد از انقلات تعدادى به آنها اضافه شدند. تهييج و ترغيب ساير کارگران به اعتصاب و شرکت در مجمع عمومى عمدتا کار آنها بود. همچنين يکى از کارگران خدمات به نام حسين آقا، با اندامى لاغر و تکيده که هرگز شجاعت ، درايت و هميتش را فراموش نمى کنم، از پيشروان بود. او ١٣ سال کارگر فنى قسمت هاچک (ورقهاى موجدار) بود که با ابتلا به سرطان سينه به قسمت خدمات و نگهبانى دم در گماشته شده بود. يکى از چهار نفر کارگر پيشرو قسمت ورق هاى موجدار که او هم نامش حسين بود (معروف به حسين هاچک) نيز در زمره بهترين و فعالترين کارگران قرار داشت. ايندو (که تعدادشان زياد باد!) هيچگونه توهمى به کارفرما و رذالتهايش نشان نمى دادند و به قول معروف زبان کارگران را نيز ميدانستند. ايندو با اينکه هرگز نخواستند وارد شورا شوند، ولى بيشترين تاثير را در هماهنگى و ترغيب کارگران به جاى ميگذاشتند. يک رفيق اتحاد مبارزان کمونيست هم بود که روابط خيلى نزديکى باهم داشتيم.

مجمع عمومى ، سنديکاى فرمايشى

 من نظاره گر دو يا سه مجمع عمومى قبل از انقلاب بودم که بدنبال اعتصابات نه چندان همه گيرى در محل کانتين (نهار خورى) کارخانه تشکيل شد. بدوا اعتراضات و مجامع عمومى مبتنى بر اعتراض به مديريت و سرپرستى قسمتها بود. بخصوص اعتراض و مخالفت با مديريت کارخانه و شخص مهندس نيکلا جاقاربگيان که معروفيت زيادى در شوت کردن کترى و قورى هاى چاى، که بعضا کارگران هنگام کار دم ميکردند، داشت. تم اعتراض، عليه حکومت شاه بود و تغيير در قانون کار، ترميم وضع نابهنجار بيمه و حق اولاد و از اين قبيل در زمره مطالبات بود. تا آنجائيکه من به خاطر مى آورم هيچگونه اثرى از اسلام و خدا و پيغمبر در اين گردهمايى ها ديده نمى شد. تنها نزديکى هاى انقلاب بود که طى يکى دو مجمع عمومى نزديک به هم يکى دو سخنران بى مايه و همچنين نماينده سنديکاى فرمايشى موجود پيدا شدند که اسلام اسلام ميکردند. ايجاد سنديکاى کارگرى و انحلال سنديکاى فرمايشى موجود بدنبال خواست افزايش دستمزد در دستور مجمع عمومى قرار گرفت. تنها نزديکيهاى پيروزى انقلاب و بخصوص پس از آن بود که خواست شورا به ميان کشيده شد. سنديکاى فرمايشى موجود تنها يک نماينده داشت. او يکى از کارگران چدن ريزى بود که بگفته کارگران حدود دو سال و اندى قبل از انقلاب در مقابل کارفرما قد علم کرد که توسط ساواک دستگير و ده روز بعد به کارخانه برگشت که گويا در اين ده روز حسابى نرمش کردند. او چند بار سعى کرد که جو مجمع عمومى را با اسلام اسلام کردن و چند فحش آبدار به شاه و به کارفرما در دست بگيرد. موفقيتى نيافت و دوبار از طرف تقريبا تمامى کارگران هو و به زير کشيده شد. او پنهانى کارفرما را مى ديد و بعدها عذاب زيادى، به اتفاق دو نفر بى خرد از همان قسمت چدن ريزى به من داد. او بى خردها را تحريک ميکرد که مدام به من و به قسمت حسابدارى زنگ بزنند و تهديد کنند و در هنگام صحبت کردنم با کارگران جنجال کنند و بهم بزنند.

بى اعتمادى قابل فهم

 همانطور که گفتم مدتى خود نظاره گر اوضاع و مجمع عمومى بودم. تمايل زيادى داشتم که خطاب به کارگران حرف بزنم، ولى جرئتش را نيافته بودم. راستش قبلا چندبار به عنوان نماينده ورزشکاران و يا دانش آموزان اينجا و آنجا پشت ميکروفن رفته بودم. اينجا هم در جمع اندک کارمندان و بعضا کارگران چندين بار حرف و سخن داشتم، ولى روى سکوى مجمع عمومى کارگران بسيار متفاوت و در حقيقت عرصه کارزار بود. شايد جلسه اول يا دوم مجمع عمومى بعد از انقلاب بود که نوشته اى تهيه کردم. طى صحبتهايى که با کارمندان داشتم، قرار شد که بعنوان نماينده آنان در جلسه مجمع عمومى نوشته ام را بخوانم. جالب اينجا بود که از طرف روساى تمام قسمتهاى کارکنان دفترى تشويق به اينکار شدم. بخصوص از طرف رئيس کارگزينى و معاونش که عامل مستقيم و چشم و گوش مدير عامل شرکت بودند، محبت زياد ديدم و مى دانستم چرا. براى اولين بار بود که تقريبا تمام کارکنان دفترى به مجمع عمومى کارخانه آمدند. بگمانم نفر دوم بودم که بالاى سکو رفتم. شروع کردم از روى نوشته خواندن. هنوز به وسطهايش نرسيده بودم که فرياد “آقا بيندازش پايين”، “برو پى کارت”، “تو درد کارگر را چه ميفهمى” امثالهم و بدنبال آن همهمه و هو کردن شروع شد. در اين اثنا يکى ميکروفن را از جلويم برداشت. نوشته را کنار گذاشتم و در ميان همهمه و بدو بيراه هاى روبه افزايش با صداى بلند و فرياد مانند شروع کردم به حرف زدن. شايد بيشتر از دو سوم کارگران مرا هو ميکردند. عده اى هم بودند که فرياد مى زدند “بابا بگذار حرفش را بزنه”، “راست ميگه، حرفهاش که دروغ نيست”. بالاخره در ميان هو و جنجال از سکو پايين آمدم و در حين فرود با صداى بلند گفتم هرکس که ميخواهد به حرفهاى من گوش بدهد بيايد بيرون از سالن. حدود ٢٠٠ تا ٢٥٠ نفر بدنبال من از کانتين خارج شدند. وارد يکى از انبارهاى کارخانه شديم. پريدم روى يک باندل ورق موجدار، دقيقا به خاطر ندارم که چه مدتى حرف زدم و چگونه شروع کردم. ولى به خاطر دارم از آنچه که گفتم خيلى خرسند بودم. دوستم بعدا به من گفت که تعدادى از کارگران را ديده بود که اشک به چشمانشان آمده بود. ذکر مصيبت نکرده بودم. تنها حقايق ساده و ملموسى از فلاکت و ادبار روز افزونشان، رذالت کارفرما و نظام سرمايه دارى را برايشان برشمردم. ناگفته نماند که کار در تمام بخش هاى توليدى کارخانه ايرانيت بسيار سنگين و طاقت فرساست و بدين لحاظ معروفيت دارد. شکاف عميق بين جماعت کارمند و کارگران که حاصل سالها سياست کارفرماها و دولت آنها بود فرهنگ بى اعتمادى شديدى را موجب شده بود. اين وضع در تمام کارخانجات موجود بود. هرچند فاصله طبقاتى بين کارگران و کارمندان خرده پا بعضا و حداکثر چيزى بيشتر از يک اتوموبيل ژيان قراضه و يکدست کت و شلوار نبود. البته تفاوت در سنگينى و شدت کار جاى خود را دارد. کارگران ميگفتند که در سالهاى گذشته مديريت هرازگاهى کارمندى را دست آموز ميکرد و بعنوان نماينده سنديکا به کارگران مى انداخت. کارمند مزبور در ابتدا صحبت هايى راجع به “حق و حقوق” کارگران ميکرد و وعده هايى ميداد، ولى همواره سر در آخور کارفرما داشت. حس بى اعتمادى کارگران نسبت به کارمندان از بسيارى لحاظ قابل درک بود.بهررو از آن پس توان و جرئت بيشترى يافتم. به بخش هاى توليدى وارد ميشدم، بخصوص موقع نهار در کانتين هربار در جايى مينشستم و با حرارت و بى پروا با کارگران حرف ميزدم.

تشکيل شورا، اساسنامه

ضرورت تشکيل شورا (بقول کارگران شوراى واقعى) در ميان کارگران پا گرفت و همه گير شد. (قبلا يک شوراى خودبخودى تشکيل شده بود که تنها يک جلسه گذاشت ، سازمانى نيافت و خودبخود منحل شد.) بگمانم اواخر فروردين و اوايل ارديبهشت ٥٨، اينبار جلسه مجمع عمومى با دستورى روشن و مشخص براى تشکيل شورا و انتخابات فراخوانده شد. روز بعد نمايندگان کارگران انتخاب و از بخش هاى مختلف کارخانه معرفى شدند. تعداد آنها بگمانم ١٤ نفر بود. بعضى از قسمتها بسته به تعداد کارگرانشان ٢ تا ٣ نماينده فرستاده بودند. منهم به عنوان نماينده کارکنان دفترى و انبار لوازم يدکى با راى اکثريت قريب به اتفاق انتخاب و به شوراى کارگران و کارکنان شرکت ايرانيت شماره ١ فرستاده شدم. بلافاصله جلسه شورا براى تنظيم اساسنامه و تقسيم وظايف تشکيل شد. صالحى راننده ليفت تراک بخش توليد لوله (تنها کسى که در ميان اعضا شورا ريش داشت) و سابقه فعاليت سنديکايى در تشکيلات کارگرى در کارخانه نختاب را هم داشت به دبيرى شورا و من به عنوان منشى تعيين شديم. او شخصى هشيار و در عين حال محافظه کار بود. مسايل را ميفهميد ولى کمتر به آنها برخورد مستقيم و راديکال ميکرد. با تکيه بر تجربه اش، تا يکماه اول مدام مرا در خارج از جلسات شورا نصيحت ميکرد که زياد تند روى نکنم و حواسم جمع باشد. در تنظيم اساسنامه تقريبا در هر بندى کلمه “اسلامى” را گنجاند. انواع لاطائلات بى مورد را نيز وارد اساسنامه کرد. اساسنامه اى که او پيشنهاد کرد و ساير نمايندگان نيز روى آن صحه گذاشتند، صرفا اساسنامه يک سنديکا يا اتحاديه صنفى بود. با مقدارى زيادى الدرم بلدرم هاى بى بو و خاصيت و حتى مضر. تنها چيزى را که من توانستم طى دو جلسه جر و بحث و پافشارى در آن بگنجانم موضوع نظارت مستقيم شورا به کليه امور مالى و امر حسابرسى شرکت بود. همچنين نظارت و دخالت در امور ادارى، استخدامى و اخراج شرکت که اينهم متعاقب جر و بحثهاى فراوان و به اين بهانه که امور دفتر مرکزى به دو کارخانه (تهران و اصفهان) مربوط ميشود، تنها به امور ادارى ، استخدامى و اخراج کارخانه شماره ١ محدود شد. بدين ترتيب دوبند اساسنامه قدرى به آن حالت يک شوراى دخالتگر را داد.

مصوبات شورا

 افزايش دستمزد موضوع بلافصل دستور جلسات بعدى بود که افزايش ١١٠٠ تومان به حقوق پايه (پايينترين دستمزد)که در آنزمان (پس از اضافه حقوق شريف امامى ) ٩٢٠ يا ٩٣٠ تومان بود و افزايش ٥٠٠ يا ٦٠٠ تومان به بالاترين دستمزد مقرر و تصويب شد. دستمزدهاى بين پايين ترين و بالاترين به نسبت معکوس با ميزان اصل دستمزد اضافه ميشد. همچنين مقرر شد که افزايش و يا عدم افزايش دستمزد کارمندان ارشد دفتر مرکزى و کارخانه به عهده کارفرما باشد و در صورت افزايش مبلغ آن از ٥٠٠ تومان نمى توانست بيشتر باشد. (ناگفته نماند که اين مديران در مقايسه با کارگران و کارمندان از حقوق بسيار بالاى ١٢ تا ١٦ هزار تومان برخوردار بودند). صورتجلسه اى در مورد فوق تنظيم و به همراه اساسنامه شورا به کارفرما ابلاغ شد و در تابلو اعلانات کارخانه نيز نصب گرديد. همچنين در مورد دو موضوع ادارى تصميم گرفته شد و مقرر گرديد: ١. ليست دستمزد کارکنان ادارى که در حقيقت بخاطر پنهان نگه داشتن ميزان حقوق کارمندان “ارشد” سکرت نگه داشته مى شد، علنى شود. بطوريکه شورا و همه کارگران بدانند هرکسى چقدر حقوق دريافت ميکند. مفاد اين مصوبه به رئيس کارخانه و رئيس حسابدارى کارخانه ابلاغ و در تابلو اعلانات نصب شد. ٢. اميتاز کارمندان ارشد که تا کنون در سالن جداگانه اى متصل به نهارخورى کارگران غذا صرف ميکردند و ديگهاى جداگانه برايشان بار گذاشته ميشد، لغو شد و مقرر گرديد که تنها چهار کارمند زن کارخانه مجاز هستند که در سالن جداگانه به صرف غذا بپردازند. اين مصوبه هم به مدير کارخانه و رئيس قسمت خدمات که مسئول امور آشپزخانه و کانتين هم بود، ابلاغ و در تابلو اعلانات نصب شد. از آن پس ديگر هيچکدام از کارمندان ارشد به علت عدم وجود ديگها و سالن جداگانه به صرف نهار «تشريف » نياوردند.

مخالفت کارفرما، پول و هندوانه

 کارفرما مخالفت شديد خود را با پيشنهاد افزايش دستمزد و اساسنامه شورا (بخاطر همان دوبند) اعلام داشت و طى بخشنامه بلند بالايى تهديد کرد که با اين وضع کارخانه به تعطيلى خواهد کشيد. همچنين گفته بود که شرکت قادر نيست بيش از ٣٠٠ تومان به دستمزدها اضافه کندکه اين مبلغ بطور مساوى به دستمزد همه اضافه خواهد شد. تهديد به تعطيلى کارخانه و اعلام عدم قدرت مالى شرکت در تامين بودجه براى تهيه مواد اوليه (بخصوص پنبه نسوز) که عمدتا از آفريقاى جنوبى و شوروى وارد ميشد، عده زيادى را متزلزل کرده بود. متعاقب آن تمام عوامل کارفرما عليه شورا و من به کار افتادند. اين تزلزل در شورا نيز بخوبى خود را نشان داد. مدير کارگزينى که تا چندى پيش به وجودم اميد بسته بود و هندوانه هاى درشتى زير بغلم ميگذاشت به حسابدارى آمد و مرا به کارگزينى دعوت کرد. به آنجا رفتم. از رفتن منشى و بسته بودن در که مطمئن شد با معاونش شروع کردند به اندرز دادن همراه با وعده هاى بسيار خوب، (کار در دفتر مرکزى در خيابان تخت طاووس، پست و حقوق خوب، پيکان نو و حتى سهام شرکت!) دونفرى يکساعتى را فرسودند و من گوش دادم. تشکر کردم به حسابدارى برگشتم. يکى دو روز بعد حسن بهبهانى کارمند حسابدارى و مسئول تنظيم ليست حقوق کارکنان دفترى، که اسمش را حسن سکرت گذاشته بوديم آدمى شوخ طبع و در عين حال کارچاق کن کارفرما بود، به من زنگ زد و وعده يک پاداش کلان داد. (عبارت ٥٠ هزار تومان را از او شنيدم) . هر دو مورد را صريحا در ميان کارگران افشاء کردم. تا اينجا تا حدى کارگران مرا از خود ميدانستند، اماهنوز مشکل بزرگى داشتم و آن اين بود که حسين هاچک که حمايت تعداد زيادى کارگر را بدنبال خود داشت بشدت با من مخالفت ميکرد و فکر ميکرد که من از دست آموزان کارفرما هستم. در چدن ريزى ، انبار و خدمات هم اوضاع را به زيان من بهم زدند. از چدن ريزى همينقدر گفته باشم که طاقت فرساترين و کشنده ترين وضعيتى بود که ميشد انسانى را در آن بکار واداشت. بدون وجود هيچگونه وسايل ايمنى و لباس مخصوص در مقابل بيش از چهار هزار درجه حرارت کوره ها و بخارهاى مسموم ناشى از ذوب چدن، محيطى فوق العاده کثيف و پر از گرد سياه، حدود ٢٠٠ کارگر در آن مشغول بودند که اغلب چهره شان دفرمه شده بود. دمل هاى سياه سوزنى زيادى در عمق پوستشان نشسته بود و بخوبى ميشد چهره آنان را در ميان ساير کارگران تشخيص داد. تعدادى شان از تعادل روحى خوبى نيز برخوردار نبودند و ميشد اذهانشان را با دروغ و شارلاتان بازى به نحو غريبى عليه هر چيزى تحريک کرد. شعبانى، کارگرى که به پاس “خدماتش” با ٣٠٠ تومان اضافه حقوق نامش به ليست کارمندان منتقل شده بود، با شارلاتان بازى به اتفاق آن ساواکى و چند نفر ديگر بين بخش چدن ريزى و ساير بخش ها اختلاف انداختند و يکى دوبار در نهارخورى بين آنان کار به زد و خوردهم کشيد. يک مشکل هم کارگران فصلى بودند. حدود ٢٠ درصد کارگران که نماينده شان در شورا حرفهاى نامربوط ميزد. چند بار نشستم و با او حرف زدم قبول ميکرد ولى دفعه بعد دوباره همان حرفها را ميزد. شعبانى رويش کار ميکرد. شعبانى همينطور در بين کارمندان، که من به اصطلاح نماينده آنان بودم، جو مخالفى عليه من ايجاد کرده بود. آنها را يک به يک مى ديد و ميگفت که فلانى دارد با ندانم کارى کارخانه را به تعطيلى ميکشاند. چندى بعد کارمندان اعلام کردند که خواستار انتخابات مجدد هستند و اکثريت مرا به عنوان نماينده خود در شورا قبول ندارند. واقعيت شايد همينطور بود. بجز در بين کارکنان حسابدارى و پنج شش نفر ديگر، هوادارى نداشتم.

 شماره ۱ –  شهريور ١٣۷۸، سپتامبر ۱۹۹۹ منبع نشریه کارگر کمونیست


دیدگاه خود را بنویسید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: