توسط سردبیر در
0

تغییر اندازه فونت:

مصاحبه کننده :  محمد فتاحی

پیاده سازی : محمد غزنویان

فتاحی ( به عنوان مقدمه و آشنایی مختصر ) : آقای خسرو شاهی در دوران انقلاب جزونمایندگان شوراهای نفت بود تا زمانی که راهی زندان و سپس ناچار می شود کشور را ترک کند. دو دوره های قبل نیز در راس شوراها و سندیکای کارگران نفت تهران بوده ، و به همین دلیل از شخصیت های مشهور جنبش کارگری ایران است.

فتاحی : آقای خسرو شاهی برای اینکه برسیم به فعالیتهای شما در سال 35 ابتدا کمی عقب تر برویم، تا دوره ی قبل از کودتا. میشود به طور کلی اشاره کنید که شرکت نفت از چه زمانی راه افتاد، کارگرها از چه زمانی شروع به کار کردند و از چه زمانی تشکلها شروع به شکل گیری کردند در شرکت نفت

خسروشاهی : اگر بخواهیم به دوران اولیه و چگونگی شکل گیری شرکت نفت اشاره کنیم باید بگوئیم که در سال 1280 شخصی بنام ویلیام دارسی که یک سرمایه دار انگلیسی – استرالیایی بود، آمد و قراردادی60 ساله را با مظفرالدین شاه امضا کرد که کلیه اکتشافات اعم از نفت و گاز و غیره، در سطح ایران به جز شمال در اختیار وی قرار گیرد و در ازای آن مبلغی جزئی در حد یک درصد از کل درآمد را به شاه تحویل دهد. هفت سال پس از امضای این قرارداد شرکت نفت ایران و انگلیس تاسیس شد و یک سال بعد یعنی در 1288 به یک منبع عظیم نفت در مسجد سلیمان دسترسی پیدا کردند و در این فاصله مشغول ایجاد پالایشگاه آبادان شدند که نفت از مسجد سلیمان منتقل شود به آبادان . بنابراین در 1291 پالایشگاه آبادان تاسیس می شود و اولین محموله نفت در 1912 صادر می شود. البته در 1312 رضا شاه این قرارداد را با دولت انگلیس برای 60 سال تمدید کرد که دیگر بار در ازای دریافت بخشی از درآمد نفت، بخش عمده نصیب شرکت انگلیسی می شد. بعدها یک کنسرسیوم نفتی شکل گرفت تا کارها و امورات مربوط به صنعت نفت را به پیش ببرند. این یک نگاه بسیار گذار بود به شکل گیری پالایشگاه آبادان و تاسیسات نفت و گاز خوزستان به طور کلی . مجموعه ای که تا قبل از انقلاب بزرگترین مجموعه تولید نفت در خاورمیانه محسوب میشد و روزانه قادر بود 600 هزار بشکه نفت را تصفیه کند.

اما اولین نسل کارگران نفت از میان بومیان محل و بیشتر بخش عرب نشین ایران ( خوزستان و اهواز ) تامین شد و به اضافه بخش زیادی از ایل بختیاری که تابستانها به این منطقه کوچ می کردند و زمستانها به محل خودشان باز میگشتند.

این کارگران را از خان اجاره می کرند . مثلا به خان بختیاری یا قشقایی و یا خاندان شیخ خزعل می گفتند که ما فلان تعداد کارگر نیاز داریم . بعد کارگر را از خان می گرفتند و دستمزد را نیز به خان تحویل می دادند که خان نیز بخشی از آن را برمیداشت و بخشی را به کارگران پرداخت میکرد.

فتاحی : این دوره تا زمانی که کارگران بتواند تشکلی یا صنفی را برای دریافت مطالبات خود داشته باشند چقدر به طول می انجامد؟

خسرو شاهی: این دوره بسیار طولانی است. چون که در آن دوره کارگران اغلب دارای پیشینه دهقانی و فاقد سواد بودند. حتی خود آبادان مانند دیهی کوچک بود که بعدها به سمت شهری شدن توسعه پیدا کرد. (مسجد سلیمان یا دو گنبدان نیز روستاهای کوچکی بودند. که حتی به جایی راهی نداشتند) آبادان مثلا جزیره کوچکی بود که بیشتر به ماهیگیری یا کشت خرما وابسته بودند و بین آبادان یا بصره ی عراق فاصله ای نبود و به راحتی رفت و آمد وجود داشت و تمام اینها با هم دارای رابطه فامیلی بودند. حتی از حمل و نقل و جابه جایی کالا بین دو طرف امرار معاش میکردند این نفت بود که در این منطقه یک دگرگونی عمده به وجود آورد.

انگلیسها هم بسیاری از افراد فقیر را از هند می آورند. حتی اولین اعتصاب نیز اگر به وجود آمد به ابتکار این استادکاران و کارگران هندی  بود که کارگران ایرانی نیز به آنها پیوستند. بعد از آن بود که اعتصاب دیگری شد که ایرانی ها می خواستند دستمزدشان مثل هندی ها بشود.

فتاحی: این مربوط به چه سالی است؟

خسرو شاهی : بین 1320 -22

اختلاف طبقاتی در آبادان وحشتناک بود . در آن زمان پیشرفته ترین امکاناتی که در کشورهای صنعتی بود در آبادان پیدا می شد ولی برای کارمندان خارجی بود. و در یک سطوح پایین تری تا حدودی کارمندان ایرانی شرکت نفت. ( که البته بسیار کم بودند.) فروشگاههایی در آبدان بود که مانند فروشگههای مدرن امروزی تمام امکانات در آنها عرضه می شد. آبادان از نظر آب تسویه شده در ایران اول بود. دستگاه تصوفیه آبی گذاشته بودند که آب تصفیه شده را برای کارمندان عالی رتبه “بریم” می بردند. بعدها که خواسته ها زیاد شد و درگیرهایی پیش آمد ناچارا آب تصفیه شده را برای تمام آبادان کشیدند.

که اول چیزهایی به اسم ” بمبو” سر کوچه ها وجود داشت که مردم آب تصفیه شده را از آنها بر می داشتند ولی به مرور برای خانه ها هم کشیدند. شهر دارای باشگاه سوارکاری یا اتومبیلرانی یا انواع کاباره های مدرن وجود داشت. منتهی اینها تماما در اختیار کارمندان خارجی یا تعداد معدودی کارمند عالی رتبه ایرانی بود. بعد از ملی شدن صنعت نفت بود که جابه جاهایی صورت گرفت و بیشتر این کارگران و کارمندان را ایرانی ها را تشکیل می دادند . در آن مقطع حتی ورود افرادی به جز خود خارجی ها حتی در خیابانهایشان هم ممنوع بود. حتی اگر کسی برای قدم زدن به این منطقه میرفت پاسبانها دستگیرش می کردند و تحویل کلانتری می دادند ، پلیس هم از خانواده یا هر کس دیگری ضمانت می گرفت که دیگر سر و کله اینها در ان اطراف پیدا نشود.

فتاحی: این اوضاع تا دوران شکل گیری تشکلها ادامه دارد؟

خسروشاهی: شدت اختلاف طبقاتی در حدی بود که می توان گفت آبادان در آن موقعیت یک آفریقای جنوبی دیگری بود که آپارتید در آن نه بر مبنای رنگ پوست بلکه بر اساس تبعیض طبقاتی واقعی و ملموس بنا شده بود. کارگرها در زاغه ها زندگی می کردند که از حصیر ساخته شده بود . یا یک انبارهای بسیار بزرگی بود که پر از ورقهای آهن بود که مثلا ده متر در دویست متر بود که تبدیل به محل زندگی کارگران شده بود . مثلا خانواده ها با بند و طناب مقداری پارچه دور خودشان کشیده بودند که در حکم حصار بود. و مثلا ممکن بود در هر یکی از این انبارها بین 50 تا 100 خانواده زندگی کند. در حالیکه نه تهویه ای بود و نه هیچ امکانات بهداشتی ای داشتند. تازه اینها کسانی بودند که وضعشان بهتر بود و گرنه بقیه که در ” حصیر آباد ” و ” احمد اباد ” و ” چادر آباد ” زندگی می کردند .

بعد ها به مرور بریم به وجود آمد که در آن برای کارمندان ایرانی خانه ساختند و سپس خانه هایی برای کارگران ایرانی نیز ساخته شد که البته در این مورد هم با لحاظ کردن یک سری رتبه بندی و درجه بندی به کارگران خانه می دادند  مثل اینکه حقوق چقدر باشد، یا فرد متاهل باشد، با سابقه کارش چند سال باشد، ولی به طور واقعی هم در محیط کار و خارج از آن یک تبعیض فاحش وجود داشت.

محیط کار هم به معنای واقعی سربازخانه بود نه محیط کار. کارمند هر چه که می گفت فارغ از درستی یا نادرستی باید انجام می شد . شاید بعدا میشد رفت و اعتراض کرد ولی در لحظه باید انجام می شد. درست مانند ارتش.

در این مقطع شرگت نفت و کل خوزستان دست انگلیس ها بود یعنی فرماندار، استاندار، شهردار، کلانتر، رئیس شهربانی تماما انتصابی بود مثل حالا که ایمه جمعه را فرد خاصی انتخاب می کند آن وقت تمام اینها حتی خود امام جمعه باید با نظر و صلاحدید انگلیسها انتخاب و انتصاب می شدند .

کس بدون اراده آنها کاری نمی کرد. مثل الان که حتی استاندار باید با اجازه ائمه جمعه عمل کند.

شرکت نفت به مرور یک شوراهایی را مجبور شد بپذیرد مثلا شورایی که هر کس هر مشکلی دارد با استادکارها مطرح کند استادکارها با کارمندها مطرح و در نهایت کارمندها به بالا انتقال بدهند.

شروع سازماندهی و تشکل یابی در نفت از اینجا بود . چیزی شبیه مانوفاکتورها یا نوعی پدرسالاری بود. یعنی نوعی رابطه استاد و شاگردی برقرار بود یعنی غیر ممکن بود شما شخصا بتوانید مشکل ات را با کسی به جز استادکار مطرح کنی.

کم کم  در محیط کار اختلافت و درگیری های به وجود آمده بود پذیرفتند که نماینده کارگر انتخاب شود خیلی قبل از 1320 . در 1320 علی امید که نماینده کارگران نفت بود بعد از 12 سال از زندان بیرون آمده بود. این فرد 12 سال پیش به خاطر تلاش برای سازماندهی 12 سال راهی زندان شده بود اما از زندان آمد و دوباره اقدام به سازماندهی کرد. و به خاطر سوابقش کارگرها دوباره او را به نمایندگی انتخاب کردند. زمانی که من سر کار رفتم دیدم که روی همه دیوارها نوشته اند :

” علی امید را انتخاب کنید “

1306 علی امید بود. 1308 بوده که یوسف افتخاری به دستور کمیته به خوزستان می آید و با امید ارتباط می گیرد و سازماندهی مخفی راه می اندازند تشکل می زنند و اعتصابات بزرگی راه می اندازند. 1320 که توده ای ها از زندان آزاد می شوند و به خوزستان می آیند در ابتدا یک شورای اتحادیه های کارگری را سازماندهی می کنند. که از میان اصناف شروع می کنند.

فتاحی: بالاترین قدرت این تشکلها چه کسانی هستند هست؟

خسرو شاهی: بعد از اینکه چندین اتحادیه مختلف به اتحادیه شوراهای کارگری پیوستند ، شورای متحد مرکزی در سال 1325 به وجود آمد . همین شورا باعث شد تا در سراسر کشور اتحادیه های به وجود بیاید و همه به این شورا بپیوندند. در کنار همین یوسف افتخاری تشکلاتی درست کرده بود با نام اتحادیه کشاورزان –برزگران که بیشتر در نواحی شمالی کشور فعال بود. این حتی اتحادیه ای بود که خود را در رقابت با حزب توده می دانست و به عنوان اتحادیه مستقل کارگران تعریف می کرد. بدون رهبری حزب توده در این مقطع اتحادیه معنایی نداشت. چون اساسا پایه ای وجود نداشت. این اتحادیه ها اگر چه با سازماندهی از بالا راه افتادند اما اوج قدرت آنها از 1320 تا نهایتا 1332 بود.

فتاحی: این تشکلها در دوره ای که بودند بیشترین مطالباتی که رسیدند چه بود و شروع افت از کی بود؟

خسروشاهی: بین 20 تا 25 و 27 چندین اعتصاب مهم در خوزستان شکل گرغت. مثلا در سال 27 یکی از مهم ترین خواسته ها لغو تمام قراردادها با انگلیسها و اخراج آنها بود. یعنی اگر بخواهیم به ریشه اصلی ملی کردن صنعت نفا بازگردیم میشود به اینجا مراجعه کرد. این یک خواست از بالا نبود که در یک آن به کله کسی زده باشد بلکه این یک خواست مردمی بود. برای اینکه اینها برای سالها با این مردم مانند برده رفتار می کردند . یکی از مهم ترین ها اعتصاب ماه می 1325 بود که اعتثاب بسیار گسترده ای شکل گرفت و راهپیمایی در سراسر کشور برگزار گردید. این اعتصاب تا بیستن ماه می کشیده شد و آغاجری و اطراف را نیز در بر گرفت تا جایی که 28 ماه همان سال مجبور شدند قانون کار تصویب کنند. تا پیش از این اصلا قانون کار وجود نداشت. هر کس در هر کارگاهی هر جور که دلش میخواست کارها را به پیش می برد. یا در ماه تیر یکی از بزرگترین اعتصابات صنعت نفت شکل گرفت که یکماه طول کشید 23 تیر اوح درگیری ای بود که خواسته هاعبارت بودند از:

برداشتن تمام تبعیضات موجود بین کارگران، محاکمه کارگران در دادگاههای رسمی کشور نه در محیط کار، مسائلی مانند مزد، مسکن و تعطیلی جمعه.

23 تیر اوجش بود که انگلیس از کانال شیخها تعدادی از اعراب را مسلح کرد که تیراندازی کردند و 50 نفر از کارگرها کشته شدند.

تعداد زیادی زخمی شدند و مردم یک عده از خارجی ها را کشتند. درگیری آنقدر شدید بود که انگلیس ناوگانش را آورد و لنگر انداخت و دولت هم مثلا اعتراض کرد! این اعتصابات باعث شد که شکست پذیر بودن دولت انگلیس به چشم کارگران بیاید و آن ابهت بشکند و اتوریته اش خرد بشود. تا جایی که بحث اخراج کامل اینها و کنترل نفت به دست ایرانیها پیش آمد.

آن موقع فردی با نام مصباح فاطمی استاندار خوزستان بود یک آدم سرسپرده و جانی بود که حکومت نظامی اعلام کرد و با مسلح کردن اعراب بود که ریختند و اعتصاب را سرکوب کردند، ولی در نهایت نتواستند به خواستها پاسخ نگویند .

طوری که سه تا از نماینده های حزب توده را که آن وقت در دولت وزیر بودند آوردند به خوزستان با کارگران صحبت کردند و اعتصاب را خواباندند. همین بهانه بود که از 1327 و با در راس بودن قوام و بهانه کردن تیراندازی به شاه، سرکوب همه جانبه جنبش کارگری را شروع کردند و حزب توده را غیر قانونی اعلام کرد و و تمام رهبران نفت را تبعید کردند از جمله همین امید و نجفی و چند نفر دیگر. حفیض الله کیانی و مرادی هم بودند که تبعید شدند .

و در نهایت به طور کامل بساط حزب و تشکل را در آخر سال 32 جمع کردند. بعد از این هم ما حرکت خاصی نکردیم چون شرکوب به شدت سنگین بود.

بعد از مدتی کارگرها یک صندوق تعاونی را به وجود آوردند ( آن وقتها دستمزها را 14 روز به 14 روز می داند چهارشنبه به چهارشنبه؛ تاریخی هم در کار نبود) ( بلیط بخت آزمایی گذاشتند روز چهارشنبه ها روز خوشبختی شد)

این صندوق تعاون که 20 نفر بودند روز 4 شنبه که حقوق می گرفتیم ده تومن می دادند به یک نفر ( همه ) نوزده نفر 190 تومن می دادند به یک نفر تا حقوق بعدی که نوبت به نفر دیگری می رسید. پول خوبی بود و میشد با ان مثلا یخچال خرید. دیگر نیازی به قسط دادن هم نبود. اگر چه در ابتدا از یک جمع دوستانه شکل گرفت اما بعدها همین در بیرون تبدیل شد به تعاونی مصرف و عده ای را انتخاب کردند به عنوان هیئت مدیره تعوانی مصرف که جنس را می خریدند و می بردند توی فروشگاه ولی به قیمت خرید می فروختند.

کم کم شرکت نفت ناچار شد خودش تعاونی را بپذیرد. و بعد تعاونی کارکنان صنایع نفت سازماندهی شد که انتخابی بود و در دوره اقال درگیری شد و هیت مدیره را از کارگران گرفتند و انتصابی کردند ولی با یک درگیری دوباره در سال 53 برگرداندیم به خود کارکنان نفت. این تقریبا اولین شکل تشکل بود که من به چشم دیدم.

فتاحی: این هیت مدیره تعاونی خارج از تعاونی تاثیری در اعتراضات و اتحاد کارگری داشت؟

خسروشاهی: وقتی در رابطه با صندوقی تعاون جلسه برگزار می شد تمام مشکلات بررسی می شد . در این برهه نماینده کارگر انتخاب می کردند مثلا بخش تعمیرات پالایشگاه یک نماینده داشت ابزار دقیق یک نماینده داشت

بین 37 تا 40 تشکیلات سندیکایی غایب بودند، و تنها نمایندگانی بودند که کارگران انتخاب می کردند . این نماینده ها هم جدا جدا کار می کردند . هر کس می خواست نماینده بشود باید فرمی را تهیه میکرد و میداد به یک چهارم کارگران قسمتش تا او را تائید کنند که ما می خواهیم او نماینده ما بشود . فرد فرم را می گرفت و تک به تک به کارگران مراجعه می کرد و امضا جمع میکرد. اسم و اسم فامیلشان بود و شماره هاشان . مثلا شماره من 197474 بود.

بعد از امضاها این فرم را می داد به وزارت کار بعد وزارت کار یک ماه فرصت می گرفت در این فاصله یک فرم چهار صفحه ای می آمد که در اصل فرم ساواک بود که باید تمام جزئیات زندگی و خویشوندان را در آن پر میکردی.

بعد یک لیستی می آمد حدود ده روز قبل از انتخابات که در آن اعلام می کرد این افراد می توانند کاندید بشوند و صندوق انتخابات فلان روز خواهد آمد.  یک روز معین می شد برای انتخابات و کارگران می رفتند و رای می دادند. روی نمایندگان به شدت حساس بودند و اگر کوچکترین ظنی می رفت که فرد فعال سیاسی است یا مد نظر کارگران است مطلقا محال بود که تائید شود.

تا سال 48 وضع این بود، تا اینکه در این فاصله نماینده های کارگران صنعت نفت جنوب دو سالی یک بار جمع می شدند می رفتند تهران با شرکت نفت پیمان دسته جمعی می بستند در مورد حقوق مزایا مرخصی و برای خوزستان جیره خواربار هم می گرفتند. کار دسته جمعی در این مقطع به این معنا بود. چون اینها می رفتند تهران یکی دو ماه طول می کشید تا قرار داد را امضا میکردند و بر میگشتند . این تنها دوره هایی بود که این نماینده ها با هم بودند اما در همین وقت در تهران کارگران سندیکا داشتند و یک اتحادیه کارگران تهران هم داشتند که از چند سندیکا ساخته شده بود  .

سال 47 برای ساختن و راه انداختن پالایشگاه تهران به این شهر منتقل شدم و در واقع ما را بالاجبار آوردند تهران ( البته عده ای هم بودند که داوطلب آمدند). در ابتدا می خواستند همان بساط خوزستان را پیاده بکنند یعنی تبعیضاتی را که در خوزستان بود تا آن موقع خیلی هاش برطرف شده بود .اما ما، در ابتدا ما یک نماینده انتخاب کردیم .

زمستان بسیار سختی بود و ماهم به خاطر راه انداختن پالایشگاه مجبور بودیم مدام در آنجا باشیم در حالیکه هنوز رستوران هم راه نیفتاده بود و ماهم از گرمسیر آمده بودیم و به سرد سیرعادت نداشتیم. خانه و زندگی نداشتیم و زن و بچه آبادان بودند . ما 24 ساعته سر کار بودیم. تا اینکه دیدیم نمی شود و گفتیم ما باید یک نماینده انتخاب کنیم.

یک فردی بود به اسم لم یزرع که در حفاظت بود، منتهی اینها هم کارگر بودند (مسلح نبودند ) در اصل نگهبان بودند. این را علم کردند . مثلا وقتی کارگر دیر می آمد این میگفت بروید مسئله ای نیست! در حالیکه در اصل از حقوقمان کم میشد. می گفتند این آدم خوبی است و این را انتخاب کردیم. اتفاقا سال بعد پیمان دسته جمعی بود وسط پیمان دیدیم نماینده خوزستان آمد و گفت: این کیه انتخاب کردید این که نماینده کارفرماست هر چی ما گفتیم این گفت نه!

وقتی پیمان تمام شد گفتیم میخواهیم نماینده مان را عوض کنیم. یک نامه به وزارت کار نوشتیم بعد چون امضاها خیلی زیاد بود و تقریبا اکثریت کارگرها امضا کرده بودند مجبور شدند قبول کنند. در این فاصله عده ای کارگر هم از تهران استخدام شده بودند . این تهرانیها را از کارگاههای آهنگری و لوله کشی آمده بودند و داشتند تازه کار را یاد می گرفتند. (حدود صد نفر) بعد وزارت کار نامه داد گفت آنهایی که می خواهند نماینده بشوند را معرفی کنید .

تصمیم گرفتیم که کلک بزنیم! باید دوباره تکرار کنم که بین فعالین کارگری تصمیات به صورت فردی اتخاذ نمی شد بلکه یک جمعی وجود داشت که این کار را میکرد و تصمیمات را به پیش می برد. در جمع خود فکر کردیم که اگر دو نفر را انتخاب کنیم هر دو نفر را ساواک رد می کند بنابراین تصمیم گرفتیم 20 نفر انتخاب کنیم. حالا برود و هر کس را دلش میخواهد انتخاب کند. منتهی روی یکی دو نفر الکی تبلیغ می کنیم و اصلی را می گذاریم برای آخر. چون اگر برای کسی تبلیغ می کردیم دیگر ساواک اجازه نمی داد. همین هم شد. بنابراین بچه ها آمدند و 19 نفر لیست جمع کردند و دادند به ساواک . در این موقعیت خود ساواک دو نفر را از انبار نفت ری  آورد پالایشگاه که یکی را گذاشت آتش نشانی و یکی را گذاشت اداره انبارها که ابزارها که صبح به صبح ابزار میداد و عصر تحویل می گرفت. برای اینکه ارتباط نزدیک با کارگرها داشته باشند. بعد از انقلاب معلوم شد جغت اینها ساواکی بودند. اینها آمدند و فضای تهرانی و آبادانی را پیش آوردند، چون خودشان تهرانی بودند. گفتند اصلا چرا باید آبدانی باشند. بنابراین سعی کردند اختلاف درست کنند. اما خب 400 نفر آبادانی بودند و اکثریت با آنها بود. یک نفر هم به نام ناصر اسدی از بین تهرانی ها خودش را کاندید کرد. به هر حال ما نوزده نفر لیست دادیم ولی در رستوران و در هر جایی عمدا در مورد یک نفر به خصوص حرف می زدیم که ساواک را تحریک کنیم تا او را رد کند! خلاصه بعد از 15 روز نامه امد و او را رد کردند. فردی بود به نام حشمت. بعد بچه ها گفتند دیگر حرفی نزنیم تا دو روز به انتخابات مانده بگوییم کی را کاندید می کنیم. دو روز مانده من را معرفی کردند. صندوق آورند و رای گیری کردند. رقیب من لم یزرع بود که برای او هم یک صندوق جدا گذاشته بودند، حتی یک نفر هم به او رای نداد. حتی معلوم شد خودش هم خودش رای نداده . او بعد متوجه شد که از ما رو دست خورده.

فتاحی: کجا تبلیغ می کردید؟

خسروشاهی: تو میکده ها عرق می خوردیم و تصمیم می گرفتیم.  تو باشگاهها. ما بیست نفر بودیم. حمید جاگرانی ، رسول فقازاده، حشمت رئیسی ، خسرو غدیری

فتاحی: همه این جمع آبادانی بودند؟

خشروشاهی: بله، همه!

فتاحی: یعنی با تهرانی ها تبعیض قائل می شدید؟

خسروشاهی: نه خیر. آنها همه تازه کار بودند. اصلا تجربه و شناخت نداشتند. این بچه ها هر کدام 15 تا 20 سال سابقه داشتند که از آبادان به تهران آمده بودند. بعد هم به این جمع 4 تا دانشجو از دانشگاه تهران اضافه شد که توی میکده ما را می دیدیند.

فتاحی: اینها چطوری راه پیدا کردند به جمع شما؟

خسروشاهی: ما یک مشکلی داشتیم و آن این بود که اعدادی از فرزندان کارگرها تجدید می شدند. یک طرحی دادیم به خانم امیدیان که رئیس امور مالی کارگران بود و انسان خیلی پاک و شریفی بود ما طرح دادیم که برای بچه های تجدیدی کارگرها می خواهیم در منازل کارگران کلاس آموزشی بگذاریم و وسیله می خواهیم مثل میز و صندلی و تحخته سیاه. ما بیست تا کارگر دیپلمه داشتیم که رفته بودند امتحان داده بودند و دانشگاه قبول شده بودند منتهی بودجه نداشتند که بروند.  اون موقع به بچه های کرامندها بورسیهمیداد صنعت مفت به کارگرها نمیداد ما رفتیم پیش اقبال صحبت کردیم و بعد از گفتگوی مفصل 4 ساعته قبول کرد که به آن ها هم بورسیه بدهد. اینها رفتند دانشگاه و کانال ما شدند با دانشگاه.  و از طریق آنها گفتیم چندتا از دانشجوهای قدیمی بیایند و به بچه ها در تابستان درس بدهند مثل ریاضی بود که اغلب تجدید می شدند. اینها به هر حال دیگر در خانه کارگرها رفت و آمد می کرند. ما پنجشنبه جمعه ها اتوبوس می گرفتیم برویم کرج و اینها با خانواده اینها هم همره ما بودند.

حتی خود خانواده ها می گفتند که تمام این شاگردهای تجدیدی سیاسی شدند. در حد فاصل 49 تا 55 بود و تمام این دانشجوها هم از بچه های چپ بودند و سیاسی …

موسی یکی از این دانشجوها بود که بعد از انقلاب شد وزیر راه و ترابری بعد ما میرفتیم از او 500 تا 500 کوپن نفت و بنزین می گرفتیم. اسمهاشان را هم یادم نیست ولی فرقی هم ندارد چون اسامی هم مستعار بود. اونی هم که وزیر شد و من یادم است چون توی تلوزیون دیدیم و رفتیم یقه اش را گرفتیم.

فتاحی: اینها روی شما چه تاثیری داشتند؟

خسروشاهی: حشمت رئیسی بعدها رفت و کارگر چاپخانه شد ما خودمان تو چاپخانه کتابهای جلد سفید را چاپ میکردیم و می دادیم جلوی دانشگاه توزیع می شد .

سال 48 که انتخاب شد و ما نماینده شدیم . معمولا باید صبر کنی تا از وزارت کار حکم نمایندگی بیاید که یک ماه تا چهل روز طول میکشد بعد از ده 15 روز یکی از کارگرهای پالایشگاه آمد و یک نامه ای به ما داد.  نوشته بود خواست زحمتکشان نفت

یک نامه مفصل بود با یک مشت خواسته . آقای خرم نیا کسی بود که در پالایشگاه آبادان در سال 46 شاه میخواست بیاد بازدید از توی کارگاه مرکزی که میخواهد رد بشود  این جلوی شاه را می گیرد (کارگر تراشکار ) میگوید این خط کشی ها را دیروز کردند. این لباس کار را دیروز دادند تو بروی از ما می گیرند. ما مشکلات زیاد داریم. بهداشت و درمان خودم هم ناراحتی معده دارم.

بعد هم میگوید حالا که تو بری ما را ساواک می برد زندان. این را کاری نکردند ولی منتقل کردند تهران. این فرد نامه را داد به من . ما خواندیم و گفتیم لااقل بگذار حکمم بیاد تازه شروع کنیم. بعد هم این نامه را هر کسی بخواند میگوید اینها چپ هستند. گفت همین هست  که هست. اینجا جوجه را آخر پائیز نمی شمرند اول می شمرند.

گفتم اگر بگویم نه میگوید من جا زدم. گفتم چکار کنیم؟! توی همان جمع با بچه ها صحبت کردیم. به این نتیجه رسیدیم که ببریم و بدهیم تا سایر نمیانده ها هم امضا کنند. و با امضای سایر نمایندها ها ببریم و به وازرت نفت و کار بدهیم.  و حتی ساواک رفتیم و یک عده ای امضا نکردند وای 4-5 نفر امضا کردند. بردیم پست کردیم برای وزارت کار و نفت و ساواک. چند وقت بعد ساواک شهر ری ما را خواست و گفت این چیه؟

یعنی چی به جای کارگران نفت نوشته ای زحمتکشان نفت؟ گفتیم خب زحمت می کشند؟ گفت خودت را به اون راه می زنی یا اینکه میفهمی زحمتکشان یعنی چه؟ گفتم یعنی کسی که زخمت می کشد . گفت این نامه چپه؟

گفتم من چپ و راستش را نمی دانم. کارگرها این را نوشتند دادند به من و گفتند برو بفرست برای اینها.  کار من از همینجا شروع شد.

توی پالایشگاه چندین مشکل داشتی. یکی اینکه نماینده محل نداشت یک جای ثابتی که کارگرها به او رجوع بکنند.

————————————————————————————–

پی نوشت اول : مصاحبه با یدالله خسرو شاهی توسط محمد غزنویان پیاده سازی شده است و متن کتبی توسط سایت بنیاد پاک برای اولین بار منتشر می شود . از ایشان کمال تشکر را داریم .

پی نوشت دوم : یدالله خسروشاهی، یکی از بنیانگذاران اصلی سندیکای کارگران صنعت نفت در سال 1349، از سازماندهان مبارزات کارگران این رشته در دهه 50، و از رهبران اعتصاب بزرگ صنایع نفت کشور در پاییز سال 1357 بود که پس از انقلاب 57 از ایران خارج شد و در 15 بهمن 1388 در لندن درگذشت .

پی نوشت سوم : لینک تصویری مصاحبه با یدالله خسرو شاهی.

https://www.youtube.com/watch?feature=player_detailpage&v=2wbNvpWlufI


دیدگاه خود را بنویسید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: