توسط سردبیر در
0

تغییر اندازه فونت:

گفتگوى نشریه يک دنياى بهتر با سعید مدانلو

یک دنیای بهتر: شما یکی از فعالین جنبش شوراٸی کارگری بعد از قیام ٥٧ و نمایندۀ شورای کارخانه ایرانیت بودید. اول بگویید شورای کارخانه شما چگونه شکل گرفت؟ درچه سطحی با دیگر فعالین شوراهای کارگری در ارتباط بودید؟

سعید مدانلو: اواخر تابستان سال ٥٧ بود و من بیست و سه سال داشتم و درساختمان اداری کارخانه شمارۀ یک ایرانیت در بخش حسابداری مشغول به کار شدم. کارخانه ایرانیت در غنی ﺁباد شهر ری واقع است و با کارخانۀ سیمان تهران دیوار به دیوار است. این کارخانه بالای هزار و یکصد پرسنل داشت که حدود صد نفر در بخش اداری به انضمام پرسنل دفتر مرکزی ﺁن مشغول به کار بودند. کارخانه علاوه بر تولید ورقهای موجدار، لوله های فشار قوی و فاضلابی نیز تولید میکرد. از دیگر تولیدات کارخانه  زانویی، کوپلینگ و اتصالات چدنی در بخش چدن ریزی بود که قریب به٢٣٠ کارگر در این بخش مشغول به کار بودند. بخش ورقهای موجدار بیشترین پرسنل را داشت، لوله سازی، لیفت تراک، انبار مواد اولیه، انبارهای تولید و ترخیص ، انبار لوازم یدکی، ﺁزمایشگاه و خدمات بقیۀ پرسنل کارخانه را به خود اختصاص داده بودند. بخشهای مختلف کارخانه خود هریک دارای قسمتهای مختلف بودند. کارخانه ایرانیت شمارۀ دو با هفتصد نفر پرسنل در اصفهان دایر بود. کارخانه های ایرانیت جزو مجموعۀ بنیاد پهلوی بودند و دیگر سهامدارعمده ﺁن یک شرکت ﺁلمانی بود که ابزار و کمکهای فنی در اختیار کارخانه قرار میداد. بعد از قیام ٥٧ بنیاد پهلوی به بنیاد علوی تغییر نام یافت و در مدت کوتاهی جملگی تحت اختیار بنیاد مستضعفان قرار گرفتند و ﺁدمهایی نظیر عسکراولادی و خاموشی همه کارۀ ﺁن شدند.

همزمان با بالا رفتن صدای اعتراضات مردم  به حکومت سلطنتی، اعتراضات کارگران کارخانه بر روی یک موضوع معین و یک مطالبۀ ضرب الاجل شکل گرفت. معروف بود که نیکلا جاقاربیگیان رٸیس کارخانه کتری و قوری کارگران که در ساعات کار بر روی یک پریموس نفتی چای بار میگذاشتند را با لگد شوت میکرد. سرویس بهداشتی و دسترسی ﺁسان به دستشویی و توالت، در اختیار بودن ﺁب گرم و چای و یخ در میان ساعات کار از اولین خواسته های کارگران بود که پایه اولیۀ تشکیل یک مجمع عمومی قبل از قیام بهمن ٥٧ را گذاشت. یک جای بسیار مناسب در کارخانه کانتین (نهار خوری) سالن بزرگی بود که هر روز یکبار همه را در خودش جمع میکرد. ﺁنجا می شد فهمید چه کسانی دارند اعتراضات را در میان کارگران دامن میزنند. دربخش هاچک (ورق موجدار) کارگر لاغر اندامی به نام حسین بود که بیشترین تعداد کارگران را با خودش داشت و ﺁدم قرص و محکمی بود.

ناگفته نماند که در زمان شاه یک سندیکای فرمایشی در کارخانه بود و در لوله سازی کارگری بنام اصغر کارمیکرد که گفته می شد دو سال پیش برای مدتی نماینده کارگران در سندیکا بود. بنا به گفتۀ کارگران، اصغر کارگر مبارزی بود که به نفع کارگران مطالباتی را جلوی کارفرما گذاشته بود. او توسط ساواک دستگیر و چند ماه بعد به کارخانه بازگردانده شد. گفته می شد که ساواک حسابی او را کوبید و نرمش کرده بود. او نیز در میان جمعی از کارگران نفوذ کلام داشت. صالحی از بخش لیفت تراک که به گفتۀ خودش قبلاً در کارخانه چیت ری فعال سندیکا بود بیشترین نفوذ را اوایل کار در میان کارگران پیداکرده بود. علاوه بر ﺁنها حسین ﺁقا نگهبانی که در کارخانه به همین نام معروف بود در میان ما حضور داشت. داستان او دیگر است و جداگانه در مورد اوخواهم نوشت. او اندام و چهرۀ تکیده ای داشت و بالای هفتاد سال به نظر میرسید در حالیکه بیش از ٥٥ سال نداشت. او برای سالهای زیادی کارگر فنی بخش هاچک بود که براثر ابتلا به سرطان سینه از بابت استنشاق ﺁزبستوس (پنبه نسوز) به نگهبانی منتقل شده بود. او در میان همه کارگران نفوذ معنوی و اعتبار داشت. درست و محکم حرف میزد و کمتر کسی درمیان کارگران قدرت مخالفت با حرفهای او را در خودش میدید. یک نمونه از گفته های او این بود: ″خدا و بچه خدا سرجاشون! سرِحق و حقوقِ تون دو دوتا چهارتا کنین ببینین کدومش جور درمیاد. حرف اون بابا یا حرف این ″بچه محصل″ که بعضی هاتون میگین؟! دیگر از کسانی که در کارخانه با او ﺁشنا شدم ح- ت از کارکنان قسمت حوالجات بخش اداری بود که او نیز مثل من بارقه ای از ﺁتش در دلش داشت. تعدادی کارگر جوان هم در میان کارگران پیدا شده بودند که مدام در کانتین و جمع کارگران علیه کارفرما و عواملش صحبت میکردند و در مورد دوز و کلکهایی که کارفرما و عواملش برای فریب کارگران سرهم میکنند درمیان کارگران افشاگری میکردند. من چهره هایشان را به خاطر دارم و متاسفانه اسامیشان را فراموش کردم. ﺁنها همیشه از مطالبات شورا پشتیبانی میکردند. امیدوارم هرکجا هستند خوش وسلامت باشند و دوام ﺁورده باشند.

خسرو پاکدامن مدیرعامل شرکت بود که گویا حدود هشت ماه قبل از قیام ٥٧ جانشین داویدخانیان مدیر عامل قبلی شد. او قبلاً درهیٸت مدیره راه ﺁهن سراسری عضویت داشت و تعدادی را که دارو دسته او در راه ﺁهن محسوب می شدند با خودش ﺁورد و ﺁنها در دفتر مرکزی و بخش اداری کارخانه سِمت هایی را در اختیار گرفتند. رٸیس کارگزینی کارخانه و معاونش دوعامل اصلی کارفرما بودند که کلیه نقشه ها و برنامه ها علیه شورا و منافع کارگران تحت نظرﺁنها انجام میگرفت. اولین مجمع عمومی قبل از انقلاب تا حدود زیادی با کنترل و گردانندگی کارفرما وعواملش برگزار شد و نتیجۀ ﺁن تعمیر و ساخت تعدادی توالت و دستشویی دربخشها بود. همچنین درهربخش میزی قرار داده شد که یک کتری برقی، مقداری قند و چند استکان روی ﺁن قرار داشت. تعدادی هم درهمان مجمع عمومی انتخاب شده بودند که یک جلسه برگزار کردند و دیگرخبری ازشان نشد. با اوجگیری اعتراضات و تظاهرات خیابانی قبل از قیام ٥٧ کار اعتراض علیه کارفرما و استبداد شاهنشاهی نیز درکارخانه رو به تزاید گذاشت و کارگران در کانتین و بخشها هرچه دوست داشتند با صدای بلند به زبان میاوردند. دومین مجمع عموی کارخانه ایرانیت شمارۀ یک برای تشکیل شورا همزمان با کارخانه های دیگر، فکر کنم همان حول حوش قیام عمومی و سقوط دولت بختیار برگزار شد.

بخشی ازسوال شما این بود که درچه سطحی با دیگر فعالین شوراهای کارگری در ارتباط بودم. اگر منظور فعالین شورایی خارج کارخانه و یا کارخانه های دیگر است متاسفانه باید بگویم، هیچ.

شورای کارگری ما هیچگونه ارتباطی حتی با شورای کارگری کارخانه سیمان تهران که همجوار ما بود و نزدیک به سه برابر کارخانه ما پرسنل داشت برقرار نکرده بود. تنها گاهی خبرهایی بود که جسته و گریخته میامد و میرفت. ح – ت میگفت داخل شورای ﺁنها پیکاریها و توده ایها مدام با هم دست به یقه اند و خبرهایی از این دست. بیشتراز این ضرورتی را متصور نبودیم. این وضع مختص کارخانه ما نبود و عمومیت داشت.شما بهتر میدانید که این امرمهم وظیفه تشکیلات و حزبی است که باید بیرون کارخانه حضور داشته باشد و این مساٸل جزو امور روتینش باشد. احزاب و سازمانهای موجود چپ ﺁن زمان اینچنین اموری مسٸله شان نبود و در دنیای دیگری سیر میکردند. من این واقعیت تلخ را زمانی که کمیتۀ لمپنهای شهرری به کارخانه ریخت و ناگزیر به فرار از کارخانه شدم دستگیرم شد. زمانی که ماشین سرکوب در جایی مثل ایران از کار میافتد و یا ارکان یک حاکمیت نظیر شاه و یا جمهوری اسلامی دارد از هم میگسلد، اگر یک حزب ﺁماده و یراق بسته ﺁن بیرون نباشد و یک فعال شورایی تا مغزاستخوانش حزبی نباشد و حزب نیروی قابل توجهی را بطور روتین از سطح دو یا چند کارخانه گرفته تا تشکیل ستاد شوراهای منطقه ای و سراسری کارگران صرف نکند به نظر من این بزرگترین نقیصه برای تامین امر طبقه کارگر خواهد بود و سرمایه داری به هر ترتیبی که برایش مقدور باشد قوای سرکوبش را فراهم میاورد، فرصت را از طبقه کارگر می ستاند و دوباره  دروازه ورود به ﺁستانۀ قدرت سیاسی و دستیابی به ﺁنرا برای سالهای سال به روی طبقۀ کارگر خواهد بست.

یک دنیای بهتر: درهمان دوره پیشنهادات دیگر برای تشکل کارگری چه بوده اند و چه وزنی در میان کارگران داشتند؟ چرا شورا مقبولیت پیدا کرد؟ تصویر کارگران از شورا چه بود؟ نسبت به شورا و منافع جمعی شان چه برخوردی داشتند؟ موانع کار شورا در میان کارگران چگونه خود را منعکس میکرد.

سعید مدانلو:  نه اینکه ما هیچگونه اطلاعی از وضعیت کارخانه ها نداشته بوده باشیم. بیشتر خبرنامه ها و بویژه خبرنامه ها و بولتن های کارگری را که قبل از قیام درمقابل درب کارخانه ها قرار داده می شد و گاهی نیز از پنجرۀ باز اتوبوسها و مینی بوسهای سرویس کارکنان به داخل ﺁنها پرت می شد میخواندیم و کم و بیش در جریان خبرها قرار میگرفتیم. مطالبۀ شورا با درک مفهوم مشخص ﺁن مدتها قبل از قیام ٥٧ در میان کارگران شاغل در کارخانه ها شکل گرفت. منتها از ابتدا هیچگونه رابطه و هماهنگی بین شوراها و فعالین شورایی در سطوح بالاتر وجود نداشت و این وضع به همانگونه بعد از سرنگونی استبداد شاهنشاهی به قوت خود باقی ماند.

ﺁلترناتیو دیگری که میتوانست برای کارگران وجود داشته باشد سندیکا بود که نام نا ﺁشنایی برای کارگران نبود. منتها به سبب تجربۀ یک عمر سندیکاهای فرمایشی که دقیقاً برای کنترل کارگر جماعت برای سرمایه داری ایران موجودیت یافت و کاربرد داشت و هرکارگرکارخانه ای با پوست و گوشت و استخوانش اینرا  دریافته بود، شنیده نشد که احدی به دنبال تشکیل سندیکا باشد. ذهنیت و تلقی  عمومی کارگران از شورا و خواست تشکیل ﺁن از ابتدا تعرضِ هرچه بیشتر به قدرت و اختیارات کارفرما  و در نهایت خلع ید ازکارفرما در کلیه امورکارخانه معنی میداد. کمتر کسی در میان کارگران بود که تصور درستی از مفهوم  ″شورای کارگران کارخانه″ نداشته باشد. ﺁنها به خوبی دریافته بودند که چرا تشکیلاتی در کارخانه نیاز دارند که توانایی دفاع از حق و حقوقشان را داشته باشد. تشکیلاتی که کارگر بتواند در ﺁن اعمال قدرت کند و حتی الامقدورانحصار کارفرما در گرداندن شرکت اعم از عرصه مالی و یا مقررات کار را از میان بردارد. ﺁنها همگی در این ذهنیت شریک بودند که اگر سندیکا مفت هم نمی ارزید به این علت بود که ﺁنها کلاً سندیکا را  تشکیلاتی متعلق به حکومت و کارفرما میدانستند.

دومین مجمع عموی بعد از سرنگونی استبداد شاهنشاهی به منظور تعیین و تصویب طرح انتخاب نمایندگان و تشکیل شورا درمحل کانتین کارخانه بدون هیچگونه مانع و یا طرح تشکلات دیگری برگذار شد. موانع کار شورا نه قبل و یا زمان تشکیل ﺁن بلکه از بدو شروع به کار ﺁن شروع شد. اولین واقعیتی را که کارگران خیلی زود با ﺁن ﺁشنا شدند این بود که دریافتند  حاکمیت به قدرت دست یافته و دولت لیبرال اسلامی بازرگان هیچ ربطی به منافع و ﺁمال ﺁنها ندارند. دولت بازرگان از بدو تاسیسش اقدام  به عقب نشاندن کارگران و شوراهای کارگری کرد. ﺁنها مدام از طریق رادیو و تلویزیون و بخشنامه های وزارت کار و سایر ارگانهای دولتی، نشریات و غیره به کارگران تفهیم میکردند که ″انقلاب نیازمند فداکاری واز خود گذشتگی کارگران است و کارگران در این برهه از تاریخ که چنین و چنان است و انقلاب که چنین و چنان است بجای تقاضای اضافه حقوق باید بیشتر از گذشته کارکنند تا چرخهای اقتصاد مملکت به گردش در بیاید و انقلاب پیروز شود″ ″کارخانه های مملکت همه در اثر اعتصابات ورشکسته اند و وظیفه کارگران است که اول کارخانه ها را از ورشکستگی در بیاورند و . . .″

مضامین فوق مثل نقل و نبات از جانب حاکمیت، کارفرما و عواملش محیط کار و زندگی کارگران را محاصره کرده بودند. حسین ﺁقا نگهبانی در پاسخ ﺁنها میگفت: ″ من کارگرم. اسمم رومه. کارگر اصلاً کارش چرخ چرخوندنه. لازم نیست تو هی اینو روزی صد دفه تو گوش من فروکنی. یک عمر کار کردم و چرخ اقتصاد مملکتو چرخوندم. حالا قبل از اینکه شروع کنم به چرخ چرخوندن و اقتصاد مملکت شکوفه بده، میخوام بدونم سهمم از این بابت چقدره″ از نظر کارگران هیچ چیز درحاکمیت سرمایه تغییر نکرده بود. همان حرفهای ﺁشنا، همان تهدید ها به جان فعالین کارگری و سیاه نمایی های زمان شاه، همان کلک سرهم کردنها و تزویرها و وعده های سرخرمن و پوچ کارفرما و حکومتِ کارفرما در زمان سندیکا. خیلی دوست داشتند همان بلایی را که بر سر اصغر ﺁوردند بر سر امثال من هم بیاورند. ﺁنها حتی رٸیس کتری شوت کن کارخانه را که کارگران از او متنفر بودند همچنان در همان پست ابقایش کردند. از این نقطه نظر کارگر شورا طلب کارخانه که بدواً با درک فهم معینی از شورا شروع کرده بود، بیرون از کارخانه  و در میان اجتماع علیرغم همه هیاهوهای موجود سیاسی در ﺁن، مطالباتی که او از ابتدا در سرش میپرورد چندان مطرح نبود و هیچگونه وزن معینی را در مقابل قدرت سیاسی حاکمیت اعمال نمیکرد.

روی این حساب می گویم، فعال شورایی چه در سطح محل و چه در سطح کارخانه اگرحزبی نباشد افقش محدود است. کارگر نشان داد که خواست ″شورای کارگران کارخانه″ در همان زمان قیام ٥٧ به نحوه گسترده ای وجود دارد ولی حزبی که لازم است برای به ثمررساندن اهدافش وجود داشته باشد کجا بود؟

به نظر من اکنون نیز اگر زمزمه پرپایی مجمع عمومی و تشکیل شورا در یکی از کارخانه ها و موسسات تولیدی سود ﺁور و اسم و رسم دار کشور و یا همزمان درمجموعه ای از چند کارخانه پا بگیرد، احتمال پاگیریش در میان بخشهای وسیع ای از کارخانجات کشور را بشدت تقویت میکند.

 یک دنیای بهتر: چطور شد که نماینده شورای کارخانه شدید؟ در ایندوره معضلات تان چه بود؟ کارفرما و نیروهای دولتی چه اقدامات معینی برای منزوی کردن کارگران رادیکال انجام میدادند؟ برخورد شورا و کارگران به این معضلات چگونه بود؟

سعید مدانلو: مجمع عمومی برای طرح چگونی انتخاب نمایندگان درهمان اوایل پیروزی قیام در محل کانتین کارخانه برگذار شد. همۀ کارگران بعلاوه کارکنان دفتری ( کارمندان) نیز در سالن حضور داشتند. پودیوم  را روی یک سکوی چوبی که حدود نیم متراز زمین فاصله داشت قرار داده بودند. جنجال غریبی درگرفت. کنترل جلسه برای بیش از بیست دقیقه مقدورنشد. شما انگار مردمی را  می دیدید که تا ﺁنزمان زبانشان را به کامشان دوخته بودند. اصغر نماینده سابق سندیکای شرکت، اولین کسی بود که توانست میکرفون را دراختیار بگیرد. همینجا کارگران دو دسته شدند. عده ای فریاد میزدند: بیا پاٸین ″خاٸن″. و عباراتی از این دست از هرطرف شنیده می شد. عده ای هم طرفداراش بودند و پاسخ مخالفین را میدادند. یک حالت عصبی و متشنج در میان کارگران بوجود ﺁمده بود. عده ای وسط جمعیت دست به یقه شدند و کتک کاری میانشان درگرفت. اصغر سعی میکرد این نکته را به کارگران تفهیم کند که مدیران شرکت جدیدند و با قبلیها فرق میکنند باید به ﺁنها فرصت بیشتری داد و شروع به تعریف و تمجید از مدیر عامل سید خسرو پاکدامن که خیلی هم طرفدار امام خمینی است، کرد. عده ای هم لیست تهیه کرده بودند که همۀ اینها باید از شرکت اخراج شوند. بالاخره صحبتهای اصغر در میان داد و فریادها گم شد وبعد از یک ربع ساعت بزور از پودیوم پایین کشیده شد. معاون کارگزینی که یکی دو صفحه کاغذ سیاه کرده بود تقلا کرد که پشت پودیوم قرار بگیرد که اجازه اینکار به او داده نشد و به میکروفون نرسید. عده زیادی پای پودیوم برای در اختیار گرفتن ﺁن از سرو کول هم بالا میرفتند. من هم سعی کردم هرطوری شده از سکو بالا بروم و میکروفون را بگیرم.  ح-ت تلاش میکرد جمعیت را کنار بزند و من را به بالا هل بدهد. اینبار صالحی توانست میکروفون را بگیرد. جمعیت کمی ﺁرام گرفته بود و یک ربع ساعت نیز او توانست راجع به چگونگی انتخاب نمایندگان از قسمتهای مختلف کارخانه و تعداد اعضای شورا و تهیه اساسنامه و اختیارات شورا و غیره صحبت کند. بعد از او باز من برای گرفتن میکروفون تلاش کردم و مشت و ناسزا از هرطرف باریدن گرفت. حسین ﺁقا نگهبانی را عده ای گذاشتند روی کولشان و او پشت پودیوم قرار گرفت. هیاهو کمتر شد و جمعیت تقریباً ﺁرام گرفت. او بیش از پنج دقیقه صحبت نکرد وهشدار داد که باید هرگز گول کارفرما و عواملش را نخورد و باید مواظب بود تا پایشان به شورا باز نشود. پیشنهاد او این بود که شورا باید اول کارش این باشد که دست کارفرما و همۀ مفتخورها را از کارخانه کوتاه کند و کسانی را سرِکار بگذارد که حق و حقوق کارگر برایشان مهم باشد. او در پایان صحبتهایش گفت: بگذارید این جوان هم صحبت کنه، دلش رو نشکنید، ببینیم چی میخواد بگه اینقدر زور میزنه بیاد بالا! او دیگر به سبب رنجی که از بیماری میبرد قادر به صحبت نبود، نفسش گرفت و پودیوم را رها کرد. کارگران راه بازکردند و من میکروفون را گرفتم. دست و پایم را گم کرده بودم و با صدای بلند و لرزان شروع به صحبت کردم. سه یا چهار دقیقه نگذشته بود که طرفداران اصغر شروع به داد و قال کردند و سعی داشتند مرا پایین بکشند. متوجه شدم که بیش از دوسوم جمعیت علیه من فریاد میزنند. عده ای هم برایم دست میزدند و تشویقم میکردند. تعدادیشان پریدند بالا تا میکروفون را از دستم خارج کنند. دیگر یارای ماندن پشت پودیوم را نداشتم و گفتم هر کی میخواد به حرفهای من گوش بده بیاد بیرون از کانتین. از سالن بیرون ﺁمدم و حدود دویست نفر به دنبالم ﺁمدند. داخل انبار ورق موجدار شدیم و پریدم روی یک پالت ورق موجدار. در حالیکه سراز پا نمیشناختم با هیجانی غیر قابل وصف و سرو پا شور حدود بیست دقیقه ﺁژیتاسیون کردم. یادم میاید که همه بدن و پیراهنم  خیس عرق شده بود. حسین ﺁقا از بیماری و من از فرط هیجان نفسم گرفت و دیگر نمیتوانستم صحبت کنم و به کمک کارگران از روی پالت به زیر ﺁمدم. دقایقی بعد ح-ت به من گفت: تو وقتی حرف میزدی تعدادی از کارگران احساساتی شده بودند، ساکت ایستاده و اشک میریختند. برای ح-ت و من این اولین موفقیت و تازه شروع کارمان بود.

جلسۀ مجمع عمومی دقایقی بعد به پایان رسید و مقرر شد که هریک از قسمتها یک نماینده از میانشان انتخاب و معرفی کنند. قرار شد کارکنان دفتری (کارمندان) که تعدادشان بیش از پنجاه نفر بود نیز یک نماینده به شورا معرفی کنند و من به عنوان نمایندۀ کارکنان دفتری انتخاب شدم. اولین جلسه شورا یک هفته بعد از مجمع عمومی به تعداد بیست و یک نفر عضو تشکیل شد و صالحی به عنوان رٸیس و من به عنوان منشی شورا انتخاب شدیم. تنظیم اساسنامه و اختیارات شورا در دستورکار قرار گرفت و صالحی تا توانست بند های در باره امام و اسلام وارد اساسنامه کرد. تعیین اختیارات شورا نیز بخشی از اساسنامه بود. صالحی علاقه داشت که مفاد اختیارات شورا را مثل اساسنامه یک سندیکا تنظیم کند. جر و بحث بین من و صالحی درگرفت و من اصرار داشتم دو بند در اختیارات شورا قید شود که مضمون این دوبند تا ﺁنجاییکه به خاطرم میاید اینها بودند: ١- کلیه فعالیتهای مالی کارخانه و دفتر مرکزی اعم از حقوق کلیه کارکنان شرکت، طرازنامه مالی سالیانه و کلیه تعهدات مالی شرکت باید تحت نظارت شورا قرار داشته و شورا میتواند هرزمان که لازم میداند به اوراق مربوط به فعالیتهای مالی شرکت دسترسی  داشته باشد.

٢-کلیه امور استخدامی و اخراج کارکنان باید با صلاحدید و موافقت شورا انجام پذیرد.

صالحی شروع کرد به ترساندن اعضای شورا و افراطی بودن دوبند پیشنهادی من. او اصرار داشت که این دوبند شورا را داغان خواهد کرد و شورا بدون گرفتن نتایج خوبی از فعالیتش تعطیل خواهد شد.

اولین جلسه شورا تمام روز طول کشید و من بالاخره توانستم نظر دوسوم شورا را در مورد تصویب دو ﺁیتم فوق که برای تصویب هریک از بندهای اساسنامه الزامی بود بدست بیاورم. دو روز بعد اساسنامه شورا تایپ  و یک نسخه ﺁن نیز به کارفرما ابلاغ شد. کارفرما عکس العمل شدیدی نسبت به دو بند مذکور و یکی از بندهای مربوط به تعیین اضافه دستمزد نشان داد. در مورد موضوع تعیین اضافه دستمزد ﺁنها متن نوشته شده را قبول نکردند و مدعی بودند که تعیین اضافه دستمزد باید با توافق مدیریت شرکت( کارفرما) و ″نمایندگان کارگران″ صورت پذیرد. ﺁنها حتی اسم شورا را به رسمیت نمیشناختند.

نامۀ کارفرما به صالحی ″نمایندۀ کارگران″ ﺁغازگر دعوا وکشمکش مابین شورای کارخانه و کارفرما شد که حدود یازده ماه طول کشید. رٸیس کارگزینی مرا به دفترش خواست وشفاهی به من گفت که هیٸت مدیره شرکت از صالحی و من به عنوان اخلاگران در امر تولید به دادگاه و وزارت کار و صنایع و معادن و سازمان و ادارۀ فلان شکایت کرده است. گرفتاری ما از ابتدای کار شورا این بود که در میان کارگران ﺁنطور که باید طرفدار نداشتیم. حداکثر ٢٥٠ تا ٣٠٠ نفر در میان کارگران و در میان کارکنان دفتری. افراد متزلزل نیزکه میترسیدند کارشان را از دست بدهند کم نبودند. صالحی  و شورا بدون حضور من و یکی دو نفر دیگر از اعضای شورا با کارفرما ملاقات کردند. ح-ت و من مدام در کانتین با کارگران صحبت میکردیم. نتیجه فعالیتهای ما در میان کارگران بسیار خوب بود و کارگران بیشتری به ما جذب شدند. کارگران جوان دیگری نیز پیدا شدند که به نفع ما در میان کارگران صحبت میکردند. ﺁنها اصغر را که با کارفرما بود افشاﺀ میکردند. اصغر کاندید شورا نشد ولی هر چهار یا پنج نفری را که از قسمتهای مختلف لوله سازی نماینده شده بودند زیر نفوذ خود داشت. طولی نکشید که نمایندگان لوله سازی از اصغر جدا شدند منتها روی چندان خوشی  هم به ما نشان ندادند. حسین هاچک نیز که در میان کارگران بخش هاچک نفوذ داشت علیرغم رادیکالیسم خوبی که نشان میداد به ما اعتماد نداشت و ما را نمایندۀ فریبکار کارفرما میدانست که به کارگر رودست خواهیم زد. او نیز کاندید شورا نشده بود.  از دیگر مخالفان ما نماینده ١٢٠ نفر کارگران انبارها بود که عمدتاً کارگران فصلی بودند. او بیشتر به کدخدای یک ده شبیه بود، نظرات و افکار کدخدا منشانه داشت. مدیرعامل برایش حکم اربابهای قدیم را داشت. به جز التماس کردن و کوتاه ﺁمدن در مقابل  کارفرما هنر دیگری نداشت.  او تا ﺁخر به راه نیامد و بیشترین مشکل و دردسرها را برای من درشورا ایجاد کرد.

سندیکای کارگران ایرانیت درگذشته تنها یک نفر نماینده داشت. کارفرما یک نفر را به عنوان کاندید نمایندگی سندیکا در میان کارگران رها میکرد و طرف بدون اینکه رابطه اش با کارفرما ﺁشکار شده باشد  خودش را عاشق سینه چاک کارگران نشان میداد. ﺁخرین نمونه شخصی بنام پادهبان بود و در شرکت تعاونی کارکنان کارخانه ایرانیت مشغول کاربود که گفته میشد برای نماینده سندیکا شدن خیلی سروصدا به نفع کارگران در میانشان راه انداخته بود و بعد از چندی پوچ و کاملاً بی خاصیت از ﺁب درﺁمده بود. او قبل از انقلاب از ترس کارگران از کارخانه فرار کرد. به گفته کارگران، پادهبان پول زیادی به جیب زد و جیم فنگ شد. مخالفان مدام مرا با او مقایسه میکردند.

کارگران صالحی و شورا را بر سر مطالبه اضافه دستمزد تحت فشار قرار دادند. در بخشها و پای دستگاهها مدام در این مورد بحث و گفتگو در میگرفت. شورا برای تعیین میزان اضافه دستمزد تشکیل جلسه داد. ١١٠٠ تومان اضافه دستمزد به هریک از کارکنان به غیر از کسانی که در شرکت ″کارمندان ارشد″ نامیده می شدند مد نظر و توافق کارگران بود. حدود ١٥ نفر از کارکنان، ″کارمندان ارشد″ محسوب می شدند که حقوقهای ٩ هزار تومان تا هجده هزار تومان در ماه دریافت میکردند. دستمزد پایۀ استخدامی کارگران قبل از سرکارﺁمدن دولت شریف امامی ٦٥٠ تومان بود که به ٩٦٥ تومان در ماه ارتقاﺀ یافته بود. ناگفته نماند که قبل از تشکیل شورا حقوقهای کارکنان دفتری در یک لیست سکرت پرداخت میشد که شورا سکرت بازی در کارخانه را لغو کرد ولی در مورد دفتر مرکزی موفق نبود. منظور از مخفی نگهداشتن حقوق کارکنان دفتری در حقیقت پنهان نگاهداشتن حقوق ″کارمندان ارشد″ بود. انواع نمایندگان از وزارت کار و صنایع و معادن و فلان و بیسار ﺁمدند و با شورا جلسه گذاشتند و ″روضۀ انقلاب و فداکاری و امام خمینی″ خواندند و تقاضای کاربیشتر و دستمزد کمتر کردند و رفتند. موضوع اضافه دستمزد همه چیز را در کارخانه تحت شعاع خود قرار داده بود. اعتصاب کارفرما را تهدید میکرد. ﺁنها کارکنان دفتری را تا میتوانستند از من ترساندند و با یک یکشان حرف زدند به نحوی که اکثریت کارکنان دفتری کارخانه تقاضای تجدید انتخابات برای تعیین نماینده شان در شورا را کردند.

شعبانی در بخش خدمات کارمیکرد و خودش را به  کارفرما فروخت. مقداری به حقوقش افزودند و در لیست کارکنان دفتری قرار گرفت. او کاندید نمایندگی کارکنان دفتری کارخانه شد. جلسه ای را برای انتخابات فراخواندند. با یک حساب سرانگشتی معلوم شد که من رای نخواهم ﺁورد. ﺁمادۀ رفتن به جلسه انتخابات می شدیم که حسن بهبهانی که در حسابداری کارخانه همکار من بود و به دفتر مرکزی انتقال داده شده بود به من تلفن کرد و بعد از کمی صغرا کبری چیدن و هندوانه زیر بغلم گذاشتن عنوان کرد که هیٸت مدیره شرکت تصمیم گرفته است که ٦٠ هزار تومان به من پاداش بدهد. او میگفت همین فردا میتوانم به دفترمرکزی در خیابان تخت طاووس رفته و پول را نقد دریافت کنم و اگر هم نمیخواهم پول را در دفتر مرکزی دریافت کنم او میتواند پول را در خیابان بمن تحویل بدهد. به همین سادگی!

دقایقی بعد جلسه انتخابات در یکی از سالنهای ساختمان اداری کارخانه تشکیل شد. نوبت صحبت کردن من شد. به اطلاع کارکنان دفتری رساندم که بیست دقیقه پیش حسن بهبهانی از دفتر مرکزی تلفن کرد و از طرف کارفرما پیشنهاد٦٠ هزارتومان رشوه به من داد. دقایقی بعد کارکنان دفتری مشغول نوشتن ﺁرای خود بودند که صالحی و تعدادی از اعضای شورا یکباره وارد سالن شدند و اعلام کردند، مهم نیست که مدانلو اینجا رای بیاورد یا نیاورد. همه کارگران او را به نمایندگی خود در شورا انتخاب کردند. ح-ت و من دیگر معطل نتیجه انتخابات نماندیم و به اتفاق نمایندگان شورا از ساختمان اداری خارج شدیم. نزدیک به  نیمی از کارگران در محوطه مقابل ساختمان اداری اجتماع کرده بودند. حسین هاچک جلوی همه ایستاده بود و ﺁغوشش را برای من باز کرد. کارگران حرفهای محبت ﺁمیزی نثار من کردند و حسین ﺁقا نگهبانی در پوستش نمیگنجید. بزرگترین پاداش را ﺁنروز از کارگران دریافت کردم. خوشبختانه در میان کارگران کارخانه شماره یک ایرانیت کارگر حزب اللهی دو، سه و یا حداکثر چهار نفر بیشتر نداشتیم. یکی از ﺁنها که ریش توپی پرپشتی داشت از راه رسید و وارد جمع کارگران شد، فریاد زد، مدانلو کمونیسته! حسین ﺁقا نگهبانی با صدای بلند گفت، کمونیسته؟ باشه ! تا زمانی که از حق و حقوق کارگران دفاع میکنه نماینده ماست، کسی حرف دیگه ای داره بزنه؟ تو یک من ریش گذاشتی که چکارکنی؟ حق کارگرو باهاش بگیری؟ بیفت جلو ببینم چکارمیکنی؟

 فردای ﺁنروز جلسه شورا تشکیل شد. موقعیتم در شورا تغییر کلی یافته بود. شورا اعلام کرد که یک ریال از ١١٠٠ تومان پایین نخواهد ﺁمد و اگر کارفرما قبول نکند شورا فراخوان اعتصاب خواهد داد.

پیشنهاد کارفرما بر اساس ابلاغیه وزارت کار ٣٠٠ تا حداکثر ٣٥٠ تومان بود. یکی دو روز بعد مدیر عامل خسرو پاکدامن با تعدادی که همراهش بودند بی خبر به کارخانه ﺁمد و وارد تعدادی از بخشهای کارخانه شد. گویا تعدادی از کارگران دورش جمع شده بودند و به گفتۀ کارگران به جدش قسم خورد که شرکت به لحاظ تامین اعتبارات بانکی برای خرید مواد اولیه ﺁهی در بساط ندارد و اگر کارگران از مطالبه شان کوتاه نیایندهردو کارخانه کارشان به تعطیلی خواهد کشید. او قسم خورد که از شهریور ٥٧  که شرکت را تحویل گرفت تاکنون حتی یک ریال حقوق برای خود دریافت نکرده است. داستان پول و اعتبار نداشتن کارخانه و خالی بودن انبارهای مواد اولیه بویژه ﺁزبستوس بشدت هرچه تمامتر توسط عوامل کارفرما در میان کارگران دامن زده می شد و اوضاع شورا را تا حد زیادی متزلزل کرده بود.

در این اثناﺀ یکروز نزدیک پایان ساعات کاری روزانۀ  کارخانه بود که یک نامه روی میزم قرار داده شد. نامه را باز کردم حکم اخراجم بود که از طرف رٸیس کارخانه به من ابلاغ شده بود. در حکم نوشته شده بود که به علت اخلال در امر تولید، تحریک کارگران و برپایی دمونستراسیون در کارخانه اخراج میشوم. راستش تا ﺁنزمان معنی دمونستراسیون را نمیدانستم. ﺁنجا فهمیدم که منظور همان تظاهرات است.

کارخانه تقریباً خالی از کارگران شده بود. حسین ﺁقا نگهبانی هنوز دم در ایستاده بود. نامه را به او نشان دادم. نگاهی به دوروبرش انداخت گفت، پسرجان برو خونه و فردا هم نیا کارخونه، خیالیت نباشه. سوار مینی بوس سرویس شدم و کارخانه را ترک کردم. یکروز در خانه بودم. صبح روز دوم فتح الله راننده مینی بوس سرویس کارکنان که هرروز صبح مرا در چهارراه لشکر سوار میکرد و ﺁدرس خانۀ مرا میدانست زنگ در خانه را به صدا درﺁورد. گفت، بیا بریم کارخونه. او طی راه به من گفت،  دیروز کارخونه قیامت بود، همه کارگرا ریخته بودند که مهندس نیکلا را از کارخونه بندازن بیرون، زنگ زدن کمیته، کمیته هم جرٸت نکرد بیاد کارخونه. خلاصه اینکه نیکلا جاقاربیگیان اخراج شد و معاونش اوهانیان جای او را گرفت و من هم برگشتم سرکارم.  مینی بوس به کارخانه رسید و حسین ﺁقا نگهبانی تا مرا دید خندۀ بلندی کرد و گفت، نگفتم یک روز بیشتر طول نمیکشه؟ این فلان فلان شده رو میبایستی همون روز اول بیرونش میکردیم، این یکی اوهانیان پخمه است، کاری به کارت نداره، برو پشت میزت بشین!

باز کارخانه و شورا شور و حال دیگری گرفتند. منتها اینبار تهدیدها شروع شده بود. شمارۀ تلفن داخلی ١٩ روی میز من بود. دونفر لمپن نخاله در چدن ریزی و دیگری در یکی از قسمتهای لوله سازی در میان کارگران بودند. ﺁنها هرروز به تحریک سرکارگر چدن ریزی و از اتاقک او در ﺁنجا به من زنگ میزدند و هرچه ناسزا و تهدید بود نثار من میکردند. راجع به چدن ریزی و اوضاع کارگران در این بخش طی پاسخ به سوال ﺁخر که خواسته اید خاطره ای را از ﺁن دوران نقل کنم صحبت خواهم کرد.

کارفرما ناگهان موضوعی بنام طرح طبقه بندی مشاغل را در شرکت به میان کشید. پژمان رٸیس تولید که حقوق ١٨ هزار تومانی میگرفت مسٸولیت این کار را به عهده گرفت. طرح طبقه بندی مشاغل یک داستان هشلهفت و مسخره بود که محاسباتش حداقل شش تا هشت ماه وقت میبرد و نتیجه ﺁن هم چیزی به جز بالا تر رفتن حقوق ″ کارمندان ارشد″،ایجاد شکاف در میان کارگران و طبقاتی شدن کارخانه نبود. ﺁنها دقیقاً به این منظور این طرح را پیش کشیده بودند. یکی دوماه سروصدای زیادی روی این طرح و تعیین ضرایب ﺁن راه انداختند و ما افشایشان کردیم. کارشان نگرفت و برنامه اشان به محاق رفت.

تولید کارخانه افت کرده و مقدار ضایعات افزایش یافته بود. کارفرما اضافه دستمزد ٥٠٠ تومان را به شورا پیشنهاد داد. صالحی و اکثریت شورا قصد داشتند که روی ارقام ٦٠٠ و حداکثر ٦٥٠ تومان بایستند. ح-ت همیشه میگفت، این صالحی توده ایست. به نظر من صالحی توده ای نبود. گاهی بشدت رادیکال و سرحال می شد. منتها حریف زبان بازی ها و دوز و کلک های ﺁنها نمی شد. میترسید و کوتاه میامد و عقب نشینی میکرد. بیشتر نمایندگان شورا مانند او بودند و از بابت ″تعطیل شدن کارخانه″ هراس برشان میداشت.

کارفرما برای مذاکره شورا را به دفتر مرکزی دعوت کرده بود. با مینی بوس به دفتر مرکزی رفتیم. مدیر عامل و هفت -هشت نفر اعضای هیٸت مدیره و یکی دو نمایندۀ هفت خط و زبان باز وزارت کار و سازمان صنایع و معادن نیز دور میز بزرگی نشسته بودند. پاکدامن شروع به صحبت کرد و تا توانست ته دل نمایندگان شورا را خالی کرد. بعد از او شرکایش یکی یکی هرچه هنر در حرافی داشتند به نمایش گذاشتند. صالحی دقایقی صحبت کرد و بخودش جرٸت داد که بگوید، ﺁقای پاکدامن، کارگران تقاضای ٦٥٠ تومان میکنند. البته ما حاضریم تا ٦٠٠ تومان هم صحبت کنیم.  باز موتور حرافی کارفرما بکار افتاد و ازهرطرف فضای مذاکرات را محاصره کرده بود که بیشتر از پانصد تومان نخواهید که کارخانه همین فردا تعطیل خواهد شد. پاکدامن درطی صحبتهایش حتی یک نگاه هم به من نینداخت. بالاخره من فرصت صحبت کردن یافتم و کلاً بیش از ٧ تا ٨ دقیقه حرفهایم طول نکشید. باز یک ﺁژیتاسیون شدید علیه ﺁنها کردم و همه شان را مفتخور، دروغگو، شعبده باز و هرچه از این دست که بلد بودم نثارشان کردم و گفتم کارگران یک ریال حاضر نیستند از ١١٠٠ تومان کوتاه بیایند. از جایم بلند شدم و گفتم حالا میریم کارخونه معلوم میشه!  از شرکت بیرون ﺁمدم. فتح الله پشت فرمان نشسته و منتظر ما بود.

گفت، چی شده؟ بقیه کجا هستند؟ گفتم، من میخوام برم کارخونه!  دقایقی بعد صالحی و بقیۀ نمایندگان ﺁمدند و با هیجان گفتند، بیا بیا! تا ٨٠٠ تومن راضی شدند. گفتم، ١١٠٠ تومن نه یک قران کمتر. مینی بوس به طرف کارخانه به راه افتاد. جر و بحث درگرفت. تا جایی که من و صالحی دست به یقه شدیم. فتح الله مینی بوس را متوقف کرد و گفت اینطوری نمیتواند رانندگی کند. بقیه نمایندگان طرفدار من شدند. چون دیدند که کار من فوری ٣٠٠ تومان به مبلغ افزوده کرد. به کارخانه رسیدیم. تعداد زیادی از کارگران منتظر ما بودند. ﺁنها وقتی به علت تغییر ٥٠٠ تومان به ٨٠٠ تومان پی بردند بسیار امیدوارتر و استوارترشدند. ﺁنروز هم روز خوبی بود. یکی دو روز بعد، ک- د که در زمان مدیریت قبلی رٸیس امور مالی شرکت بود و بر اثر تغییر مدیریت به کارخانه تبعید شده بود و ریاست حسابداری کارخانه را به عهده داشت و دل خوشی هم ازمدیریت جدید نداشت تراز نامۀ مالی سال ٥٧ شرکت را که در دفتر مرکزی تهیه می شد دراختیار من گذاشت و از من قول گرفت که افشاﺀ نکنم چه کسی ترازنامه را در اختیارم قرار داده است.  نگاهی به ترازنامه  انداختم و از اسامی داخل ﺁن و ارقام موجود در ﺁن حیرت کردم. من در حسابداری کارخانه در تهیه قیمت تمام شده تولید و قیمت تمام شده فروش با یکی ازهمکارانم مشارکت داشتم و از طریق محاسبه قیمت تمام شده و اسناد مالی دیگر که درکارخانه تهیه می شد، مقدور بود که هر ماهه بتوان رقم سود ناخالص کارخانه ایرانیت شماره یک را به دست ﺁورد. و اتفاقاً مارجین بالای ارقام سود ناخالص خودشان گویای رقم بالای سود خالص بودند و من مدام در مورد این ارقام با کارگران و در شورا صحبت میکردم. منتها ترازنامه چیز دیگری بود. در اسفند ٥٧ سیّد خسرو پاکدامن رقمی بالای ١٩٨هزارتومان ( با دلار هفت تومان و پنج ریال حساب کنید) برداشت کرده بود. او به جدش در میان کارگران سوگند خورده بود که تاکنون ریالی از حساب شرکت برداشت نکرده است. به غیر از دو ″والاگهر″ پهلوی که گویا مجبور شدند زودتر″میهن عزیز″ را ترک کنند، هرکدام از سهامداران ارقامی را از ٣٠ هزار تا ٥٠ هزار تومان براداشت کرده بودند. ترازنامه همچنین نشان میداد که  دو اعتبار بانکی هرکدام با ارقام بالای یک میلیون تومان صرف خرید پنبه نسوزشده.  ک-د گفت، محمولۀ یک کشتی پنبه نسوز که از ﺁفریقای جنوبی خریداری شده در بندرعباس و بیشتر از ﺁن مقدار در باجگیران در حال ترخیص است و شرکت بدنبال تریلر است که ﺁنها را به انبارها حمل کند و رفته است تا از کارخانه سیمان کامیون و انبار قرض کند و قرار است که همۀ محموله باجگیران به انبارهای کارخانه سیمان تهران حمل شود. در صورتیکه کارخانه انبارهای بزرگی برای ذخیره پنبه نسوز داشت. میخواستند کارگران نفهمند تا دروغشان از بابت، پول نداریم پنبه نسوز بخریم، رو نشود. مقادیر قابل توجهی که ارقامش را به درستی به خاطر ندارم به مارک ﺁلمان در یکی از بانکهای ﺁلمانی بنام ذخیرۀ اعتباری برای خرید لوازم یدکی وجود داشت. علاوه بر ﺁن تا ﺁنجایی که به خاطر دارم در دو بانک ملی و تجارت هرکدام بالای یکی دو میلیون تومان برای خرید سیمان و پنبه نسوز گشایش اعتبار شده بود. فوری به طرف بخش هاچک سرازیر شدم. همه کارگران را جمع کردم  و ارقام را یک به یک جلوی چشمشان گرفتم. اگر بدانید چه غلغله ای شد؟! کمی به ظهر مانده بود. به کانتین رفتم و منتظر بقیه کارگران شدم. کارگران ﺁمدند. اگر بدانید چه غلغله ای شد؟! فردای ﺁنروز کارفرما اعلام ﺁتش بس داد و ما را به مذاکره در دفتر مرکزی شرکت دعوت کرد. نپذیرفتیم و گفتیم که در کارخانه مذاکره میکنیم. ﺁنها من و صالحی و دو نفر دیگر را برای مقدمات کار دعوت کردند. ما هم با این شرط که در ﺁنجا بجای شورا مذاکره نمیکنیم دعوتشان را قبول کردیم و به ﺁنجا رفتیم. در لابی ما را به مدت بیست دقیقه معطل کردند. در این اثنا یکی از کارکنان حسابداری شرکت از اتاقش بیرون ﺁمد و با دست اشاره کرد که به داخل حسابداری بیاییم. دو نفر بودند و مایل نبودند که کسی مرا دراتاق کارشان ببیند. فوری یکیشان کپی یک دسته اوراق به هم منگنه شده را به من داد و گفت، تراز نامه ﺁزمایشی سه ماهه اول ٥٨ است. برو دمت گرم! و من اوراق را زیر پیراهنم پنهان کردم و از ﺁنجا زدم بیرون پیش فتح الله. گفتم نگهش دار، این یه برگ برندۀ دیگه س. نگهش دار تا ما برگردیم. بالاخره ما را صدا کردند و دوباره و چند باره بنای شامورتی بازی را گذاشتند. پاکدامن کلی حرف زد و باز هم هیچ نگاه و اعتنایی به من نکرد. صالحی این بار با شجاعت بی نظیر و گردنی افراشته حرف میزد و نیازی به ﺁژیتاسیون کردن من نبود! کارفرما دیگر داشت ﺁخرین زورهایش را میزد و بالا و پایین میپرید و هیچکدام از چهارنفرمان به حرفهایش اعتنایی نکرد. در ﺁخر کار گفتم، ﺁقای پاکدامن! و او بالاخره مجبور شد نگاهم کند. گفتم، ﺁقای پاکدامن! دیگر شامورتی بازی و دروغ  بس است. شما دروغهایتان رو شد و کارگران همه چیز را فهمیدند. بالاخره میایید کارخانه و قراردادی را که شورا تهیه کرده است امضاﺀ میکنید تا این کار به سرانجام برسد و یا دوست دارید اعتصاب کارگران همۀ بخشهای کارخانه را ببینید؟! و بلند شدیم و رفتیم کارخانه.  به کارخانه که رسیدیم. بیلان سه ماهه اول ٥٨ را رو کردم. در اردیبهشت ٥٨ پاکدامن بالای ١٨٠ هزار تومان دیگر از حساب شرکت برداشت کرده بود و همینطور دیگر سهامداران هر یک مبالغ درشتی دریافت کرده بودند. ارقام موجود نشان میداد که وضع مالی شرکت به مراتب از زمان شاه هم بهتر است. همیشه یک نسخه از سفارشات از قسمت حوالجات شرکت به حسابداری تحویل داده می شد. حجم سفارشات نشان میداد که مقدارش نسبت به زمان شاه تقریباً دوبرابر شده است.  روز بعد مینی بوس ما در ترافیک گیر کرد و نیمساعتی دیر به کارخانه رسیدیم. حالِ کارخانه دگرگون بود. تعدادی حدود ١٠٠ نفر از کارگران دم در کارخانه تجمع کرده بودند. ازمینی بوس پیاده شدیم. حسین ﺁقا نگهبانی گفت، برو بشین پشت میزت، مشغول کارِت شو و صداتم در نیاد! گفتم چی شده؟ گفت، مهندس اوهانیان، معاونش مهندس پژمان، رٸیس کارگزینی و معاونش، یک مهندس دیگر و سرپرست چدن ریزی را به کارخانه راه ندادیم و الان در سالن شرکت تعاونی نشسته اند، میخواهیم ثابت کنیم که بدون اینها هم کارخونه به همون خوبی کار میکنه. به هاچک رفتم. دستگاهها خاموش بود و کارگران به نوبت چای صرف میکردند و گپ میزدند. همه بخشهای کارخانه همین حال را داشت. اینجا، چیزی که در وجود کارگران نمیدیدی ترس بود. پاکدامن و شرکاﺀ به کارخانه تلفن کردند و اینکار را گروگانگیری تلقی کردند. من و حسین ﺁقا نگهبانی را طراح ﺁن دانستند. گویا به چندجا متوسل شدند تا کمیته شهرری را به کارخانه اعزام کنند و موفق نشدند. ″گروگانها″ به خانه فرستاده شدند و به اشان ابلاغ شد که تا اطلاع ثانوی حق برگشتن به کارخانه را ندارند.

فردای ﺁنروز کارفرما اطلاع داد که رقم اضافه حقوق را پذیرفته و برای امضاﺀ قرار داد به کارخانه می ﺁید. دو یا سه روز بعد پاکدامن به اتفاق تعدادی از شرکاﺀ و نماینده یکی از دوایر دولتی به کارخانه ﺁمدند.

ﺁنها به محض ورود دسته ای کاغذ در ﺁوردند و در میان کارگرانی که در محوطه جلوی ساختمان اداری کارخانه اجتماع کرده بودند توزیع کردند. یک بخشنامه به امضای داریوش فروهر وزیر کار بود که دولتشان یکی دوماه قبل غزل خداحافظی را خوانده بود. همان مزخرفات همیشگی، به خاطر انقلاب و امام و هزارکوفت و زهرمار و یکدسته گل بی خار، طبق مصوبۀ ″دولت مستعجل″ اضافه دستمزد کارگران نباید از ٣٠٠ یا به گمانم ٣٥٠ تومان تجاوز کند. تمام کاغذها را جر و واجر کردیم وهمه شان یکجا وارد سطل زباله شدند. پاکدامن و همراهانش برای نیمساعت در دفتر اوهانیان ماندند. نمایندگان شورا در یکی از سالنهای ساختمان اداری کارخانه اجتماع کرده بودند. من از حسین ﺁقا نگهبانی، حسین هاچک و ح-ت خواستم که ﺁنها هم بیایند و در مذاکره حضور داشته باشند. در فرصتی که بود بخاطر دارم که ح-ت با مشت روی میز میگوبید و به نحو موثری نمایندگان شورا را تشجیع میکرد. میگفت، باید  این هزارو صد تومن را از حلقومشان بکشیم بیرون!  بالاخره پاکدامن و همراهان وارد سالن شدند و او متن یک قرار داد را از کیفش بیرون کشید و خواست که ﺁنرا امضاﺀ کنیم. نگاهی سرسری به ﺁن انداختیم و ردش کردیم. گفتیم باید متن قرار دادی که شورا تهیه کرده است را امضاﺀ کنید. کار به چک و چانه کشید و ﺁنها زیر بار نمی رفتند. از سالن بیرون زدم و به سراغ جمعیت زیادی از کارگران که در محوطه ایستاده و بی صبرانه انتظار میکشیدند رفتم. شروع به ﺁژیتاسیون کردم که صالحی ﺁمد و گفت که پاکدامن قبول کرده تا متن قرارداد ما را امضاﺀ کند. ناگفته نماند که پاکدامن متن قراداد دیگری را در کیفش داشت که مبلغ ٣٠٠ یا ٣٥٠ تومان اضافه دستمزد را تعیین کرده بود و چون دید سمبه پرزور است ﺁنرا رو نکرد. متن قرارداد شورا اضافه دستمزد را از اول فروردین  ٥٨ طلب میکرد. ﺁنها گفتند که کارفرما از پرداخت اضافه دستمزد سه ماهه اول سال ٥٨ معذور است و رویش ایستادگی کردند. اعضای شورا این پا وﺁن پا میکردند و میخواستند هرطوری شده قرارداد همین امروز امضاﺀ شود. اکثریت بالای اعضای شورا در مقابل اصرار کارفرما کوتاه ﺁمد. فرصت تایپ کردن نبود.تاریخ شروع اجرای قرار داد را با قلم تغییر دادند و نمایندگان یک به یک شروع کردند به امضاﺀ کردن ﺁن. من لج کرده بودم و قرارداد را امضاﺀ نمیکردم. قصد داشتم دوباره به میان کارگران بروم که دیدم بعضی از اعضاﺀ شورا با خواهش و التماس خواستند که این کار را نکنم. پاکدامن گفته بود اگر این را امضاﺀ نکنیم ﺁنها کارخانه را ترک خواهند کرد. بالاخره من هم کوتاه ﺁمدم ولی دلم طاقت نمی ﺁورد وبالای امضایم نوشتم، چون سایر اعضاﺀ شورا این قرارداد را امضاﺀ کردند من هم امضاﺀ میکنم!  سه هزار و سیصد تومان برای هرنفر، کلّی پول بود. همه حسابداری کارخانه برای محاسبۀ مابه التفات اضافه دستمزد که فکر کنم حدود٧ یا ٨ ماه بود بسیج شده بود. چهار روز بعد کارگران در صف بودند تا سهم اندکی از ثروت کلانی را که تولید میکنند واز حلقوم کارفرماها بیرون کشیده بودند را دریافت کنند.

یک دنیای بهتر: از تجارب مبارزاتی و اتحاد کارگران در ایندوره چه خاطره ای دارید؟

مقداری در بارۀ ظرایف کار و متحد نگاهداشتن کارگران در روند مبارزات بگویید.

سعید مدانلو: همانطور که دربخشهای اول و دوم گفتگویمان ملاحظه کردید، ﺁنچیزی که موثرترین نقش را دراتحاد و یکپارچگی کارگران کارخانه ایرانیت شماره یک بازی کرد ﺁگاهی یافتن ﺁنها از واقعیتی بود که علیرغم سودﺁوری بالای کارخانه از ﺁنان پنهان داشته می شد. واقعیتی که مسٸولیت  ادبار و نارسایی زندگی کارگران تماماً به عهده ﺁن بود. واقعیتِ ماهیتِ کارفرما.

هرچه ﺁگاهی کارگران از اسناد مالی، بده بستانها و دوزوکلکهای کارفرما بیشترمی شد به همان نسبت از ترس و تردیدشان کاسته و به استواریشان درتعرض به منافع کارفرما افزوده می شد. وقتی ﺁماده عمل شدند و ضرورت انجام عمل معینی را دریافتند، دیگر منتظر فرمان کسی نمی مانند، خودشان ابتکار عمل را به دست میگیرند. چه موقع و چگونه عمل کنند چیزی نبود که من یادشان داده باشم. برای نمونه، ﺁنها به محض اینکه خبر اخراج مرا از طرف رٸیس کارخانه شنیدند شکی برایشان باقی نماند که من تقلبی نیستم، فوری دست به عمل شدند و یکروزه اخراجش کردند. وقتی حسین ﺁقا نگهبانی بعد از دیدن حکم اخراج من گفت: ″برو یکروز خونه بمون و خیالیت نباشه″ من واقعاً نمیدانستم چرا او با اطمینان اینچنین حرفی به من گفت. او به خوبی میدانست که این ورقه چه اثری روی کارگران خواهد گذاشت و ﺁنها دست به چه عملی خواهند زد. و یا در مورد ابتکار جلوگیری از ورود ″کارمندان ارشد″ به کارخانه که بلافاصله منجربه خواباندن تولید از جانب کارگران شد، باز هم او مبتکر این عمل شد. اینچنین کاری هرگز به فکر من نرسیده بود. او مرا از قبل در جریان این کار هم قرار نداد. شاید فکر میکرد که ممکن است از اینکار منعش کنم. من خیلی دوستش داشتم و علاقه ای هم نداشتم که در راس اینچنین عملی قرار گیرد. بخصوص که بیمار هم بود. و شاید فکر میکرد که اگر اینکارش نگرفت و کارگران حمایتش نکردند و کار به دستگیری او کشید، پای من وسط نباشد. در حالیکه قبل از ﺁن هیچگونه زمزمه و خبری از اعتصاب در میان کارگران وجود نداشت. راه ندادن ″ کارمندان ارشد″ به کارخانه خود به خود کلید اعتصاب را هم زد. او توانست نظر تعداد صد تا صد و بیست نفر از کارگران را در این مورد جلب کند. این کار او مجموعه کارگران را در مقابل یک عمل انجام شده قرار داد که دیگر راه بازگشتی برایشان باقی نگذاشته بود. درصورتیکه من مدام چه در شورا و چه در میان کارگران ﺁنها را تشویق به اعتصاب میکردم. علیرغم اینکه عده ای در مورد ضرورت اعتصاب با من همراهی میکردند منتها  واکنش مثبتی از جانب کل کارگران دریافت نمیکردم. اینهم از ظرایف کار که سوال کردید. من با این تعبیر کاملاً موافقم که گفته می شود، حرکت کارگران مثل حرکت یک تراکتوراست، وقتی روشنش میکنید کلّی تِرتِر میکند تا موتورش گرم شود، منتها وقتی راه افتاد دیگر شخم میزند! همینجا مایل هستم موضوعی را در مورد ظرایف کار در ظرفیت فردی با فعالین جوان شورایی در سطح کارخانه ها در میان بگذارم.

 هرگز نباید با زبان دیپلماتیک با کارگران برخورد کنیم. صداقت و روراستی با کارگران درس اول است. از بکار بردن کلمات و جملات قلمبه سلمبه و نامفهوم و روشنفکر بازی پرهیز کنیم که مثلاً کارگران فکر کنند ما خیلی سرمان میشود. درعین جدیت، بکار بردن عبارات طنز ﺁمیز که با محتوای صحبتهای ما سازگاری داشته باشد یک امتیاز برای ما خواهد بود. هرگز نباید برای دست یافتن به هدفی اطلاعات نادرست به کارگران داد به این تصور که اطلاعات نادرست ما کارگران را وادار به عملی که منظور ماست خواهد نمود. ابتکارات بموقع و هوشیارانه کلید رمز موفقیت است. زمانی میرسد که یک اتفاق کوچک باعث حرکتی از جانب کارگران می شود که ما را هم به اصطلاح سورپرایز خواهد کرد. باید صبور و مطمٸن باشیم و لاینقطع کار کنیم. در جمع کارگران هرجا که مقدور بود علیه کارفرما و حاکمیت کارفرماها  و ضرورت تشکیل مجمع عمومی و شورا ﺁژیتاسیون کنیم به نحوی که کارگران دریابند که با اطمینان کامل و از ته دل حرف میزنیم.

همانطور که در بخش اول گفتگو به سمع تان رساندم، بخش چدن ریزی کارخانه شماره یک ایرانیت حدود دویست و سی نفر پرسنل داشت. ضد انسانی ترین شرایط کار که میتواند هرکجای دنیا در یک کارخانه وجود داشته باشد در این بخش برقرا بود. حرارت بسیار بالای کوره ها و دستگاههای تهویه نصب شده بر دیوارها که فرقی چندانی در بود و نبودشان وجود نداشت، ذرات دوده های سیاه و سمی کربن ناشی از تصعید چدن مذاب تمام کف و فضای سالن را ﺁکنده کرده بود و عدم وجود وسایل خنک کننده و ماسکهای تنفسی فضای غیر قابل تحملی را در این بخش بوجود ﺁورده بود. دوده ها بر روی پوست صورت و پیشانی و دستهای کارگران می نشستند و رفته رفته به داخل نسوج بدن رسوخ میکردند. شما به صورت هر کارگرچدن ریزی که نگاه میکردید این دانه های سیاه را در داخل پوست صورت و دستهایشان می دیدید. من یکبار حدود یکساعت در داخل سالن چدن ریزی و اطراف کوره ماندم. بیشتر از این تحمل ایستادن در ﺁنجا را در خود ندیدم. احساس کردم مخم دارد میپزد و میخواهد بترکد و زدم بیرون. از کارگران پرسیدم شما چگونه این حرارت و این فضای ﺁلوده را تحمل میکنید؟ گفتند، اوایل کار سخت است ولی ما دیگر عادت کردیم!  در این بخش دونفر لمپنِ بی کلّه هم بودند که به اتفاق سرکارگر این بخش شروع کردند به ایجاد مزاحمت تلفنی و تهدید که چاقو میزنیم و می کشیمت فلان فلان شده. یکروز تهدید کردند که می اندازیمت داخل کوره چدن ریزی. ﺁنروز دیگر به قول معروف زدم به سیم ﺁخر. گوشی تلفن را انداختم و دوان دوان رفتم به بخش چدن ریزی. راستش کمی هم ترس برم داشته بود که چه خواهد شد. داخل سالن شدم، کارگران مشغول کار بودند تا قیافه برافروخته مرا دیدند تعدادیشان دست از کار کشیدند و به من نزدیک شدند. ماجرای تهدید هرروزه و به کوره انداخته شدنم  و اینکه این دو نفر از چدن ریزی هستند را برایشان تعریف کردم. رفته رفته همه کارگران بخش جمع شدند. ﺁن سه نفر گویا در دستشویی یا جای دیگری پنهان شده بودند. صدای کارگران بلند شد که، فلان فلان شده ها، خودشان را به کوره پرت میکنیم. یکی گفت، من میدانم اینها چه کسانی هستند و تعدادی از کارگران رفتند که پیدایشان کنند. راستش دیگر حسابی ترس برم داشت و فکر کردم اینجا ممکن است باعث فاجعۀ بزرگی شوم. با خواهش و التماس کارگران را ساکتشان کردم و گفتم هیچ کاری با ﺁنها نداشته باشید. فکر نکنم ﺁنها مِن بعد دست به اینچنین کارهایی بزنند. بالاخره کار به خیرگذشت و از شر مزاحمت های تلفنی هم خلاص شدم. فردای ﺁنروز که جمعه بود در شمال پارک لاله برای دریافت ترجمه ای از کتابِ به گمانم ″هجدهم برومر لویی بناپارت″ و شاید نوشته دیگری از مارکس بود، قرارداشتم. دربازگشت وارد پارک شدم. در ﺁن زمان مردم در ﺁنجا جمع می شدند و در جمعهای چند نفره با هم بحث میکردند. به یکی از این جمعها نزدیک شدم. یک ﺁدم نسبتاً قد بلند که یک اورکت سربازی چرک گرفته و کثیف و یک کتانی پاره پوره به پایش بود، داشت وسط جمع حرافی میکرد. من جملاتی در رد حرفهایش گفتم. پاسخ مرا نداد. در عوض کف دستهایش را به هم چسباند و نشان بقیه داد. کف دستها و انگشتان زخم و زیلی داشت. گفت، دستهاتو نشون بده ببینم! من هم کف دستهایم را بالا ﺁوردم. اثری از پینه و خراشیدگی در ﺁن نبود. گفت، برو، برو روی مبلت لم بده و به ″موسیقی خلقها″ یت گوش بده، شما را چه که راجع به کارگر حرف بزنید!

او خودش ظاهراً دانشجوی هنرستان صنعتی و یا جای دیگری بود که من بخوبی به خاطر ندارم. برای مدتی کار و زندگیش را ول کرد و در یکی از کوره پزخانه های اطراف شهر ری به قول خودش ﺁجر کشی میکرد و تا توانست دستهایش را زخم و زیلی کرد و لباس چرکهایش را نشسته پوشید تا در ″صف طبقه کارگر″ در بیاید و ادعا کند که امثال من لیاقت دفاع از طبقه کارگر را نداریم.

تا ﺁنجایی که بخاطر دارم پیروزی کارگران در تثبیت اضافه دستمزد مطالبه شده در نیمه دوم دیماه ٥٨ حاصل شد که تقریباً یکماه بعد از ﺁن بنی صدر رٸیس جمهور شد. واقعیت این بود که جمهوری اسلامی با دولت لیبرال اسلامیهای مصدقی قادر به سرکوب اعتراضات کارگری نبود. درحقیقت جمهوری اسلامی هنوز قادر به شکستن جو انقلابی و ﺁزادی ناشی از قیام عمومی که منجر به سرنگونی استبداد شاهنشاهی شده بود، نشده بود و از اینجهت دولت ملی اسلامی مصدقیون از طرف جناح خمینی و ابواب جمعیش ناکارﺁمد و خطرناک به حال کل جمهوری اسلامی تشخیص داده شد و در برکناریش تعجیل داشتند. بعد از سقوط دولت بازرگان تا سرکار ﺁمدن بنی صدر سه ماه فاصله بود و در این مدت کارفرما ناگزیر همان مصوبات دولت بازرگان را به رخ کارگران میکشید. یکی دو ماه قبل از سقوط حکومت بازرگان تعدادی حزب اللهی ریشدار و یکی دو ملا به کارخانه شروع به رفت و ﺁمد کردند. رفته رفته کارفرما چند ﺁدم ریشدار را استخدام کرد که بیشتر در بخشها می چرخیدند و فعالین را شناسایی میکردند. یکی دوبار تعدادی از لمپنهای کمیته اسلامی شهرری که در ﺁنزمان در میان فعالین سیاسی به سبعیت معروف بودند بکارخانه ﺁمدند. کارگرانی که در شهرری و قرچک ورامین زندگی میکردند تعدادی از ﺁنها را با اسم و رسم می شناختند. یکیشان معروف به عسکر ورامینی، گفته می شد که چند ماه قبل از قیام زن جوانی را در قرچک کشته و متواری شده بود. او بعد از قیام با یک اسم عوضی و  یک ریش توپی از کمیته شهرری سردرﺁورد. دیگری با معروفیت اسی ضامندار که گفته میشد همیشه یک چاقوی ضامندار که با فشار دکمه ای تیغه چاقو به بیرون می جهید در دستش بود و سرکوچه می ایستاد و هرکسی از کنارش رد میشد دکمه را فشار میداد و تیغه چاقو به بیرون می پرید. او چندین فقره چاقوکشی در پرونده اش داشت. بعد از قیام او چاقویش را با کلاشنیکف عوض کرده بود. او یکهفته  بعد از پایان ماجرای اضافه حقوق به حسابداری ﺁمد، دقایقی در چارچوب درایستاد، نگاه غضبناکی به من انداخت و رفت.

بعد از اتمام کار اضافه دستمزد موقعیت بسیار مناسبی برای مرعی کردن دوبند دیگر اساسنامه شورا که قبلاً توضیح دادم بوجود ﺁمده بود. کارگران به عینه تجربه کرده بودند که اطلاع داشتن از امورمالی کارخانه و دخیل شدن در ﺁن تا چه اندازه برایشان ضروری و مفید است. امکان تعرض به اختیارات کارفرما برای شورا از این نظر بسیارمیّسر شده بود و بی شک از پشتیبانی قوی کارگران از بابت این امر برخوردار می شد. همان زمان می شد تصورکرد که شادی ناشی از دریافت اضافه دستمزد حداکثر ششماه تا یکسال نخواهد پایید و با بالارفتن نرخ تورم دوباره اوضاع زندگی کارگر همان ﺁش و همان کاسه خواهد بود. اگر قرار بود شورا فعالیتش را در این سطح محدود کند دربهترین حالتِ ممکن یکسال بعد دوباره میبایست یکسال جنگ و جدل کنیم تا بلکه اضافه دستمزد دیگری را به کارفرما تحمیل کنیم.  تعرض به کارفرما در سطح امور مالی و استخدامی و همچنین نظارت و اعمال نظر در امور استخدامی و مقررات کار هرچند که در سطح یک کارخانه بود منتها فی نفسه یک حرکت سیاسی بود که ورای مطالبات صنفی کارگران قرار میگرفت. در حقیقت سطحی از کنترل کارگری در امور کارخانه را تامین میکرد.

 یک روز قبل از تشکیل اولین جلسه شورا بعد از اتمام ماجرای اضافه حقوق من داشتم ″خیالات خوبی″ را توی سرم می پختم و قصد داشتم شورا را مستقیماً ببرم روی همان دوبند اساسنامه که یک لشکر شصت- هفتاد نفره و همگی مسلح از لمپن پاسدارهای کمیتۀ شهر ری وسط روز بی خبر به کارخانه ریختند به بخشهای مختلف کارخانه هجوم بردند و شروع کردند به ضرب و شتم کارگرانی که از قبل شناسایی کرده بودند. حسین هاچک را ﺁنچنان زدند که بیهوش شد و با ﺁمبولانس روانۀ بیمارستان شد. به حسابداری ریختند و من در ﺁنجا نبودم. برای انجام کاری به شرکت تعاونی رفته بودم. فتح الله راننده فوری به شرکت تعاونی ﺁمد و گفت، زود باش بیا فرارت بدم، اونها الان در حسابداری هستند و دنبالت میگردند. صدای تیرهای هوایی که پاسداران در میکردند شنیده میشد. او مرا سوار مینی بوس کرد و بسرعت از کارخانه خارج شدیم. ح- ت هم جان سالم بدر برده بود و من بارها به او گفتم به کارخانه نرود که خطرناک است. ﺁنطور که بعدها شنیدم، گویا  او مدتی بعد برای دریافت مقداری از حقوقش که طلب داشت به کارخانه رفت. همانجا دستگیر و روانۀ زندان شد.پاسداران در تعقیب من بودند. ناگزیر شدم تهران و خانه ای که در ﺁن زندگی میکردم را ترک کنم و به شمال بروم. دوماه بعد در شمال دستگیر و به دست ده نفر حزب اللهی بشدت کتک خوردم و از ﺁنجا به زندان سپاه پاسداران در عشرت ﺁباد تهران منتقل شدم. نحوه ای که  از ﺁن زندان فرار کردم خود داستانی دیگر است که از حوصله این گفتگو خارج است.

بنی صدر که رٸیس جمهور شد، ماجرای ″ شورا پورا″ مالیده که معرّف حضورتان است در واقع تیر خلاصی بود که به شورا های کارخانه ها در سراسر مملکت زده شد و همه کارخانه ها به تسخیر حزب اللیها و پاسدران جمهوری اسلامی درﺁمد.

شش و یا هفت ماه از ماجرای حمله به کارخانه گذشته بود. یکی دوماهی بود که من در حسابداری دفتر مرکزی شرکت کابل سازی ﺁلومتک مشغول به کار بودم و یکروز عصر بعد از پایان کار اداری در خیابان منتظر تاکسی بودم که یک اتومبیل رنو جلوی پایم ایستاد، بوق زد، نگاه کردم، حسن بهبهانی بود. سوار شدم. حسن برایم تعریف کرد که حسین هاچک به کما رفت و بعد از مدتی در بیمارستان درگذشت و حسین ﺁقا نگهبانی هم سرطانش عود کرد و در خانه اش بستری شد. من با اینکه یکبار به خانۀ حسین ﺁقا نگهبانی در شهر ری رفته بودم ولی کوچه پس کوچه ها را بخاطر نمی ﺁوردم که به عیادتش بروم. خاطره این انسان شریف و بزرگ هنوز که هنوز است و تا زنده ام برایم عزیز است.

رفقای عزیز، در هر عرصه ای که فعالیت میکنید، خیابان، کارخانه و یا هرکجا. مادامی که امر بی بدیل و انسانی طبقه کارگر را به پیش میبرید، کارتان به یک اندازه مهم و باارزش است.

رزمتان پایدار و ﺁمال انسانیتان برقرار باد.

سعید مدانلو

اکتبر ٢٠١٢

مقاله توسط سردبیر سایت ویرایش شده است .

اصل مقاله درسایت آزادی بیان می باشد.


دیدگاه خود را بنویسید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: