توسط سردبیر در
0

تغییر اندازه فونت:

پيتر رَچلِف*

ترجمه وحيد تقوی

امکانات شکوفائی انقلاب روسيه ی 1921-1917 نه اينکه توسط بينش سازمان های سياسی بلکه توسط اهداف و ظرفيت های گروه های اجتماعیِ درگير تعيين شد. در حاليکه تمام مردم در حال شورش در يک هدفِ سياسی يعنی لغو استبداد تزاری مشترک بودند، طبقات مختلف اجتماعی و گروه های درون اين طبقات اما خواسته های اقتصادیِ مختلف و مجزائی داشتند. بورژوازیِ بسيار ضعيف و کوچک طبيعتاً خواهان شرايطی بود که به سرمايه ی روسی امکان گسترش بدهد. دهقانان، اکثريت قاطع اهالی، که مجبور بودند تا در مزارع زمين داران بزرگ کار کنند و برای قطعه زمين های بسيار کوچک شان بهره ی گزاف بپردازند، خواستار مصادره ی زمين های بزرگ و برقراری يک سيستم مزارع خصوصی کوچک بودند. از سوی ديگر، کارگران، از نظر کمّی کوچک و تجمع يافته در مناطق شهریِ روسيه ی اروپائی، با دستمزد پائين، ناامنیِ اقتصادی و شرايط وحشتناک کاری روبرو بودند؛ مسائلی که نوعی سوسياليزاسيون صنعتی و يک “کنترل کارگری”ی مبهم را ايجاب می نمود.
اين اهداف با يکديگر ناسازگار بودند. از تضاد آشکار بين کارگران و بورژوازی گذشته، [حتی در صورت دستيابی به اين اهداف] بخش کشاورزی که سرمايه دارانه سازماندهی شده نمی توانست با بخش کوچکترِ صنعت که سوسياليزه شده همزيستی داشته باشد. بعلت سطح نازل بارآوریِ کشاورزی، نه تنها کشاورزیِ کوچکِ بازاری پايه ای نامناسب برای توسعه ی صنعت مهيا می کرد، بلکه نوسانات شديدِ سال به سال مانع از برنامه ريزی اقتصاد می شد.
اهداف مشترکِ سياسیِ طبقات بزرگ اجتماعی می توانستند تحقق يابند. اما نه تنها اهداف اقتصادی شان غيرقابل انطباق بودند، بلکه هيچکدام از آن اهداف نمی توانستند بعنوان اصلی سازمانی برای کل جامعه عمل کنند. جامعه ای که با اميال و نيازهای کارگران تنظيم شده باشد، با موقعيتِ در اقليت بودن کارگران منتفی شده بود. اين درحالي بود که با ضعف بورژوازی و وابستگی اش به دولت، بی نظمی، فقر، بيسوادی دهقانی، و بالاخره، قدرت و توانائی سياسی کسب شده توسط حزب بلشويک پس از سال 1917، اقتصاد بازار سرمايه داری نيز غيرممکن شده بود.
“سياست” و “اقتصاد” پديده های مجزائی نيستند، بلکه جنبه های گوناگون مناسبات قدرت در جامعه هستند. مساله ی شکل سياسیِ برآمده از فرآيند انقلابی می بايد توسط يکی از گروه های مبارز در صحنه، با کسب قدرت اجتماعی و لذا اقتصادی، تعيين می شد. با سير حوادث، اين کار نه توسط بورژوازی، نه دهقانان، و نه پرولتاريا؛ بلکه توسط بخشی از روشنفکران که عضو حزب کمونيست بودند انجام گرفت. کار بزرگ بلشويک ها اين بود که با تابع سازیِ اقتصاد به حوزه ی سياست، که توسط خودشان کنترل می شد، يک ساختار جديد اجتماعی معين کنند. اين از طريق کسب قدرت از سوی آنها بعنوان طبقه حاکمه ای بر فراز سرمايه داران، دهقانان و کارگران، حاصل شد. پيش از اينکه آنها با سازمان حزبی و سوار شدن بر موج شورش خلقی بدين امر موفق شوند، کارگران روسی قادر بودند تا چنان اشکال مبارزه و بازسازی اجتماعی ای بپرورانند که اهميت شان فراتر از محدوديت های مکانی و زمانی ای بود که اين اشکال در ميانشان بوجود آمد. مقاله ی زير بطور خلاصه تاريخ دو نوع نهاد –شوراها و کميته های کارخانه– را بررسی می کند؛ نهادهائی که برای انقلابيون امروز از بالاترين اهميت برخوردار است.
توسعه ی سرمايه داری در روسيه پيش از جنگ جهانی اول، شکلی کاملاً شبيه به آنچه که امروزه در بسياری از کشورهای در حال توسعه وجود دارد بخود گرفته بود. تقريباً تمام صنايع تحت کنترل سرمايه ی خارجی بوده و در چند منطقه ی شهری تمرکز يافته بودند. عليرغم اينکه طبقه کارگر در قياس با کل جمعيت به غايت کوچک بود (تخمين10% از سوی تروتسکی بالاترين محاسبه هاست)، صنعت –و لذا طبقه کارگر– بسيار متمرکز بود. اکثر کارخانه ها بزرگ، و در خطوط مدرن توليد آن زمان متمرکز شده بودند. طبقه کارگر در سه دهه ی پيش از جنگ بسرعت رشد کرده بود؛ و از زمان تغيير قرن به بعد يک احساس طبقاتی به سرعت پرورش می يافت.
در طی اواخر قرن نوزدهم کارگران صنعتی روسی اغلب تنها بخشی از سال را در مناطق شهری سپری نموده و مخارج زندگی شان را از کار در کارخانه ها تأمين می کردند. بخشی از سال را نيز با کار روی زمين، در روستاهای سابق شان می گذراندند، و پيوندهای اوليه شان با فعاليت های کشاورزی و زندگی روستائی بود. اما، توسعه ی سريع صنعت بزودی برای تعداد هرچه بيشتری از کارگران اشتغال ساليانه فراهم ساخت. آنها به همراه خانواده شان با گسست از پيوندهای روستائی سابق خويش به مناطق شهری نقل مکان کردند. بين سال های 1885 و 1897 جمعيت شهری 8/33 درصد و جمعيت مسکو بعنوان مثال 123 درصد رشد داشت.[1] اين مردم شروع کردند به اينکه به خود اساساً بعنوان کارگر بنگرند، و نه بعنوان دهقان که بخشی از سال را در کارخانجات کار می کند. مشکلاتشان ديگر از نوع وام داری به زميندار يا وابستگی به کشاورزی نبود، بلکه از نوع دستمزد، شرايط کار و بهای نيازمندی های اوليه ی زندگی شدند. از آنجا که تقسيم بندی بين کارگران معدود بود و اکثرشان با مسائل مشابهی روبرو بودند، فقدان سنت صنعتگری به اين احساس رشديابنده ی جديدِ متعلق بودن به طبقه کارگر کمک کرد. کارگران متراکم شده با همديگر در کارخانجات عظيم، و با زندگی با يکديگر در مناطق بسرعت گسترش يابنده ی شهری، به اين پی بردند که مجموعه مسائل بسيار ويژه ی مشترکی دارند که با مسائلی که در زندگی پيشين روستائی داشتند کاملاً متفاوتند. بدين طريق احساس طبقاتیِ نوينی به موازات صنعت روسيه رشد يافت.
رويدادهای سال 1905 هم توسط اين احساس طبقاتی ممکن شد و هم آنرا به پيش راند. بيش از 100,000 کارگر کارخانه در سنت پترزبورگ در ماه ژانويه ی آن سال دست به اعتصاب زدند. چند روز بعد، کارگران و خانواده شان، با اعتراض به شرايط کارخانه و نيز فقدان نمايندگی سياسی شان، دادخواستی به تزار ارائه دادند، و از وی خواستند تا مشکلات شان را تخفيف دهد و به آنها يک مجلس موسسان اعطا کند. توسط سربازان تزاری بسوی تظاهرات در مقابل کاخ اش آتش گشوده شد. اعتصاب توده ای در تمام شهرهای صنعتی کشور گسترش يافت و بيش از يک ميليون نفر از مردم را در طی دو ماه درگير ساخت که حداقل 122 شهر و منطقه را در بر می گرفت.[2] برغم سرکوب شديد، اعتصابات، تظاهرات و جلسات سياسی بطور پراکنده درطی ماه های بهار و تابستان ادامه يافت. کارگران برای سازماندهی اعتصابات کميته هائی را در مناطق شهری انتخاب کردند.[3]
در اواسط ماه سپتامبر، حروفچين ها و چاپچی ها در مسکو دست به يک اعتصاب سراسری صنعتی زدند. بيش از پنجاه کارگاه از کار افتاد. کارگران صنايعِ ديگر اين شهر در همبستگی با حروفچين ها شروع به دست کشيدن از کار کردند. در اوايل ماه اکتبر حروفچين ها در سنت پترزبورگ برای نشان دادن همبستگی با رفقای کارگر مسکوی شان دست به اعتصاب سه روزه زدند. در پايان اولين هفته ی ماه اکتبر کارگران راه آهن در کل روسيه ی اروپائی تصميم به اعتصاب گرفتند و با فراخوان اعتصاب عمویِ ملی خواستار هشت ساعت روزکار، آزادی های مدنی، عفو عمومی و مجلس موسسان شدند. اعتصاب شروع به گسترش به تمام مناطق شهری کرد، و موفق شد تا تمام فعاليت های توليدی را در روز دوازدهم متوقف نموده، و آنهائی که برای موفقيت اعتصاب لازم بود را باز نگهدارد–مثل کارگاه های چاپ، قطارهای حامل نمايندگان کارگران و غيره. حکومت به اين اعتصابات با امتياز و سرکوب پاسخ گفت.
از روز دهم ماه اکتبر کارخانه های سنت پترزبورگ شروع به ارسال نمايندگان به جلساتی نمودند که قرار بود سوويت (شورا) شوند. در آغاز، بيش از 30 يا 40 نماينده در اين جلسات شرکت نکردند. در سيزدهم اکتبر، آنها برای اعتصاب عمومی سياسی فراخوان دادند، يعنی، برای مجلس موسسان وحقوق و آزادي های سياسی؛ و خواستند که تمام کارخانه ها نماينده هاشان را ارسال دارند. کارگران بلافاصله اصول اين نوع نمايندگی که بر اساس محل کار بود را درک کردند. از ارسال نمايندگان کارخانه به کميسيون شيدلوفسکی (Shidlovski) (که شرايط کارخانه را بررسی می کرد) و نيز کميته های اعتصاب در طی 9 ماه پيش از اين، می شد تجاربی کسب کرد. انويلر می نويسد:
هنگامی که موج اعتصاب از مسکو تا سنت پترزبورگ را در بر گرفت، و وقتی که در11 اکتبر اولين سریِ کارخانه ها از کار بازايستادند، کارگران خودشان احساس کردند که به گردهمائی نياز دارند تا مشترکاً تصميم بگيرند کدام مسير را دنبال کنند. بدين منظور بود که درکارخانجات متعددی نمايندگانی انتخاب شدند –از ميان ديگر کارخانجات، می توان از کارخانجات پوتيلوف و اوبوخوف نام برد. از اين نمايندگان، بيش از يک نفر عضو کميته ی اعتصاب يا نماينده ی پيشين در کميسيون شيدلوفسکی بودند.[4]
کارخانه های هرچه بيشتری نمايندگانشان را برگزيدند. در عرض سه روز، 226 نماينده 96 کارخانه و کارگاه را نمايندگی می کردند (اصل معمولاً يک نماينده برای هر100 کارگر در کارخانه بود). تصميم گرفته شد که به نمايندگان احزاب سوسياليست (بلشويک ها، منشويک ها، و سوسيال-رولوسيونرها) نيز اجازه ی شرکت داده شود. در 17 اکتبر، اين گروه نام “شورای نمايندگان کارگران” را برگزيد و يک کميته ی اجرائی موقتی شامل 22 عضو را انتخاب کرد (دو نفر برای هر هفت منطقه ی شهری، دو نفر برای هر کدام از چهار عدد از مهمترين اتحاديه ها)، و تصميم گرفت که روزنامه ی خودش را تحت عنوان “اخبار از سوی شورای نمايندگان کارگران” انتشار دهد. شورا که در آغاز هيچ وظيفه ی ديگری جز سازماندهی و رهبری اعتصاب نداشت، در عرض چندين روز، خودش را به ارگان نمايندگی عمومی و سياسی کارگران در مرکز جنبش انقلابی کارگران در پايتخت، مبدل ساخت. بسرعت به يک “پارلمان کارگران” تبديل شد که تلاش می کرد تا حتی بعد از پايان اعتصابات در اواخر اکتبر اينچنين باقی بماند. طبق گفته ی انويلر، “اين تغيير نه قصدی و نه آگاهانه بروز يافت. جنبش انقلابی پس از اينکه در اوج خويش موجب شورا شد، با شدتی بيش از پيش خروشان گشت، و ارگانی که آفريده بود، آنرا در مسيرش همراهی نمود.”[5] شورا بنا به ضرورت شکل گرفته بود –ضرورت سازماندهی و حفظ اعتصاب عمومی. هيچ کس نيازی نداشت که کارگران را متقاعد سازد که چنين سازمانی حياتی است.
سازمان های مشابه در بحبوحه ی اعتصابات در تمام مناطق شهری روسيه ی اروپائی (و نيز در برخی از روستاها) بوجود آمدند. بين40 تا50 نمونه از اين سازمان ها در اکتبر بوجود آمدند. باوجودی که بيشتر اينها فقط برای دوره ی کوتاهی کارکرد داشتند، اما اهميت شان را نبايد دست کم گرفت. اين اولين تجربه ی دمکراسی مستقيم برای اکثريت آنهائی بود که درگيرش بودند. شوراها از پائين، توسط کارگران، دهقانان، و سربازان بوجود آمده و خواسته هاشان را منعکس می کردند –خواسته هائی که در قطعنامه های غيرسکتاريستی ابراز می شدند. هيچ حزب سياسی ای بر شوراها مسلط نبود، و کارگران زيادی مخالف اين بودند که به احزاب سياسی حق نمايندگی داده شود. به هر حال، بيشتر شوراها توسط کارگران برای حل مشکلات فوری شان آفريده شده بودند –مانند پيروزی در اعتصاب، هشت ساعت روزکاری، و حقوق سياسی– و خود را درگير مسائل روزمره ای کردند که در برابر کارگران قرار داشت.
تزار، توافق (اعطای پارلمان، دوما) را با سرکوبِ دست چين شده تلفيق نمود و اعتصاب را شکست، و سپس باقيمانده های شوراها را نابود ساخت. اما، برغم شکست آشکار، انقلاب 1905 راه را برای رويدادهای 1917 گشود. شوراها بر پايه ی کارخانه شکل گرفته بودند و کارکرد پارلمان های کارگری، اتحاديه ها، و کميته های اعتصاب را به اجرا گذاردند؛ و برای کارگران حسی از خود-گردانی فراهم نمودند. در آينده، در برابر مشکلات سختِ اوايل سال 1917، هنگامی که کارگران خود را در وضعيت يک بحران عميق اجتماعی يافتند، قرار بود بر اين تجارب تکيه شود.
در ابتدای سال 1917 مشکلات مقابل مردم روسيه واقعاً سخت بود. تاثيرات شرکت روسيه در جنگ جهانی اول شروع به غير قابل تحمل شدن کرده بودند. وابستگی به اروپای غربی برای مواد خام، روسيه را فلج کرده بود. تورم، رباخواری، و کمبود توشه ی غذائی به درجه بحرانی رسيد. توليد سقوط نمود. انبوهِ افرادِ به خدمت احضار شده منجر به کمبود کارگر ماهر در صنايع وکمبود کارگران کشاورزی شد. تهيه ی سوخت، چه برای مصرف خصوصی (گرم کردن) و چه برای توليد صنعتی، حتی مشکل تر از پيش شد. برای توده های مردم روسيه، بخصوص طبقه کارگر صنعتی، هيچگونه اميد واضحی نبود. وولين (Voline) از تجربه ی شخصی اش می نويسد:
وضعيت در ژانويه ی 1917 غير قابل دفاع شده بود. بی سامانیِ اقتصادی، فقر کارگران، و بی نظمی اجتماعی روسيه چنان حاد بود که شهروندان چندين شهر بزرگ –بطور چشمگير در پتروگراد– نه تنها در حال رودرروئی با کمبود سوخت، لباس، غذ، کره و شکر، بلکه حتی با کمبود نان مواجه بودند. ماه فوريه شاهد بدترين شرايط بود، نه فقط جمعيت شهری محکوم به قحطی شده بود، بلکه تدارکات ارتش نيز کاملاً نقصان يافت. و ارتش در همان حال متحمل يک شکست کامل نظامی نيز شد.[6]
با ادامه ی جنگ، در ارتش و نيروی دريائی تفرقه پديد آمد. عليه استبداد افسران، دهقانان در ارتش شروع به عصيان کردند، و در برابر وضعيت هرچه وخيم تر شده ی ارتش، روابط رفيقانه بين احضارشدگان به خدمت گسترش يافت. بحث های بين کارگران و دهقانان درون کل ارتش وسعت يافت. آغاز سال 1917 شاهد غليان شورش نيروهای نظامی بود. در 23 فوريه، اعتصاب زنان کارگر نساجی پتروگراد (سنت پترزبورگ سابق) شروع شد. تظاهرات ها، که عملاً شورش هائی برای نان بودند، در تمام شهر گسترش يافتند. سربازان که در سال 1905 تظاهرات های مشابه را درهم کوبيده بودند، از سرکوب قيام سرپيچی کردند و بسياری از آنها بدان پيوستند. در پايان ماه، پس از سه روز تظاهرات های خودانگيخته و يک اعتصاب عمومی، پتروگراد در دست طبقه کارگر اين شهر بود. ويکتور سرگئی (Victor Serge) يکی از شرکت کنندگان در آن رويدادها می نويسد:
انقلاب در خيابان ها فوران کرد، از کارخانه ها هزاران کارگر اعتصابی سرازير شده بودند و فرياد می زدند “نان! نان!”. مقامات، ناتوان شاهد آمدنش بودند؛ غلبه بر بحران در توانشان نبود. احساس برادریِ سربازان با تظاهرات کارگران در خيابان های پتروگراد، سقوط آريستوکراسی را به تمام و کمال رساند. ناگهانی بودن رويدادها سازمان های انقلابی را متعجب ساخته بود . . .[7]
حتی تروتسکی تا آنجا پيش رفت که اعتراف کند سازمان های انقلابی در فوريه بعنوان موانعی در مقابل طبقه کارگر عمل کردند:
از اينرو، واقعيت اينست که انقلاب فوريه از پائين شروع شد، بر مقاومت سازمان های انقلابیِ خودش فائق آمد، ابتکار عمل را به ميل خودش توسط سرکوب شده ترين و ستمديده ترين بخش پرولتاريا –کارگران زن نساجی، و بی ترديد در بين شان همسران سربازان– بدست گرفت.[8]
انقلاب به سراسر روسيه گسترش يافت. دهقانان زمين ها را مصادره نمودند؛ نظم در ارتش درهم شکست؛ ملوانان کشتی ها را در بندر کرونشتات در ساحل بالتيک مصادره کردند و کنترل شهر را بدست گرفتند؛ شکل شورائی سازمان، ابتدا در مناطق صنعتی، و سپس بين سربازان، ملوانان و دهقانان، مجدداً پديدار گشت.
هنگامی که تزار استعفا داد، يک حکومت موقت به قدرت رسيد. اين حکومت که از اعضاء بورژوازی و آريستوکراسی تشکيل شده بود، گروهی بود که در ابتدا بدنبال ايجاد يک سلطنت مشروطه بود. آنها بزودی می بايد اين عقيده را رها می کردند، اما مستقل از بيانيه هاشان، قوانين شان، مباحثات شان وغيره، نتوانستند راه حلی برای مسائلی ارائه دهند که انبوه جمعيت، هم کارگران و هم دهقانان، با آنها روبرو بودند. شوراه، که در سراسر کشور برپا شده بودند، از سوی کارگران، دهقانان و سربازانی که در رابطه با مسائل شان به آنها رجوع می کردند، بعنوان حکومتی برحق نگريسته می شدند.
بااين وجود، نگاهی دقيق تر به شکل گيری و ساختار شوراها حاکی از اينست که آنها ارگان های توده ای ئی نبودند که به کارگران و دهقانان ابزار اعمال قدرت در فعاليت های روزمره شان بدهند. معروف ترين شوراها –و يک نمونه ی خوب از ساختار سازمانی و کارکردشان– شورای پتروگراد بود. اين سازمان از بالا به پائين، توسط گروهی از روشنفکران ليبرال و راديکال شکل گرفت که در 27 فوريه گردهم آمدند و خودشان را بعنوان “کميته ی اجرائی شورای پتروگراد” منصوب نمودند.[9] سپس برای انتخاب خود شوراها فراخوان دادند. در 28 فوريه در پاسخ به اعلاميه ی “کميته ی اجرائی” انتخابات در کارخانه ها برگزار شد. تا ساعت يک بعد از ظهر بيش از120 نماينده برای جلسه ی عمومی جمع شدند. اما، اين جلسه –و اکثر جلسات بعدی– مغشوش بود: اعتبارنامه ها نمی توانستند تائيد شوند، و به چيز کمی دست يافته شد. تمام تصميمات اساسی در “صميميت کامل” از سوی کميته ی اجرائی اتخاذ شد.[10] برخی از اين تصميمات مانند تصميم روز دوم ماه مارس مبنی بر اينکه شورا با حکومت موقت همکاری نخواهد کرد، برای تصويب به شورا بعنوان يک کل ارائه شد اما اکثر تصميمات نشد.
سوخانوف، روزنانه نگار، و عضو اين کميته ی اجرائی، کارکرد اين شورا را چنين توضيح می دهد:
من، يک عضو کميته ی اجرائی شور، تا به امروز کاملاً از اينکه شورا در برخورد با مسائل روز چگونه عمل می کرد، بی اطلاع هستم. هيچگاه برايم جالب نبود، نه آنوقت، و نه بعد از آن، زيرا به خودی خود واضح بود که تمام کارهای مهم عملی بر دوش کميته ی اجرائی قرار دارد. همانطور که، شورا در آن مقطع، در آن وضعيت معين، با ترکيب کمّی و کيفی اش، به روشنی قادر نبود هيچ کاری را حتی در پارلمان از پيش ببرد، و صرفاً کارکردهای اخلاقی را به اجرا می گذاشت.
کميته ی اجرائی می بايد خودش به تنهائی به کارهای جاری می رسيد و نيز آرايش حکومتی به خود می گرفت. اول، تصويب برنامه اش از سوی شورا کاملاً فرماليته بود؛ ثاني، اين فرماليته مشکل نبود و هيچکس هم به آن اهميت نمی داد . . .
“و در شورا چه می گذشت؟” بخاطر دارم که اين سئوال از کسی پرسيده شد که از پشت پرده به جلوی صحنه آمد و دست هايش را بطور نااميدانه ای تکان داد و گفت: “يک جلسه ی توده ای است! هرکسی که بخواهد بلند می شود و هر چه که ميل دارد می گويد!”[11]
جالب ترين جنبه ی اين شورا ارتباط شخصی بين نمايندگان کارگران و سربازان در يک ارگان بود. حضور آن همه نماينده ی سربازان به کميته ی اجرائی قدرتی واقعی بيش از حکومت موقت داد، زيرا حمايت سربازان محلی را با خود داشت.
تا پايان ماه مارس، بيش از 3000 نفر نماينده ی شورا بودند که دو سوم شان سرباز بودند. آنها برمبنای يک نماينده برای هر1000 کارگر، يک نماينده برای هر کارخانه ی با کمتر از 1000 کارگر، و يک نماينده برای هر واحد نظامی، انتخاب می شدند. در اواسط ماه آوريل، به پيشنهاد کميته ی اجرائی، شورا به نفع بازسازمانی رای داد، زيرا اندازه اش دست و پا گير شده بود. ارگان جديد حدود600 عضو داشت، که نيمی از آنها سرباز و نيمی ديگر کارگر بودند. اين بازسازمانی توسط کميته ی مخصوصی که توسط کميته ی اجرائی برگزيده شده بود به اجرا درآمد، و با حذف “نمايندگان گهگاهی” و نيز حذف آن نمايندگانی که از طرف گروه هائی آمده بودند که از تعدادشان کاسته شده بود، تعداد اعضا شورا را کاهش داد. با اين وجود، قدرت هنوز در دست کميته ی اجرائی بود. اين وضعيت از آغاز چنين بود، و در طی بهار و تابستان 1917 نيز همينطور ادامه يافت.[12]
کميته ی اجرائی نقش خود را بسط داد و کميته های گوناگونی برای برخورد با مسائل مختلف ايجاد نمود –انتشار روزنامه ها، نظارت بر خدمات گوناگون و غيره. با افزايش تعداد اعضای اين کميته، پايه های شورا هرچه بيشتر قدرتشان را از دست دادند. از تعداد جلسات کاسته شد، و بزودی خود شورا جز يک محل گردهم آئی چيزی نبود، يعنی جائی که کارگران و سربازان می توانستند گردهم آيند، نظراتشان را اعلام کنند، ديگران مثل خودشان را ملاقات کنند، و حوزه ی انتخاباتی شان را از آنچه در جريان بود مطلع سازند. اين ارگان به مردمی که هيچگاه شانسی برای ابراز نظراتشان نداشتند اين امکان را فراهم کرد. اما نماينده ی قدرت طبقه ی کارگر نبود؛ اگر چيزی بود، نماد فقدان قدرتش بود.
به نظر می آيد که اين شورا مشخصه ی کامل شوراها در تمام روسيه است –هم در مناطق شهری و هم در مناطق روستائی. اغلب، کارگران و دهقانان با شورای خودشان در تضاد قرار می گرفتند. نه اين ارگان و نه حکومت موقت می تواند بعنوان ابزار قدرت طبقه کارگر در نظر گرفته شود. با اين وجود، کارگران قادر بودند که چنين ابزاری را بيافرينند: کميته ی کارخانه.
درحاليکه شوراها عمدتاً درگير مسائل سياسی بودند، بعنوان مثال، ساختار حکومتی و ادامه ی جنگ، کميته های کارخانه فقط به مسائل مربوط به ادامه ی توليد در کارخانه ها می پرداختند. بسياری از اين کميته ها در مواجهه با بستن کارخانه ها يا سابوتاژهای صاحبان کارخانه، بطور ناگهانی بوجود آمدند. از طريق اين کميته ها بود که کارگران اميد داشتند که مشکلات اوليه شان را حل کنند –چگونه توليد بايد مجدداً سازمان يابد، و چگونه امرار معاش خود و خانواده شان را در بحبوحه ی بی سامانی اقتصادی تامين کنند. کارگران زيادی با اين انتخاب روبرو بودند که يا خودشان کنترل توليد را بدست گيرند يا اينکه گرسنگی بکشند. کارگران ديگری که نسبتاً از نظر استخدامی تامين بودند، هم از شکوفائی فعاليت ها که مشخصه ی انقلاب بود، و هم از وخيم تر شدن وضعيت اقتصادی تاثير گرفته بودند. اگر می خواستند تامين بمانند، می بايد حرف بيشتری در اداره ی کارخانه هاشان می داشتند. تشخيص دادند که برای حفاظت از منافع شان و بهبود وضعيت شان به سازمان هائی در سطح کارخانه نياز دارند.
اتحاديه ها در رابطه با اين مسائل نمی توانستند هيچ کمکی باشند. تا پيش از تغيير قرن اتحاديه های کارگری غير قانونی بودند. سنت گيلده، که برای تريديونيونيسم تحت شرايط سرکوب در اروپای غربی پيش درآمد مهمی بود، در روسيه وجود نداشت –بعلت اين واقعيت که در اينجا صنعت هنوز بسيار جوان بود. فقط می شد از سياسی ترين کارگران انتظار داشت که تحت شرايط سرکوب به تريديونيونيسم علاقمند باشند، و چنين کارگرانی معمولاً بيشتر متمايل به پيوستن به سازمان های سياسیِ راديکالِ بنقد موجود بودند. در سال 1905 اتحاديه های کارگری موجود در قيام نقش بی اهميتی ايفا نمودند. بسياری ازآنها در سرکوب چند سال بعد درهم کوبيده شدند. اما تعداد معدود دستچين شده ای از آنها اجازه يافتند تا تحت نظارت پليس به کارکردشان ادامه دهند. در زمان قيام ماه فوريه ی 1917 چندين اتحاديه ی کارگری بعنوان سازمان های ملی موجود بودند، اما تعداد کمی از اينها نفوذ ناچيزی در کارخانه ها داشتند. اکثريت رهبران اتحاديه های کارگری از منشويک ها بودند که اين نظر را رد می کردند که کارگران بايد در امور داخلی کارخانه نفوذ داشته باشند. در طی چند ماه اول سال 1917، تعداد اعضا اتحاديه ها از چند هزار به 5/1 ميليون افزايش يافت. اکثر اين افزايش، صرفاً فرماليته بود، يعنی برای کارگران راديکال اين يک اصل شده بود که در اتحاديه باشند. فعاليت واقعی در تکثير شگفت انگيز کميته های کارخانه تجسم يافته بود، ارگان هائی که در هر کارخانه، متشکل از کارگران بوده و توسط آنها کنترل می شدند. از طريق اين کميته ها بود که اکثر کارگران سعی می کردند تا مشکلاتشان را حل کنند.
به نظر می رسيد که اين کميته ها ساختار سازمانی ای فراهم می نمودند که از طريق آن کارگران می توانستند با مهمترين مساله شان مواجه شوند يا به حل اش اميدوار باشند: مساله ی کنترل توليد در کارخانه. فقط از طريق ارگان هائی مثل کميته های کارخانه –که مستقيماً از سوی تمام کارگرانِ گردهم آمده در يک کارخانه کنترل می شد– بود که کارگران می توانستند سازمان، همبستگی، و دانش مشترکِ لازم جهت اداره ی توليد را توسعه دهند. (از آنجا که شوراها عمدتاً به مسائل “سياسی” مشغول بودند و بعلت اينکه جلساتشان معمولاً مغشوش بود، برای حل مشکلات عاجل کارگران کمک کمی ارائه می دادند.) در هر مرکز صنعتی در سراسر روسيه ی اروپائی چنين کميته هائی پديدار گشت. عضويت در يک کميته هميشه منحصراً شامل کارگرانی می شد که هنوز در کارخانه کار می کردند. مهمترين تصميمات در مجمع عمومیِ تمام کارگران در کارخانه گرفته می شد. کارگران تلاش کردند برای حل مشکلات عاجل شان قدرتشان را درون کارخانه حفظ کنند. هيچکس ديگری نمی توانست اين کار را برايشان انجام دهد. در اولين ماه های انقلاب برای ارائه ی يک سری خواسته، و در مواردی برای شروع به عمل جهت تحقق آن خواسته ها، اين کميته ها توسط کارگران مورد استفاده قرار گرفتند. پل آرويچ کارکرد برخی از کميته های کارخانه را در اولين ماه های قيام چنين توصيف می کند:
کميته های کارخانه از ابتدا خواسته هاشان را به دستمزدهای بالاتر و ساعات کاری کمتر محدود نکردند، با وجودی که اين خواسته ها در صدر هر ليستی بودند. آنچه که آنها علاوه بر منافع مادی می خواستند، حقِ نقش داشتن در مديريت بود. بعنوان مثال، در چهارم ماه مارس، کارگران کارخانه ی کفش اسکوروخود(Skorokhod) در پتروگراد، مطمئن، از مافوق هاشان خواستند تا به آنها هشت ساعت کار روزانه و افزايش دستمزد –از جمله شامل پرداخت دوبرابر برای اضافه کاری– را بدهند؛ اما آنها همچنين خواستار پذيرش رسمیِ کميته ی کارخانه شان، و حق آن برای استخدام و اخراج کارگر شدند. در کارخانه ی راديوتلگراف پتروگراد، يک کميته ی کارگران سازمان يافت تا آنطور که اعلام می کرد “طرح قواعد و مقررات زندگی داخل کارخانه را تدوين کند”، در حاليکه ديگر کميته های کارخانه عمدتاً برای کنترل فعاليت های مديران، مهندسان، و سرکارگران انتخاب شده بودند. در مجتمع های توليدی بزرگ پتروگراد، و بخصوص مجتمع فلزکاری دولتی که تقريباً فقط مختص به اقدامات جنگی بود و احتمالاً يک چهارم ميليون کارگر در پايتخت را در استخدام داشت، اشکال ابتدائیِ “کنترل کارگری” بر توليد و توزيع يک شبه پديدار گشتند.[13]
از آنجا که بدنبال انقلاب فوريه وضعيت اقتصادی بازهم وخيم تر شد (تورم ادامه يافت، توليد تازه شروع به افزايش کرده بود اما آنهم بطور پراکنده)، کارگران از ارائه ی خواسته در رابطه با دستمزده، شرايط کاری، و اصول “کنترل کارگری”، عملاً روی آوردند به بدست گيری زمام امور و براه انداختن تعداد هر چه بيشتری از کارخانجات. اگر قرار بود کارگران راهی برای خروج از بحرانِ عميق شونده بيابند، می بايد عمل می کردند. مساله ی عاجلی که در مقابل شان قرار داشت و در سطح کارخانه تجربه شده بود، چگونگیِ شروع مجدد توليد کارخانه شان (تحت مديريت خودشان) بود. هنگامی که اين مساله ی مبرم مطرح شد، و کارگران از طريق کميته های کارخانه شان شروع به حل اش کردند –در موارد بسياری، عملاً توليد را تحت مديريت خودشان به راه انداختند– يک مساله ی جديد و حتی باز هم مشکل تر پديدار شد:
هيچ کارخانه ای نمی توانست خودکفا باشد. توليد مستلزم مواد خام، و تداوم توليد مستلزم ساختاری برای توزيع بود. کميته های زيادی برای تهيه ی مواد خام برای توليداتشان شروع به رقابت با کميته های کارخانه های ديگر کردند. ثابت شد که چنين راه حلی [رقابت] برای آن مشکلاتِ سخت کافی نيست. همه ی کارخانه ها نمی توانستند مواد خام لازم را بدست آورند. رقابت، قيمت مواد خام را بالا برد. کارخانجات هرچه بيشتری که تازه توليد را از سرگرفته بودند، بنا به ناتوانی شان جهت تهيه ی مواد خام و ماشين های جديد، خود را در معرض اين خطر يافتند که مجبور شوند تعطيل کنند. ضرورتِ يک فدراسيون آشکار شد. بدين معنا که کارگران تشخيص دادند –برخی سريعتر از ديگران– که بايد وسيله ای برای همکاری و هماهنگی با کارگران ديگر در کارخانجات و مناطق ديگر توسعه دهند: آنهائی که برايشان مواد خام فراهم می نمودند، آنهائی که همان محصول را توليد می کردند، و آنهائی که به محصولاتشان نياز داشتند. “مالکيت” يک کارخانه ی مفروض از سوی کارگران آن کارخانه نمی توانست مشکلات حاد اقتصادی را حل کند. فقط يک تلاش هماهنگ در سطح وسيع از طرف کارگران کارخانه های متعدد می توانست اين مشکلات را حل نمايد. کارگران از انزوای درون کارخانه های خودشان می بايد فراتر می رفتند، و از اينرو، برای تدبير روش هائی جهت هماهنگی سراسری صنعتی و منطقه ای به کميته های کارخانه شان روی آوردند.
در همان حال، حکومت موقت کوشش می کرد که نظرات خودش را در مورد مديريت توليد تحميل کند. سعی می کرد با محدود کردن فعاليت های کميته های کارخانه به نظارت بر شرايط سلامتی و امنيتی در کارخانجات، تضعيف شان کند. تمام هماهنگی ها می بايد تحت نظارت حکومت موقت و عاملين آن می بود. اين برای کميته های کارخانه انگيزه ی ديگری فراهم نمود تا به يکديگر بپيوندند. به تنهائی، می توانستند توسط حکومت و عاملينش از قدرتشان محروم شوند. در وحدت با يکديگر اما، می توانستند نيروئی بوجود بياورند که نتواند نابود شود –مگر اينکه حکومت حاضر باشد کل توليد را قطع کند، يعنی کاری کاملاً نامحتمل. به نظر می رسد که اولين جلسه ی گروه کميته های کارخانه در اواسط ماه آوريل در پتروگراد برگزار شد. قطعنامه ی عمده ی اين کنفرانس بازتاکيدی قوی بر حق کارگران برای زندگی داخلی کارخانه بود؛ موضوعاتی “از قبيل طول روزکار، دستمزد، استخدام و اخراج کارگران و مستخدمين، مرخصی و غيره”.[14] اما، تا آنجا که ارتباطات بين کميته های کارخانه به منظور سازمان توليد در سطح شهری مطرح است، از قرار معلوم هيج پيشرفتی حاصل نشد.
حکومت موقت نيز در ماه آوريل دست به عمل زد. در روز 23 همان ماه آئين نامه هائی تصويب شد که حقوق کميته های کارخانه برای نمايندگی کارگران در مذاکره با مديريت و نظارت بر شرايط سلامتی درون کارخانه را برسميت می شناخت. هدف اصلی اين آئين نامه ها “لگام زدن بر اهميت نقش کميته های کارخانه و محدود ساختن قدرتشان”[15] بود. اما حکومت موقت قدرتی نداشت که اين آئين نامه ها را تحميل نمايد. کارگران در سراسر روسيه بسرعت تشخيص دادند که حکومت موقت در تلاش برای چه کاری است، و با قدرت بدان پاسخ گفتند. بنا به گفته ی پانکراتووا –يک تاريخ دان بلشويکِ جنبش کميته های کارخانه– هر کارخانه ی بزرگ و هر منطقه ی بزرگ شهری، صحنه ی فعاليت خودانگيخته برای پاسخ به اين آئين نامه ها بود. کارگران تنظيمات نوين حکومتی را مردود شمرده و گام هائی جهت تقويت قدرت خودشان در کارخانه هاشان برداشتند. تلاش های جديدی در ارتباطات و هماهنگی بين کارخانه ها پديد آمد. تمام اينها تنها پاسخ به عملکرد حکومت نبودند، بلکه بعلت اين نيز بودند که شرايط اقتصادی وخيم تر می شد.[16]
در 29 ماه مه، کنفرانسی از کميته های کارخانه در خارکف برگزار شد که منجر به تاکيد قوی بر خود-مديريتیِ کارگران شد، اما نتوانست مسائل جدیِ مربوط به هماهنگیِ تدارکات، توليد و توزيع را حل کند. در روز بعد، کنفرانسی از تمام کميته های کارخانه در پتروگراد و مناطق حومه اش در پايتخت تشکيل شد. حدود400 نماينده از کميته ها در آن شرکت کردند. در طی کنفرانس بيانيه ای تصويب شد که پيشرویِ تحولات را تا آن تاريخ توضيح می داد –و نشان می داد که چگونه اين تحولات از سوی کارگرانی که در آن شرکت داشتند درک می شد.
از آغاز انقلاب، کارمندان اداریِ کارخانه ها از پست هاشان دست کشيدند. کارکن ها عملاً صاحب کار شده بودند. برای ادامه کاریِ کارخانه، کميته های کارخانه می بايد مديريت را در دست خود می گرفتند. در اولين روزهای انقلاب در ماه های فوريه و مارس کارکنان کارخانه ها را رها کرده و به خيابان ها ريختند. کارخانه ها از کار بازايستادند. در حدود دو هفته بعد، توده ی کارکن به سر کارشان بازگشتند. بسياری از کارخانه ها را متروکه يافتند. مديران، مهندسان، روس، مکانيک ها، سرکارگرها دليل داشتند که باور کنند که کارکنان از آنها انتقام خواهند گرفت، و از اينرو ناپديد شدند. کارکنان می بايد بدون اينکه کارمندان اداری هدايتشان کنند کارشان را شروع می کردند. می بايد کميته هائی انتخاب می کردند که رفته رفته يک سيستم متعارف کاری را بازتاسيس کند. کميته ها می بايد مواد خام ضروری را پيدا می کردند، و همه با هم مسئوليت تمام وظايف غيرمنتظره و غيرمتعارف را بعهده می گرفتند.[17]
قطعنامه ی آخر کنفرانس، کميته های کارخانه را بمثابه “سازمان های مبارزاتی ای که بر مبنای وسيعترين دمکراسی و رهبری جمعی انتخاب شده اند”، که اهدافشان “ايجاد شرايط نوين کاری . . . سازمان کنترل واقعی کارگر بر توليد و توزيع” است، توصيف کرد. فراتر از اين، اين قطعنامه در مورد مسائل “سياسی” نظر داد، و خواستار اين شد که “در تمام نهادهائی که قدرت اجرائی دارند، اکثريت پرولتری” وجود داشته باشد.[18]
کنفرانس کوشش نمود تا از يک تاکيد صرف بر اصول خودمديريتی فراتر رود، و سعی کند تا طرح های آزمايشی برای هماهنگی بيشتر توليد را فرموله کند. نمايندگان در کنفرانس برای کمک به اتحاديه های کارگری روی آوردند. همانگونه که پيشتر در اين مقاله ديديم، اتحاديه های کارگری با وجوديکه در دوره ی مورد بحث ضعيف و کم اهميت بودند، در ساختار پان-روسي (يعنی ملی) وجود داشتند، ساختاری که مبتنی بر مناسبات بين صنايع و مناطق بود. در اين کنفرانس اميد بود که اين ساختار برای هماهنگیِ فعاليت های نسبتاً جدا از همِ آنزمانِ کميته ها، مورد استفاده قرار گيرد. برغم اينکه در رابطه با روی آوری به سازمان های ديگر برای کمک جهت هماهنگی نگرانی هائی ابراز شد (چه احزاب سياسی، اتحاديه های کارگری، و چه هرکسی ديگر بجز خود کميته ی کارخانه)، شدت بحران اقتصادی به نمايندگان لزوم سرعت عمل را تحميل کرد، و به نظر می رسيد که اقتباس ساختاری بنقد موجود آسان تر از ايجاد ساختاری بکلی نوين باشد.
با آغاز اين دوره (يعنی اوايل ماه ژوئن)، نفوذ حزب بلشويک درون کميته های کارخانه شروع به رشد نمود. بلشويک ها گروه نسبتاً کوچکی از انقلابيون حرفه ای بودند که تحت رهبری لنين استدلال می کردند که “انقلاب سوسياليستی” در روسيه ممکن است. تا پيش از بازگشت لنين از تبعيد در ماه آوريل، آنها در رابطه با رويدادهای انجام شده نسبتاً منزوی بودند. لنين اما بسرعت سمت گيری حزب را تغيير داد. در ماه های نخستين انقلاب، بلشويک ها در رابطه با مساله ی کنترل کارگران بر توليد، تقسيم زمين بين دهقانان، حمايت از حکومت موقت، و ادامه ی جنگ تزلزل داشتند –تمام اين مسائل برای کارگران و دهقانان حياتی بودند. لنين، نه براحتی، حزب را به راهی کشاند که موضع اش را در مورد تمام اين مسائل روشن کند، و در انجام اين کار برنامه ی حزب را با خواسته های از پيش بوضوح بيان شده از سوی کارگران (بعنوان مثال، کنترل توليد از طرف کميته های کارخانه، اعمال قدرت سياسی توسط شوراه، پايان شرکت در جنگ جهانی)، و دهقانان (بعنوان مثال، پايان جنگ و تقسيم زمين بين آنهائی که بر آن کار می کنند) هم راستا نمود. هيچ حزب سياسی ديگری خودش را علناً در جايگاه دفاع از کنش ها و خواسته های توده های روسيه قرار نداد. از اينرو، کارگران بسياری در برابر کوشش های حکومت موقت بمنظور تضعيف دستاوردهاشان، و تلاششان برای بسط قدرتشان، به حزب بلشويک بعنوان متحدی مطلوب می نگريستند. برطبق بيشتر روايت ها بلشويک ها با موضع حمايت از وحدت کميته ها (برای اقامه ی قدرتِ مابه ازائی در برابر شوراهای تحت سلطه ی منشويک ها) نفوذ قوی ای در اين کنفرانس داشتند.
در ظرف چند هفته، معلوم شد که کميته های کارخانه نمی توانند برای هماهنگی به اتحاديه های کارگری تکيه کنند. در پايان ماه ژوئن، کنفرانسی از اتحاديه های کارگری در پتروگراد برگزار گرديد. در اينجا روشن شد که اتحاديه ها خواستار مطيع ساختن کميته های کارخانه ی موجود تحت کنترل خودشان هستند. درکشان از “هماهنگی” اين بود که تمام تصميمات اساسیِ مربوط به توليد و توزيع را بايد ارگان های ملی اتخاذ کنند، و کميته های کارخانه (که بدين ترتيب درون اتحاديه ها نهادين می شدند) بايد اين تصميمات را بمورد اجرا می گذاردند. به عبارت ديگر، “هماهنگی” از طريق اتحاديه به معنای کنترل از سوی اتحاديه بود.
در پايان ماه ژوئن، به نظر می رسيد که در روسيه يک فرآيند قطب بندی در راه باشد. خطوط جدائی نه بوضوح ترسيم شده بودند، و نه اينکه ضرورتاً اين خطوط توسط شرکت کنندگانِ در وقايع درک می شدند. مهمترين خط جدائی آن خطی بود که کميته های کارخانه را از تمام نهادهای موجود ديگر –شوراه، اتحاديه ها، احزاب سياسی، و حکومت موقت– جدا می ساخت. يعنی نهادهائی که همه به شيوه های مختلف سعی می نمودند تا اين کميته ها را کنترل کنند. بين اين گروه ها که تلاش می کردند تا هژمونی خود را بر ديگران اعمال کنند تفاوت های آشکاری نيز وجود داشت. (در بين تمام احزاب ديگر، به نظر می رسيد که فقط بلشويک ها از کميته ها حمايت می کنند.) کارگرانِ درگير در کميته های کارخانه شوراها را بعنوان دشمن نمی ديدند، بلکه از تزلزل شوراها در رابطه با بسط کنترل بر توليد از سوی کميته ها، و عدم تمايل شوراها جهت مقابله ی علنی با حکومت موقت در رابطه با مساله ی قدرت سياسی، دلسرد شده بودند.
در اوايل ماه ژوئيه، نارضايتی توده ای از حکومت موقت و سياست هايش (ادامه ی جنگ، و تلاش برای تضعيف کميته های کارخانه)، و نيز از آنچه که شوراها انجام می دادند (ي، دقيق تر، آنچه انجام نمی دادند)، در شکل تظاهرات های خشونت آميز و مصادره ی زمين ها از سوی دهقانان نمود يافت. در 23 ژوئيه، گروهی از سربازان و کارگران مسلح به شورای پتروگراد هجوم بردند (درحاليکه گروه بسيار بزرگتری در بيرون تظاهرات می کردند) و به نمايندگان شورا برای سازش با بورژوازی و ترديد در گرفتن قدرت از حکومت موقت حمله ور شدند. خواستار اين شدند که تمام قدرت در دست شورا قرار گيرد، تمام زمين ها ملی شوند، وزيران گوناگون بورژوا خلع شوند، و شرکت در جنگ پايان يابد.[19] تمام ماه ژوئيه شاهد تظاهرات های توده ای و اعتصابات در سراسر مناطق شهری کشور بود. حکومت موقت سعی نمود تا بلشويک ها را برای اين اغتشاشات مقصر بشناسد. اما در واقع بلشويک ها کوشيده بودند تا برخی از اين تظاهرات ها را متوقف سازند، و در مطبوعاتشان عليه اين تظاهرات ها بحث می کردند و خواستار اين شده بودند که اعضا حزب در آنها شرکت نکنند. در نتيجه، آنها از سوی گروهی از کارگران مشکوک قلمداد شدند، و بعضی از کارگران که عضو حزب بودند کارت حزبی خود را با انزجار پاره کردند.
در اوايل ماه اوت، يک اعتصاب عمومی در مسکو بوقوع پيوست، که عمدتاً خواست های “سياسی” داشت –پايان جنگ، و اينکه شوراها بايد جايگزين حکومت موقت شوند. شورای مسکو مخالف اعتصاب بود، و رهبری اش هنوز تمايل نداشت که خود را بعنوان آلترناتيو حکومت موقت اعلام کند. از اين گذشته، در برابر بحران سخت اقتصادی، شورا هر چه بيشتر درگيرِ مساله ی ادامه ی توليد می شد. اين اعتصاب عمومی توسط کميته های کارخانه سازماندهی شده بود، که خود را بسرعت به کميته های اعتصاب مبدل ساختند. و به “مطلع ساختن و آموزش کارگران، جمع آوری پول، ارائه ی مساعده” و به پيش کشيدن خواسته ی کنترل توليد توسط خود توليدکنندگان مشغول بودند؛ خواسته ای که از طريق کميته های کارخانه بعمل در می آمد.[20] قطب بندی بين کارگران و شوراهای موجود تشديد شد.
در روزهای 12-7 ماه اوت، دومين کنفرانس کميته های کارخانه ی پتروگراد و مناطق حومه برگزار شد. اين کنفرانس
. . . از طريق تصويب اينکه4/1 يک درصد از حقوق کارگرانی که از سوی کميته های کارخانه نمايندگی می شدند، برای حمايت از شورای مرکزیِ کميته های کارخانه کنار گذارده شود، [کنفرانس] کوششی جدی کرد تا مرکز کارگریِ موثری از کميته های کارخانه متحد ايجاد کند. اين کار بدين منظور بود که به شورای مرکزی يک وسيله ی حمايتیِ مستقل از دولت و اتحاديه های کارگری داده شود.[21]
در رابطه با اينکه اتحاديه ها نمی توانستند جهت سازماندهی و هماهنگی توليد مورد استفاده قرار گيرند اتفاق نظر وجود داشت. بلشويک ها که اکثريت نمايندگان اين کنفرانس را در اختيار داشتند، آشکارا اين شورای مرکزی را بعنوان ارگانی با کارکردی بسيار متفاوت از هماهنگیِ صرف می ديدند. از نظر آنها اين شورای مرکزی می بايد قدرت قابل ملاحظه ای داشته باشد تا بتواند در رابطه با توليد و توزيع تصميم گيری کند. تصميماتی که می بايد برای کميته های کارخانه لازم الاجرا باشند.[22] بسياری از نمايندگانِ ديگر می ديدند که چنين ارگانی می توانست کنترل بر فرآيند توليد از سوی خودِ توليدکنندگان که بنقد موجود (و در حال بسط) بود را تضعيف کرده، و اختيار تصميم گيری های مهم را از دست شان خارج سازد. از اينرو ترديدهای قابل توجهی در رابطه با ايجاد اين شورای مرکزی وجود داشت، شورائی که فقط با تضعيف قدرت خود توليدکنندگان و کميته های کارخانه شان مساله ی هماهنگی را حل می کرد. قطعنامه ی نهائی که گفته بود “دستورات کميته های کارخانه نهايتاً منوط به تائيدات شورای مرکزی هستند، و اين شورا می تواند هر حکمی از سوی کميته کارخانه را ملغی نمايد”،[23] تجسم يک شکست واقعی برای آنهائی بود که با کنترل کميته ها بوسيله ی هر ارگانی که بر فراز سرشان ايجاد شده باشد مخالفت می کردند. تقريباً در همان هنگام –اوليل ماه اوت– کنفرانس سراسری شهریِ کميته های کارخانه در مسکو برگزار شد. در اينجا نيز برای ابداع يک ساختار هماهنگی، کوشش شد، اما باز هم در شکل “تمرکز دادن” تحت کنترل شورای منطقه ای.
در حاليکه اين کوشش ها برای هماهنگی انجام می گرفت، کميته های کارخانه به تلاش جهت حل مسائل اصلی شان ادامه می دادند –تصاحب دستگاه توليد و براه اندازی اش توسط خود توليدکنندگان. اکنون ضرورت انجام چنين کاری حتی بيشتر شده بود، چراکه قيمت اقلام نيازهای اوليه (مثل غذ، پوشاک، و کفش) دو تا سه برابر سريعتر از دستمزدها افزايش يافته بود، و کارخانه داران هر چه بيشتری اقدام به بستن توليدشان می کردند.[24] حکومت موقت از فعاليت های کميته های کارخانه ترسيده بود، و حمله ای تمام عيار و قانونی به آنها کرد. آن ميزانی که حکومت احساس نياز به نابودی اين کميته ها می نمود، نشانگر اينست که اين کميته ها در چه وضعی می بايد می بودند. در 22 ماه اوت، وزيرکار بيانيه ای صادر کرد مبنی بر اينکه:
حق استخدام و اخراج تمام مستخدمين به صاحبان اين کارخانجات تعلق دارد . . . اقدامات قهرآميز از سوی کارگران بمنظور اخراج يا استخدام اشخاص معينی بعنوان اقدامات جنائی مورد تنبيه قرار خواهد گرفت.[25]
بيانيه ای ديگر به تاريخ 28 ماه اوت برگزاری جلسات کميته کارخانه را در طول ساعات کار ممنوع می نمود. اما از آنجا که حکومت فاقد قدرت برای تحميل اين قوانين بود، عموماً اين قوانين از سوی کارگران ناديده گرفته شدند. کميته های کارخانه در جهت منفعت خودِ کارگران بهترين ابزار برای حفظ توليد و کنترل اش را در اختيارشان قرار می داد. از اينرو، کارگران نمی خواستند به احکام بدون پشتوانه ی قدرت از سوی حکومت موقت تسليم شوند. تا پائيز 1917 اين مبارزه ادامه يافت. مبارزه ای که تنها می توانست با نابودی اين يا آن حريف اصلی خاتمه يابد. پانکراتووا در رابطه با منطق اين مبارزه می نويسد:
گذار از کنترل منفعل به کنترل فعال توسط منطق حفاظت ديکته شده بود. دخالت کميته های کارگران در استخدام و اخراج، اولين مرحله بسوی دخالت مستقيم کارگران در فرآيند توليد بود . . . سپس، گذار بسوی اشکال عالی ترِ کنترل تکنيکی و مالی اجتناب ناپذير شد. اين مساله، پرولتاريا را در برابر يک مشکل جديدی قرار داد: کسب قدرت، ايجاد مناسبات نوين توليدی.[26]
با اين وجود، کارگران و کميته های کارخانه شان، نتوانستند اهميت مبارزاتشان برای قدرت اجتماعی را دريابند. تلاش هاشان در حوزه ی “اقتصاد” باقی ماند. “قدرت سياسی” مساله ی مربوط به شوراها بود. کارگران اميدوار بودند که شوراها بزودی “قدرت سياسی” را بزور از حکومت موقت می گيرند، و به کميته های کارخانه و سازمان های در حال گسترش منطقه ای شان امکان می دهند تا توليد صنعتی را اداره کنند. در ماه اکتبر اينطور شوراهای کميته های کارخانه در مناطق مختلف روسيه وجود داشت: در منطقه ی شمال شرقی: پتروگراد، پسکوف، نِوِِل؛ در منطقه ی صنعتی مرکزی: مسکو، ايوانف-ووسِنسِنسک؛ در استان های ولگا: ساراتوب، کازان، تزاريتسين؛ در منطقه ی اوکراين؛ در مناطق جنوبی معدنی: کارخف، کی يف، اودس، ايوزوفکا؛ در منطقه ی جنوب غربی و قفقاز: روستوف، نخجوان کنارِ رودخانه ی دن، اکاترينودار؛ در منطقه ی اورال و سيبری: ايرکوتسک.[27] کنفرانس های کميته های کارخانه ی محلی در پتروگراد و مسکو در اواخر ماه سپتامبر و اوايل اکتبر ضرورت ادامه ی نقش شان درتوليد –اداره ی کل فرآيند توليد– و نيز ضرورت توسعه ی روش های بهترِ هماهنگی را بازتاکيد کردند.
مدت کوتاهی بعد، اولين “کنفرانس کميته های کارخانه ی سراسر روسيه” تشکيل شد. (“سراسر روسيه” کمی گمراه کننده است، زيرا اين کميته ها تنها در مناطق صنعتی شهری وجود داشتند.) اعضاء حزب بلشويک شامل 62 درصد از کل نمايندگان می شدند و نيروی مسلط بودند. اکنون ديگر حزب کنترل قاطع بر شورای مرکزی کميته های کارخانه که به تازه گی ايجاد شده بود را در دست داشت، و از اين کنترل برای اهداف خودش استفاده کرد. به روايتی،
. . . ثابت شد که کار اين شورا بسيار محدود است. بلشويک ها که با تعداد قابل ملاحظه ای وارد شورای مرکزی شدند، و در واقع کنترلش می کردند، آشکارا و عمداً مانع از کار شورای مرکزی بعنوان مرکزی برای مبارزه اقتصادی از سوی کارگران می شدند. آنها از شورای مرکزی عمدتاً برای مقاصد سياسی جهت تقويت کارزار برای جلب اتحاديه ها استفاده می کردند .[28]
بلشويک ها در اين کنفرانس موفق شدند قطعنامه ای را برای ايجاد يک ساختار سازمانیِ ملی برای کميته ها به تصويب برسانند. اين ساختار اما صريحاً کميته های کارخانه را به فعاليت در حوزه ی توليد محدود می ساخت، و روش مبارزه ای را توصيه می نمود که يک تقسيم فعاليت خشک را در بر داشت: کميته های کارخانه تحت نظارت سازمانشان، به فعاليت هاشان در حوزه ی توليد ادامه می دادند؛ شوراها می بايد حکومت موقت را برای قدرت سياسی چالش می کردند؛ و بلشويک ها فعاليت های اين ارگان ها و نيز مبارزات پراکنده ی طبقه کارگر و دهقانان، را بهم پيوند می دادند. اين در حالی بود که شوراها اکنون تحت کنترل بلشويک ها بودند؛ بسياری از اعضاء شوراها به بلشويک ها بعنوان حامي خواسته های کارگران و دهقانان می نگريستند. و بسياری از اعضاء ديگر بخصوص سربازان که از احزاب ليبرال تر حمايت می کردند، شهرها را ترک گفته و به روستاهاشان بازگشته بودند. بدين ترتيب بود که بلشويک ها اکثريت بدست آورده بودند. نمايندگان غير بلشويک –و کارگرانی که آنها ازشان نمايندگی می کردند– اين طرح جديد را رد نکردند. آنها که ضرورت وحدت جنبه های “اقتصادی” و “سياسی” مبارزه طبقاتی را تشخيص می دادند افراد معدودی بودند.
بلشويک ها که اکنون در آستانه ی تصرف “قدرت دولتی” بودند، شروع به پی ريزیِ تحکيم کنترلشان بر طبقه کارگر نمودند. آنها ديگر افزايش فعاليت از سوی کميته های کارخانه را تشويق نمی کردند. اکثر کارگران و کميته هاشان اين عقبگرد را پذيرفتند –با اين اعتقاد که اين استراتژی نوين فقط امری موقتی است، و هنگامی که بلشويک ها قدرت “سياسی” را بچنگ آوردند، سلطه ی آزاد در حوزه ی اقتصادی را بدانها خواهند سپرد.
مدت کوتاهی پس از آن، بلشويک ها با جايگزينی حکومت موقت با شوراهای شديداً کنترل شده از سوی خودشان، موفق شدند قدرت سياسی را تصاحب کنند. تاثير اين کار بر کارگران عظيم بود. باور داشتند که اين انقلاب جديد به آنها چراغ سبزی می دهد تا فعاليت هاشان را گسترش دهند، از سرمايه دارانِ بازمانده خلع يد نموده، و ساختار قویِ هماهنگی ايجاد کنند. ا. اچ. کار آنچه که بلافاصله پس از تصاحب قدرت بوقوع پيوست را چنين توضيح می دهد:
گرايش خودانگيخته ی کارگران برای سازماندهی کميته های کارخانه و دخالت در اداره ی کارخانه، به ناگزير توسط انقلابی تشويق شد که کارگران را به اين باور کشاند که دستگاه توليدِ کشور متعلق به آنها است و می تواند به اختيار خودشان، به نفع خودشان و توسط خودشان بکار گرفته شود. آنچه پيش از انقلاب اکتبر شروع به روي دادن کرده بود، اکنون با سرعتی بيشتر و علنی تر روی می داد؛ و برای لحظه ای، هيچ چيز نمی توانست اوج گيری طغيان را بخواباند.[29]
اولين تلاش کميته های کارخانه برای ايجاد يک سازمان ملی از خودشان، مستقل از همه احزاب و نهادها، از اين شکوفائی فعاليت ها بيرون آمد. چنين سازمانی اقامه ی تهديدی ضمنی بر دولت نوين بلشويکی بود، با اينکه آنهائی که در اين کار شرکت داشتند هنوز تصور می کردند که سازمان شان تنها مربوط به مسائل “اقتصادی” است. بلشويک ها که در تلاش جهت تحکيم موقعيت شان بودند، تشخيص دادند که بايد کميته های کارخانه را نابود سازند. آنها اکنون ابزار اين کار را در اختيار داشتند –چيزی که حکومت موقت فاقدش بود. بلشويک ها با کنترل بر شوراه، سربازان را کنترل می کردند. تسلط شان بر شوراهای منطقه ای و ملیِ کميته های کارخانه، به آنها اين قدرت را داد که بعنوان مثال از طريق امتناع از ارائه ی مواد خام، هر کميته ی کارخانه ای را منزوی و نابود سازند. اتحاديه های کارگری که اکنون دنبالچه ی دولت بلشويکی شده بودند، مورد استفاده قرار گرفتند تا قدرت کميته های کارخانه سرکوب شود. ايساک دويچر، توضيح می دهد که چگونه بلشويک ها از اتحاديه های کارگری استفاده نمودند تا در عرض چند ماه پس از انقلاب کميته ها را عقيم سازند:
بلشويک ها اکنون از اتحاديه های کارگری می خواستند تا خدمت ويژه ای به حکومت شورویِ در شرف تکوين ارائه دهند، و کميته های کارخانه را منضبط کنند. اتحاديه ها عليه تلاش کميته های کارخانه جهت شکل دهی به يک سازمان ملی برای خودشان ايستادند. آنها از گردهمائیِ کنگره ی کميته های کارخانه ی سراسر روسيه که از پيش برنامه ريزی شده بود، ممانعت کردند، و خواستار تبعيت کامل از سوی کميته ها شدند. کميته ها اما، قوی تر از آنی بودند که همه با هم تسليم شوند. در اواخر سال 1917 سازشی انجام گرفت، که تحت آن کميته های کارخانه مقام قانونی جديد را پذيرفتند: آنها می بايد سازمان های بنيادينی را شکل می دادند که اتحاديه ها خود را بر آنها استوار سازند؛ اما البته با همان ملاک، اين به معنای ادغام آنها در اتحاديه ها می بود. رفته رفته کميته ها بلندپروازیِ عمل مستقل از اتحاديه ها و يا عليه اتحاديه ها، چه در سطح منطقه ای و چه در سطح ملی، را ترک گفتند. اتحاديه ها اکنون کانال اصلی ای شده بودند که حکومت از طريق آن کنترل بر صنعت را اعمال می کرد.[30]
گروه های کارگران در کارخانجات و مناطق گوناگون مقاومت کردند (شورش کرونشتات معروف ترين اين نبردها بود)، اما، مارک “ضد انقلاب” خوردند و توسط نيروهای انتظامیِ کنترل شده از سوی بلشويک ها درهم کوبيده شدند. بزودی، با حرکت بلشويک ها برای نابودسازی هرگونه اپوزيسيون ممکنی عليه قدرتشان، حتی اتحاديه های کارگری نيز می بايد نابود می گشتند. کمبود جا در اينجا مانع از اين می شود که در جزئيات شرح دهم چگونه بلشويک ها موقعيت شان را تحکيم نمودند، اما روايات فراوانی موجودند و نسبتاً به آسانی قابل دسترس می باشند.[31]
با نگاهی به گذشته و مسير رويداده، جوانب گوناگونی برجسته می شوند. انقلاب –حتی اگر فقط منفعلانه هم باشد– توسط جمعيت کثير دهقانی تعيين شد. کميته های کارخانه تنها بخش کوچکی از جمعيت را نمايندگی می کردند، و هيچگاه نمی توانستند موفق شوند که کل توليد روسيه را اداره نمايند. ناتوانی کارگران از کندن چشم بندهاشان که منجر به اين می شد که نقششان را در مفاهيم محدود “اقتصادی” ببينند، قابل انتظار بود. اين ه یا، فعاليت هاشان را محدود ساخت و ه یکان داد تا دستاوردهاشان توسط صاحبان قدرت “سياسی” نابود شود. از سوی ديگر، رويدادهای روسيه بوضوح نشان داد که تحت شرايط خاصی مردم کارکن قادرند سازمان های خودشان را برای مبارزه بيافرينند. سازمان هائی که می توانند بعنوان ابزاری کارکرد داشته باشند که توسط آن توليدکنندگان بتوانند مستقيماً فرآيند توليد را در کارخانه های خودشان کنترل کنند. اما “کنترل کارگران” بر فرآيند توليد در کارگاه های منفرد کافی نيست. مرحله ی بعدی، هماهنگی اين سازمان ها، يعنی تلاش طبقه ی کارگر جهت اداره ی کل توليد اجتماعی، بسيار مشکل تر است. گروه های گوناگون ديگری بطور استوار قدم پيش می گذارند تا اين کار را برای طبقه کارگر انجام دهند. اگر اينها پذيرفته شوند، سعی می کنند تا فعاليت کارگران را کنترل کنند. چنين سازمان هائی بالقوه طبقات حاکم نوين هستند و فی نفسه بايد با آنها مقابله شود. همانگونه که مارکس در مقدمه ی اول مقررات جامعه ی انترناسيونال اولِ کارکن ها نوشت: “رهائی طبقات کارکن بايد توسط خود طبقات کارکن بدست بيايد”.

* * * * * * * * * * * * * *
يادداشت ها:
Peter Rachleff * پيتر رچلف از محققين سرشناس جنبش کارگری در ايالات متحده و استاد تاريخ کالج مَکالِستر (Macalester) در شهر سنت پل در ايالت مينه سوتا است که کتاب ها و نوشتجات متعددی در رابطه با جنبش و اعتصابات کارگری دارد. در حال حاضر مشغول تدريس تاريخ کارگری، مهاجرت، و آفرو-آمريکائی می باشد. نوشته ی پيش رو اولين بار در نشريه ی Radical Americaدوره ی 8، شماره ی 6، نوامبر- دسامبر سال 1974 منتشر شد. -م
[1] Trotsky، 1905، pp. 38-14.
[2] Ibid.، p. 81.
Oskar Anweiler، Les Soviets en Russie، 1905-1921، pp. 43-47.[3]، او می نويسد: تکوين اين شوراها در طی انقلاب 1905 بطور انکارناپذيری نشان می دهد که اين ارگان ها در اساس شان هدف دفاع از منافع کارگران برپايه ی کارخانه را داشتند. اين بعلت اينست که کارگران کوشش کردند تا مبارزات پراکنده را وحدت بخشيده و به اين مبارزات جهت دهند، نه اينکه چون تسخير قدرت از طريق کنش های سياسی را می ديدند اولين شوراها پديدار شدند.” (ص. 47)
[4] همانجا صفحات 55-54 . او خاطر نشان می-کند که از اولين چهل نفر نماينده، تنها پانزده تن از آنها نه نماينده ی کميسيون شيدلوفسکی بودند و نه اعضا کميته های اعتصاب.
[5] Ibid.، P. 57
[6] Nineteen-Seventeen، p. 39.
[7] L’An Un de la Revolution Russe، pp. 55-56.
[8] The Russian Revolution، p. 98.
[9] انويلر منبع فوق ص. 128، او گزارش می دهد که هيچکدام از اينها نماينده ی کارخانه نبودند.
[10] Ibid.، p. 129.
[11] Sukhanov، The Russian Revolution 1917، pp. 186-187، also quoted in Roger Rethybridge (ed.)، Witnesses to the Russian Revolution، pp. 123-124. Sukhanov’s recollections are corroborated by Anweiler، op. cit.، and “The Political Ideology of the Petrograd Soviet in the Spring of 1917،” in Richard Pipes (ed.)، Revolutionary Russia; Chamberlin، The Russian Revolution، p. 109; Browder and Kerensky (eds.)، The Russian Provisional Government، Volume I، p. 71; and Trotsky، History of the Russian Revolution، Volume I، pp. 216-217.
[12] Anweiler، Les Soviets en Russie، pp. 131-137، cf. also Chamberlin، op. cit.، p. 84; Irakli Tseretelli (a member of the Executive Committee)، “Reminiscences of the February Revolution،” The Russian Review، Vol. 14، Nos. 2، 3، and 4; George Katkov، Russia 1917: The February Revolution، p. 360.
[13] Paul Avrich، The Russian Anarchists، p. 140-141.
[14] Resolution quoted in Robert V. Daniels، The Conscience of the Revolution، p. 82، cf. also، Anna Pankratova، “Les Comites d’ Usines en Russie a l’Epoque de la Revolution،” originally written in Russian in 1923 and reprinted in French in Autogestion، #4، December 1967، pp. 8-l0.
[15] Pankratova، ibid.، p. 12، cf. also Frederick Kaplan، Bolshevik Ideology and the Ethics of Soviet Labour، p. 48.
[16] رقابت بين کميته های کارخانه و کارگرانی که هر آنچه که می توانستند حمل کنند را سرقت می کردند، در بسياری از مناطق به اغتشاش اقتصادی کمک کرد.
[17] قطعنامه ی مصوبه در پنجمين کنفرانس کميته های کارخانه ی پتروگراد در 30 مه. نقل قول شده در:
S.O. Zagorsky، State Control of Russian Industry During the War، p. 174.
[18] بخش هائی از قطعنامه در p. 5 Maurice Brinton، The Bolsheviks and Workers’ Control، نقل قول شده است.
[19] Trotsky، History of the Russian Revolution، Vol. II، p. 19.
[20] Pankratova، op. cit.، p. 30.
[21] Kaplan op. cit.، p. 66.
[22] طبق گفته ی کاپلان (Kaplan) بلشويک ها به دلايلی غير از هموارسازیِ بهترِ کارکرد توليد مشتاق ايجاد شورای مرکزی بودند: “بلشويک ها به نظر می رسد که يک شورای مرکزی محکم می خواستند برای اينکه بتوانند سازمان کارگری ای را اداره کنند که قادر باشد جائی بموازات اتحاديه های کارگری و در مقابل سازمان های ديگر غير کارگری داشته باشد” همانجا ص. 67 .
[23] Ibid.، p. 75.
[24] بسياری از کارگران آلترناتيوها و وظايف مقابل شان را درک می کردند. پانکراتووا از يک قطعنامه نقل قول می کند که درکنفرانس کميته های کارخانجات صنعت نساجی در اواخر تابستان به تصويب رسيد. نمايندگان در آنجا مشاهده کردند که انتخابشان اين بود که “يا به کاهش توليد گردن نهند، يا به ريسک اينکه با دخالت فعال در توليد و بدست گيری کنترل، و متعارف سازی کار در شرکت، اخراج شوند.” را تصويب کردند: “نه از طريق روش بوروکراتيک، يعنی توسط ايجاد يک نهاد غالب سرمايه داری، و نه توسط حمايت از منافع سرمايه داران و قدرتشان بر توليد است که ما می توانيم خودمان را از فاجعه نجات دهيم. مسير گريز فقط استقرار کنترل واقعی کارگری است” منبع فوق، ص. 40.
[25] Quoted in Browder and Kerensky، op. cit.، Vol. 11، p. 722.
[26] Pankratova، op. cit.، p. 48.
[27] Kaplan، op. cit،، p، 81.
[28] Browder and Kerensky، op. cit.، p، 726.
[29] E.H. Carr، The Bolshevik Revolution، Vol. II p. 69. Cf. also Paul Avrich، “The Bolshevik Revolution and Workers’ Control in Russian Industry،” in Slavic Review، March، 1963.
[30] Deutscher، Soviet Trade Unions، p. 17.
[31] The best are: Brinton، op. cit.; Avrich، article op. cit.: Daniels، op. cit.; Leonard Schapiro، The Origin of the Communist Autocracy; James Bunyan، The Origin of Forced Labour in the Soviet Union، 1917-21; Alexandra Kollentai، The Workers Opposition; Marya Gordon، Workers Before and After Lenin; and many others.

منبع سایت کاوشگر


دیدگاه خود را بنویسید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: