توسط سردبیر در
0

تغییر اندازه فونت:

بهزاد سهرابی

مقدمه: در اواخر مرداد سال 85، کارگران شرکت ریسندگی پرریس سنندج، اعتصابی را آغاز کردند که بعد از هشت روز یعنی در چهارم شهریور، با حمله پلیس به پایان رسید. این اعتصاب مانند هر اعتراض کارگری دیگر، ویژگی و مشخصه های خاص خود را داشت و در روزها و ماه های بعد از پایان آن، مورد نقد و بررسی مجامع کارگری قرار گرفت. در این متن بهزاد سهرابی نماینده وقت کارگران پرریس در جواب نامه خسرو غلامی اعتصاب‌های خرداد و مرداد 1385 را روایت می‌کند.

—-

اعتصاب کارگران پرریس درسال 85، یکی از اعتصاب های شاخص و بی نظیر آن دوره جنبش کارگری بود، زیرا که آنها روی مطالبات طبقه کارگر ایران، یعنی ممنوعیت اخراج و لغو قرارداد های موقت دست گذاشته بودند. این خواسته ها، کارخانه ای نبود و به نطر من، مهم‌ترین ویژگی مبارزه گارگران پرریس در آن دوره، همین امر بود. آن روزها و بعد از پایان اعتصاب، من تحلیل خودم را در نوشته ای با عنوان” اعتصاب پرریس تجربه ای دیگر” منتشر و هم چنین نظراتم را در جلسات متعدد پالتاکی بیان کردم.آنچه که در جواب نامه شما نوشته ام، بیشتر خاطرات اعتصاب وآنچه که در آن روزها بر ما گذشت، می باشد.

برای شروع یادآوری دو نکته لازم است: اول اینکه شرکت ریسندگی پرریس سنندج، دارای آخرین تکنولوژِی در زمینه خط “اپن اند” و خط تولید انواع نخ های مصنوعی و پنبه ای با ظرفیت اولیه 5 تن در روز است. کلیه ی دستگاه های نصب شده در خط تولید، کاملا مکانیزه و از شرکت های”ریتر” سوییس و “ال تی جی” آلمان می باشد. دستگاه های اندازی گیری و واحد استاندارد آن مربوط به کشور هند است که در زمان راه اندازی، آخرین مدل دستگاه های موجود در بازار جهانی بوده است.

و دیگر اینکه تاسیس و راه اندازی این شرکت، حاصل رنج و زحمت کارگران کارخانه های نساجی شین بافت و پیروز باف بود. سهام داران این دو واحد تولیدی در سال 79، با سود ناشی از استثمار کارگران و با سرمایه اولیه 17 میلیارد ریال، کارخانه پرریس را تاسیس کردند. من بعد از 9 سال کار در نساجی پیروز باف، به عنوان مسئول امور مالی کارخانه ، به استخدام واحد تازه تاسیس پرریس در آمدم.

و دیگر اینکه تاسیس و راه اندازی این شرکت، حاصل رنج و زحمت کارگران کارخانه های نساجی شین بافت و پیروز باف بود. سهام داران این دو واحد تولیدی در سال 79، با سود ناشی از استثمار کارگران و با سرمایه اولیه 17 میلیارد ریال، کارخانه پرریس را تاسیس کردند. من بعد از 9 سال کار در نساجی پیروز باف، به عنوان مسئول امور مالی کارخانه ، به استخدام واحد تازه تاسیس پرریس در آمدم.

بعد از این مختصر در باره کارخانه، به موضوع اصلی بر می گردم.

اعتصاب اول: 31 خرداد 85

در ابتدای شروع به کار پرریس، ما با قرارداد های یک ساله کار می کردیم. اما مدتی بعد، قرار دادها به شش ماه و سپس به سه ماه و بالاخره در ابتدای سال 85، قرارداد یک ماهه را پیشاروی ما قرار دادند. کارگران در پایان فروردین با اطلاع شدند که کارفرما می خواهد این کار را عملی کند و گفته است کسی که قرارداد یک ماهه را امضا نکند، اخراج می شود.

کارگران تصمیم گرفتند در مقابل چنین اقدامی، ایستادگی کنند. اولین قدمی که دوستان کارگر برداشتند، انتخاب من به عنوان نماینده بود تا پیگیر مشکلات آنها باشم. دلیل آن هم این بود که من چند ین بار،هم در واحد نساجی و هم در واحد پرریس، در رابطه با دستمزد های کارگران و گرفتن مبالغی از مطالبات شان، از آنها دفاع کرده بودم. علاوه بر این همیشه در سالن غذاخوری، در باره مشکلات و مسایل کارگری با آنها بحث و گفتگو می کردم. من این مسئولیت را قبول کرده و به کارگران گفتم که با وجود اینکه بخاطر پذیرفتن این نمایندگی ممکن است اخراج شوم، اما با تمام توانم از شما دفاع می کنم.

اولین اقدام ما این بود که نامه ای خطاب به مدیریت شرکت تنظیم کردیم و توضیح دادیم که ما کارگران پرریس از آغاز تاسیس کارخانه، چه در کار ساختمان سازی و راه ندازی آزمایشی تولید و چه اکنون بعد از دو سال با راند مان بالا و کیفیت استاندارد، انواع نخ ها را تولید کرده ایم. بنابرین دلیل کاهش مدت قرار داد ما چیست؟ ما اعلام کردیم این اقدام را بی حرمتی به خود می دانیم و اگر این کارعملی شود، دست به اعتصاب می زنیم. در پایان نامه من- بهزاد سهرابی- بعنوان نماینده کارگران به مدیریت معرفی شدم.

جواب کارفرمای شرکت – امیر اسفندیاری- این بود که هر کارگری قرار داد را امضا نکند، اخراج محسوب می شود و کسانی که در کارخانه من اعتصاب کنند، آنها را به نیروهای اطلاعات معرفی می کنم و به تهدید کارگران پرداخت. در خرداد ماه، فرم قراردادهای یک ماهه را آماده کردند و توسط کارگزینی به ما ابلاغ شد که باید آن را امضا کنید. در شب 31 خرداد 85، کارگران شیفت تصمیم به اعتصاب می گیرند، دستگاه ها را خاموش می کنند و در محوطه کارخانه، اعلام اعتصاب می شود. آن شب ساعت 10،من در کارخانه حضور یافتم. مدیر کارخانه تلفنی تلاش می کرد با ایجاد رعب و وحشت، کارگران را از ادامه اعتصاب منصرف کند و تهدید می کرد که با مسئولین اطلاعات تماس گرفته و قرار است عاملین تحریک کارگران را بازداشت کنند. علاوه بر این از طریق تلفن، از نگهبان و انتظامات می خواست که با پلیس تماس بگیرند تا هر چه زودتر به این اعتصاب پایان دهند.

اولین شب اعتصاب را پشت سر گذاشتیم. فردای آن روز، امیر اسفندیاری با هواپیما خود را از تهران به سنندج رساند و ساعت 8 صبح وارد کارخانه شد. وقتی جمع کارگران را دید که دست از کار کشیده اند، از دور کیف و کت خود را پرت داد و با توهین و فحاشی و با دست بردن به چاقو و تهدید به کشتن من، قصد ایجاد درگیری فیزیکی داشت. او می خواست با نقشه قبلی ما را وارد منازعاتی کند که کارگران را از اهداف اعتصاب دور کند. وقتی که به من حمله ور شد، کارگران میخواستند با او درگیر شوند، اما من مانع این کار شدم و برای آنها توضیح دادم که کارفرما می خواهد با ایجاد دعوای ساختگی و کشاندن ما به دادگاه، خواست و مطالبه ما را به حاشیه بکشاند. به این ترتیب این نقشه برملا شد و کارگران با هورا کشیدن، او را وادار به عقب نشینی کردند.

در ساعت 10 صبح همان روز کارفرما دوباره و با قصد ایجاد تفرقه و به هم زدن صف واحد ما، در میان کارگران حضور یافت. او گفت:”کسانی در جمع شما هستند که اهداف شان همسو با ضد انقلاب است و می خواهند از کارگران سوء استفاده کنند. این افراد شناسائی شده اند و توسط مامورین اطلاعات به سزای اعمال شان خواهند رسید، پس بهتر است شما فریب آنها را نخورید و به سر کارتان برگردید.” کارگران هم در جوابش گفتند که اگر ما ضد انقلاب و یا به قول شما کمونیست هستیم، مربوط به دستگاه های امنیتی است که به این موضوع رسیدگی کنند وهیچ ربطی به محیط کار ندارد. خواست ما مشخص و واقعی است واز مغلطه کردن دست بردارید. این حرکت هم نتیجه ای برای او در بر نداشت. هم چنین نمایندگانی نیز از اداره کارسنندج به کارخانه آمده و خواستار بازگشت به کار ما شدند. اما کارگران پیشنهاد آنها را رد کرده و دوباره مطالبه خود را مطرح نمودند.

کشمکش ما با مدیریت، 16 ساعت ادامه داشت و بالاخره کارفرما اعلام کرد که نه پیشنهاد قرارداد سه ماهه شما و نه قرارداد یک ماهه من، و آمادگی خودش را با امضا قرارداد های دوماهه اعلام کرد. ما هم با تشکیل جمع مشورتی، این اقدام مدیریت را یک موفقیت برای خود ارزیابی کرده و آن را قبول کردیم. در آخر هم به خاطر تنشی که بین من و اسفندیاری بوجود آمد، کارگران به او گفتند که برخورد شما غیر اخلاقی بوده و به نظر می رسد که از او کینه داشته و باید متعهد شوید که مشکلی برایش ایجاد نمی کنید. اسفندیاری هم با صدای بلند اعلام کرد که من با سهرابی مشکلی ندارم و قول می دهم که از کار اخراج نشود.

این چنین بود که اولین اعتصاب کارگران پرریس، نتیجه گرفت و به خاطر این موفقیت، در کارخانه جشن گرفتیم. اگر چه پیش بینی می کردیم که کارفرما خود را برای نبردی دیگر آماده می کند.

اعتصاب دوم: 28 مرداد 85

در اوسط تیر ماه از طرف دفتر مرکزی تهران، نامه ای با مهر و امضا امیر اسفند یاری به کارخانه پرریس فکس شد و در آن به کارگزینی اعلام شده بود که با بهزاد سهرابی قرارداد جدید منعقد نشود. این اقدام برای خود من هم عجیب نبود و انتظار این را داشتم که بعد از اولین حرکت اعتراضی وقبول نمایندگی کارگران، مرا اخراج کنند.

با دریافت نامه و حکم اخراج، با کارگران جلسه گذاشتیم. به دلیل چهار شیفته بودن کارخانه، ما هر روز با شیفت هایی که” اف ” بودند در پارک امیریه جلسه داشتیم و در رابطه با چگونگی بر خورد با مسئله اخراج من، بحث و گفتگو می کردیم و برای رسیدن به یک تصمیم درست وجمعی به نظر خواهی و مشورت با کارگران دست زدیم.

چندین جلسه سه ساعته بر گزار شد. بحث کارگران در این جلسات این بود که اخراج سازی ها، روندی سراسری به خود گرفته و حق اخراج برای کارفرما قانونی است و اداره کار از آن حمایت می کند و برای تعدیل نیرو، به هر اقدامی متوسل می شوند. علاوه بر این برای مقابله با اعتراضات کارگری، سرمایه داران و نهاد های ضد کارگری می خواهند کارگران معترض را از مراکز کار بیرون کنند. من در صحبت های خود به همکارانم گفتم که کارفرمای پرریس با کارشناسی های متعدد به این نتیجه رسیده است که کارخانه با نیروی کار کمتر هم می تواند همان باز دهی را داشته باشد وعلاوه بر من، قصد دارد که 17 نفر دیگر را نیز اخراج کند. به این دلیل اگر می توانستند بدون دردسر مرا که نماینده کارگران بودم اخراج کنند، طبیعی بود که تصفیه بقیه راحت تر انجام می شد. بر این اساس اگر آنها از همین ابتدا موفق به این کار شوند، در آینده آسان تر اخراج سازی ها را ادامه می دهند واین روند همچنان ادامه می یابد.

کارگران از تجارب مبارزاتی کل طبقه کارگر و موفقیت و شکست های تاکنونی آن و به طور مشخص، از دست آوردی که در اعتصاب خرداد ماه بدست آورده بودند، صحبت می کردند. آنها معتقد بودند که اگر با تعرض کارفرما به حقوق کارگران مقابله نشود، او به راحتی به اهداف خود می رسد و بیشتر از گذشته ما را استثمار کرده و همچون برده با ما رفتار خواهد کرد.

این جلسات نتایج مثبتی داشت و باعث شد که کارگران با توان طبقاتی خود آشنا شوند و از نظر فکری، زمینه های عینی اعتراضات شان را بیشتر درک کنند. آنها به این باور رسیدند که برای ایستادگی و مقابله با بی حقوقی ها، باید به نیروی خود اتکا داشته و برای رسیدن به خواسته های شان، این قدرت را به نمایش بگذارند.

به این ترتیب از 57 نفر کارگران شاغل پرریس، 52 نفر از آنها آمادگی خود را برای جلوگیری از اخراج من اعلام کردند. برای طی کردن تمام مراحل قانونی، اولین اقدام ما نامه نگاری با دفتر تهران خطاب به مدیریت شرکت بود. در نامه ای که به امضا 52 نفر رسید، آمده بود که بهزاد سهرابی نماینده کارگران پرریس است و تنها به جرم دفاع از مطالبات ما، حکم اخراج او را صادر کرده اید و وظیفه خود می دانیم که از او دفاع کنیم. بنابراین ما خواهان لغو این دستور هستیم و از شما می خواهیم در زمان عقد قراد داد، با بهزاد سهرابی قرارداد جدید منعقد شود. پاسخ کارفرما این بود که حتی اگر من هم بخواهم او به کار باز گردد، اشخاص دیگری خواستار بازگشت به کار او نیستند و به من دستور داده شده که حتما باید سهرابی اخراج شود چرا که او در کارخانه مشغول کارهایی است که به نفع ما نمی باشد. اما کارگران دوباره خواست خود را مطرح کردند.

در تاریخ 15 مرداد، امیر اسفندیاری به سنندج آمد و هر شیفت کاری را جداگانه به دفتر خود خواست. پرونده کارگران را روی میز خود گذاشت و ضمن صحبت کردن انفرادی با کارگران، از آنها خواست که امضا حمایتی خود را پس بگیرند، در غیر اینصورت اخراج خواهند شد. کسانی که امضا خود را پس نمی گرفتند، روی پرونده شان را با ماژیک قرمز خط می کشید. او به آنها می گفت که شما زن و بچه دارید و پیدا کردن کار برای تان امکان پذیر نیست و باید خدا را شکر کنید که من در این منطقه کارآفرینی کرده ام و از این امکانات استفاده می کنید. پس عاقلانه ترین کار این است که به فکر خودتان باشد و به زندگی خود بچسبید و کاری به سهرابی نداشته باشید. او فردی کمونیست و از عوامل گروهک کومله است. اداراه اطلا عات در حال تکمیل پرونده اش است و به زودی دستگیر می شود و اگر از او حمایت کنید، ممکن است که شما را هم بازداشت کنند.

اولین اقدام و ترفند کارفرما در مقابل کارگران، نتیجه ای نداد و آنها حاضر به پس گرفتن امضای خود نشدند و گفتند که سهرابی نماینده انتخابی ماست و شما به همین دلیل قصد اخراج او را دارید و ما دفاع از او را وظیفه و حق خود می دانیم.

اسفندیاری نا امید به تهران بر گشت. اما این بار پیشنهاد پرداخت30 میلیون تومان پول نقد و حداقل شش ماه حقوق و مزایا به من داد، به شرط اینکه از اعتصاب کارگران کارخانه جلوگیری کنم. پاسخ من این بود: ارزش طبقه کارگر خیلی بیشتر از پول های شما است، فروختن آرمان و منافع طبقاتی با این مبلغ!؟

روال کار ما بر مبنای مشارکت و تصمیم گیری خود کارگران بود و بدون رای و نظر جمعی آنها، هیچ اقدامی صورت نمی گرفت. بنابراین آخرین جلسه مشورتی در رابطه با اعتصاب برگزار و قرار بر این شد که اگر کارفرما قبل از اتمام قرارداد قبلی، از تصمیم اخراج من صرف نظر نکند، دست از کار بکشیم. اما مدیریت همچنان بر خواست خود اصرار داشت. این چنین بود که روز 28 مرداد 85، کارگران پرریس با هماهنگی، یکپارچه و متحد دستگاه های تولید را خاموش کرده و اعتصاب آغاز شد.

با شروع اعتصاب، ما خواسته خود را به استانداری کردستان، فرمانداری و اداره کار سنندج اطلاع دادیم. تهدید های پلیسی هم آغاز شد. مدیریت هم برای اینکه خواست کارگران را تحت الشعاع قرار دهد، اطلاعیه ای در رابطه با بستن قرارداد جدید انتشار داد که در آن شرایطی از جمله دادن سفته و چک چند میلیون تومانی و آوردن دو نفر ضامن، مطرح شده بود. این موضوع با تمسخر و خنده کارگران مواجه شد.

محل تجمع اعتصاب کنندگان در محوطه کارخانه بود. تدارکات را فراهم نمودیم و قرار شد برای پیگیری جدی و روزانه کارها، چند نفر دیگر از دوستان خودشان را کاندید کنند تا بعنوان نماینده در پیشبرد کارها همکاری داشته باشند. انتخابات صورت گرفت و سه نفردیگراز کارگران به جمع نمایندگان پیوستند. به این ترتیب من- بهزاد سهرابی، سامان نزاکتی، طیب چتانی و حبیب خدارحمی فعالیت خود را شروع کردیم.

اعتصاب فرصتی بود که ما توانستیم این ایده را تقویت کنیم که کارگران به نیروی خود باور داشته باشند و با اتحاد وهمبستگی و اعتقاد به تصمیم شورایی، می توانند کارها را به پیش ببرند. دوستان ما بر اساس اصل گفتگو و اراده جمعی، نظرات شان را بیان می کردند و با انتخاب و رای همه کارگران، بهترین گزینه تایید و به اجرا در می آمد. حتی در انتخاب نوع غذا برای نهار و شام نیز از چنین رویه ای پیروی می کردیم. در همان روز اول تصمیم گرفته شد که فعلا تجمع خود را در داخل کارخانه ادامه دهیم و اعتصاب را نیز به صورت 24 ساعته و با حضور آنها تا نتیجه نهایی ادامه دهیم.

روز اول اعتصاب، برای ساماندهی امور، پیشنهاد تشکیل” کمیته اعتصاب” طرح شد. در رابطه با این کمیته، کارکرد و اهدف آن، با کارگران صحبت کردیم و در پایان بحث ها، به ضرورت ایجاد این کمیته رای دادند. هفت نفر کاندید شدند و به عنوان کمیته اعتصاب کار خود را شروع کردند. اولین کار کمیته ایجاد صندوق مالی و جمع آوری پول از خود کارگران برای تدارک غذا و نیازهای اولیه بود. آنها فعالانه در این امر شرکت کردند و در همان روز اول مبلغ قابل توجه ای جمع آوری شد. لازم به ذکر است که بعد از پایان اعتصاب، مبلغ مانده موجودی طی یک فیش به حساب سندیکای شرکت واحد تهران واریز کردیم.

در دومین روز اعتصاب، 29 مرداد نامه ای به اداره کار فرستادیم و در آن خواهان بازگشت به کار بهزاد سهرابی، ممنوعیت اخراج سازی و همچنین بستن قرار داد های دائم شدیم. رستمیان رئیس اداره کار سنندج و ضامنی مسئول وقت حراست، در پاسخ نمایندگان کارگران گفته بودند که تا زمانی که خواست کارگران دفاع از بهزاد سهرابی باشد ما هیچ دخالتی در کار شما نمی کنیم، حتی اگر خواسته های قانونی هم داشته باشید، زیرا سهرابی کمونیست و مخل کارگاه های تولیدی است و باید اخراج شود.

دوستان ما بعد از بازگشت از اداره کار، جواب آنها را به من اطلاع دادند و گفتند که حالا به کارگران چه بگوییم؟ درست ترین کار این بود که این موضوع را با همکاران مان در میان بگذاریم وآنها بعد از شنیدن پاسخ اداره کار، تصمیم بگیرند که از من دفاع کنند یا نه؟ بنابراین کارگران را جمع کردیم و موضع اداره کار را به اطلاع آنها رساندیم. در ادامه من هم از دوستان همکارم که 48 ساعت وارد اعتصاب شده و در مخالفت با تصمیم مدیریت، از باز گشت به کار من دفاع کرده اند، تشکر کردم و از آنها خواستم که اعتصاب را فقط در راستای مطالبه قراردادهای دائم ادامه دهیم و دیگر از طرح بازگشت به کار من، به عنوان خواسته خود صرف نظر کنند.

بعد از پایان صحبت هایم، همه کارگران یک صدا به من اعتراض کردند و گفتند که ما چنین انتظاری از تو نداشتیم، تا زمانی که نماینده ما هستی وظیفه خود می دانیم که از شما حمایت کنیم و خواست اصلی ما بازگشت به کار بهزاد سهرابی است، زیرا که دستور این اخراج، به دلیل پشتیبانی از منافع ماست. من مجددا از کارگران قدردانی کردم و گفتم که خوشحالم که در دفاع از نماینده خود مصمم هستید و این نشانه درک بالای طبقاتی شماست. نگران اخراج هم نیستم، چرا که شروع هر حرکتی، هزینه هایی دارد و اعلام کردم که با تمام توان در کنار همدیگر این اعتصاب را ادامه می دهیم.

در روز سوم اعتصاب، مسئول سیاسی امنیتی استانداری کردستان به همراه چند نفر از روسای اداره کار به کارخانه آمدند و به اتفاق نماینده کارفرما ودر اتاق او، در اولین جلسه رسمی ما شرکت کردند. آنها حرف تازه ای نداشتند و همگی متفق بودند که باید اعتصاب خاتمه یابد و سهرابی هم فعلا اخراج شود و می تواند از راه های قانونی مشکلات کاری خود را دنبال کند.

بعد از پایان جلسه، نظرات مسئولین را به اعتصاب کنندگان انتقال دادیم. اما آنها مخالفت خود را با این پیشنهاد اعلام کردند و گفتند که اعتصاب را تا بازگشت به کار بهزاد سهرابی ادامه می دهیم. من هم پاسخ کارگران را به حاضرین در جلسه اطلاع دادم. نمایندگان دولت هم از ما خواستند که در جلسه بعدی که قرار شد در اداره کار برگزار شود، شرکت کنیم و از کارخانه خارج شدند.

روز چهارم به اداره کار رفتیم. در آنجا علاوه بر مسئولین استان، کارفرمای شرکت نیز حضور داشت و همانطوری که انتظار می رفت آنها شرط پذیرش خواست کارگران را منوط به اخراج من اعلام کردند. ما به کارخانه برگشتیم و نتیجه مذاکره را برای کارگران بازگو کردیم. بعد از بحث و گفتگو با همکاران اعتصابی، توافق کردیم که در مقابله با ترفند آنها برای خسته کردن کارگران و بی توجهی به خواسته ما، فاز دیگری از مبارزه را شروع کنیم وآن رساندن خبر حرکت اعتراضی خود به گوش کارگران و مردم شهر بود.

برای رسیدن به چنین هدفی، در جلسه ای با کارگران، تصمیم گرفتیم که در بیرون از کارخانه و با استفاده از اسکلت فلزی، اتاقی درست کنیم و با چادر آن را پو شش دهیم. این کار عملی شد و به سرعت اتاق بزرگی به گنجایش 70 نفر آماده کردیم و در کنار آن هفت چادر مسافرتی هم جلوی درب کارخانه مستقر کردیم. همچنین قرار شد که خانواده های مان را دعوت کنیم تا در دفاع از اعتصاب، ما را یاری رسانند. همان شب با خانواده ها تماس گرفتیم و خواستیم که به ما بپیوندند. آنها از این پیشنهاد استقبال کردند و از کودکان شیرخوار تا افراد 80 ساله به شکلی گسترده به جمع ما پیوستند. فضای اعتصاب کاملا دگرگون شد.

به دلیل واقع شدن کارخانه پرریس در ورودی اتوبان همدان وکرمانشاه به سنندج و ازدحام جاده، تجمع ما در معرض دید مسافرین و کامیون های باربری قرار داشت.

صبح روز بعد نیروی انتطامی که از حضور ما در بیرون از کارخانه اطلاع پیدا کرده بود، با ده ها مامور چادرها ی ما را به محاصره در آوردند و با ایجاد فضای رعب از کارگران خواستند که به داخل کارخانه برگردند. تهدید و فشار آنها برای وادار کردن ما به این کار، با فریاد کشیدن و حلقه کردن دست ها ی کارگران به یکدیگر مواجه شد. این رویارویی تا ساعت شش بعدازظهر ادامه داشت و موفق نشدند ما را به داخل شرکت باز گردانند. علاوه بر این تعدادی نیروی لباس شخصی با گرفتن فیلم وعکس، کارگران و خانواده ها را تهدید می کردند، ولی ما تصمیم گرفته بودیم که با آنها کاری نداشته باشیم و از بحث و مجادله با آنها خوداری می کردیم.

یکی از ابتکارهای جالبی که برای پوشش هر چه بیشتر اعتراضات مان به کار بردیم، دعوت از کارگران و فعالین کارگری بود تا با حضور و حمایت از اعتصاب، تجربه های خود را برای ادامه مبارزه به ما انتقال بدهند. از روز دوم اعتصاب، حضور خانواده ها و فعالین کارگری سنندج و برخی شهرهای ایران، چشم گیر بود. شرکت این دوستان فضایی کاملا کارگری را بوجود آورده بود و اعلام همبستگی، انتشار اخبار و گزارش های اعتصاب پرریس از سوی آنها، شور و شوق وصف ناپذیری را بوجود آورده بود. برای نمونه محمود صالحی به میان کارگران آمد و نظرات خود را در باره ی چگونگی پیشبرد اعتصاب ارایه داد. جلال حسینی و محمد عبدی پور هر کدام دستمزد پنج روز کاری را به عنوان کمک به صندوق مالی که تحت نظر کمیته اعتصاب بود، تحویل دادند و…

علاوه بر این، جمع کثیری از کارگران و تشکل های کارگری از اعتصاب ما حمایت کردند. از جمله: کارگران نساجی شین بافت و پیروز باف، کاشی کسری، کارگران نساجی کردستان و نیروگاه برق سنندج، ریسندگی شاهو، نیرو رخش، سندیکای کارگران شرکت واحد تهران، جمعی از کارگران ایران خودرو، پتروشیمی کرمانشاه، جمعی از زنان شهر سنندج، انجمن صنفی کارگران برق و فلز کرمانشاه، سایت شورا و کمیته های هماهنگی وپیگیری برای ایجاد تشکل های کارگری، اتحاد بین المللی کارگران ایران، سندیکای س. ژ. ت و بخش حقوقی اتحادیه های کارگریicftu.

یکی دیگر از اقدامات ما برای بالا بردن روحیه اعتصاب کنندگان، اجرای نمایش بود. ما از گروه تئاتر “کمونارد” به سرپرستی سلام قادری دعوت کردیم که به سنندج بیایند. آنها نیز پاسخ مثبت دادند و نمایشنامه ای با موضوع کارگری، توسط خانمی به نام “باران” به اجرا در آمد و مورد استقبال کارگران و خانواده ها قرار گرفت.

گرمای شدید و تحمل آفتاب سوزان مرداد ماه در زیر چادر، سخت وجانکاه بود. اما ما و خانواده های مان با همبستگی خود و پشتیبانی گسترده مردم شهر سنندج انرژی دوباره می گرفتیم. هر روز عصر گروهی از مردم به محل اسکان ما می آمدند و تا پاسی از شب به بحث و گفتگو در باره مسایل کارگری می پرداختند. اعتصاب کارگران پرریس به یکی از دغدغه های مردم شهر تبدیل شده بود و آنها همه روزه و در چندین نوبت، صبحانه، نهار، شام، میوه، نوشیدنی و بستنی برای ما می آوردند. هر روز و در ساعت معین غذا با ماشین به محل اعتصاب می آمد و پس از آن با نظم وترتیب خاصی توزیع می گردید. روزانه بطور متوسط 150 نفر سرویس داده می شد. همدلی و کمک بی دریغ این مردم، باعث تعجب و حیرت پلیس و لباس شخصی ها شده و برای آنها باور نکردنی بود و می گفتند که این کار گروهک هاست که شما را ساپرت می کنند!

نکته دیگری که لازم است اشاره کنم این است که در طول اعتصاب، حضور نیروهای پلیس دایمی بود. اگر چه این نیرو برای پایان دادن به اعتراضات ما در آنجا مستقر شده بودند، اما بخشی از این پرسنل، سرباز و از خانواده های کارگری بودند که در آینده به خیل عظیم فروشندگان نیروی کار می پیوستند. بنابراین رابطه ای دوستانه با آنها ایجاد کردیم و در باره علت اعتصاب، از جمله شرایط سخت کار، قراردادهای موقت، اخراج و بی حقوقی های دیگر، گفتگو می کردیم. به طوری که سربازها تا روز آخر با ما غذا می خوردند. برخورد خوب و انسانی ما تا حدی بر روی آنها تاثیر گذاشته بود که در روز سرکوب، در ضرب و شتم کارگران شرکت نکردند و به خاطر برخورد شدید با ما، در گوشه ای نشسته و اشک می ریختند.

ادامه اعتصاب و دخالت مردم شهر در آن، به یک معضل جدی برای مسئولین استان تبدیل شده بود و آنها به این فکر بودند که هر چه زودتر به آن خاتمه دهند. روز پنجم اعتصاب، یک نفر از فرمانداری سنندج وارد چادر ما شد و گفت که فرماندار می خواهد با سهرابی صحبت کند، من هم با او همراه شدم. فرماندار سنندج قبل از این سمت، مدیر کل سازمان همیاری شهرداری ها بود و من، مدتی در آنجا مسئول فروش بودم و به همین خاطر، با روحیات و اعتقاداتم آشنا بود و رابطه خوبی با هم داشتیم. بعد از ورودم به اتاق او و احوالپرسی، دلیل اعتصاب کارگران پرریس را جویا شد. بطور مشروح برایش توضیح دادم. حرف هایم که تمام شد، گفت” تو هنوز عوض نشده ای و مثل گذشته هستی، کی می خواهی به فکر خودت باشی، دست از این مسائل بردار و دنبال زندگی ات برو. به حرفم گوش کن و از آنجا بیا بیرون. من برایت کاری دست و پا می کنم، مطمئنم با این اعتصاب تو به سر کار بر نمی گردی و اخراج می شوی…” ودر آخر هم اضافه کرد که” شورای تامین استان می خواست بیاید شما را جمع کند، اما من مانع شدم. ولی اگر اعتراض شما ادامه یابد، این کار را خواهند کرد پس…” من از او تشکر کردم و گفتم من یک کارگر هستم و زندگی کارگری برایم با ارزش تر از آن چیزهایی است که شما می گویید و از اتاق خارج شدم.

اعتصاب همچنان با قوت خود ادامه داشت. ما هر شب پیرامون مشکلات و مسایل مختلف طبقه کارگر گفتگو می کردیم. علاوه بر این در جمع کارگران و به شکلی کاملا شورایی، کار های انجام شده را مرور و مورد تحلیل قرار می دادیم و برنامه روز بعد را برای اجرایی شدن، تنظیم می کردیم. همچنین همراه خانواده ها، اوقات فراقت مان را با خواندن آواز و رقص وشادی پر می کردیم.

روز ششم اعتصاب و در ساعت 7 صبح با من تماس تلفنی گرفته شد و گفتند که راس ساعت 8 در فرمانداری حضور داشته باشم. با یکی از کارگران شرکت به فرمانداری رفتم. مرا به اتاق حراست برده و درب اتاق را قفل کردند. دقایقی بعد از درب پشت، دو نفر وارد شدند و سلام کردند. من هم احوال پرسی کردم. گفتند ما را می شناسید؟ گفتم نه. یکی از آنها که هیکل درشتی داشت گفت” ما از بچه های اداره اطلاعات هستیم. من همان شخصی هستم که بعد از برگزاری روز جهانی کارگر امسال، از تو باز جویی کردم.” او را بیاد آوردم و با شنیدن این حرف بلند شدم و نزدیک او نشستم و گفتم خوشحال شدم که شما را دیدم! او کسی بود که بعد از احضارم به اداره اطلاعات سنندج به دلیل شرکت در مراسم اول مه 85، از من بازجویی می کرد. آنها مرا پشت شیشه ای قرارداده بودند که فرد مقابل خودم را نمی دیدم. به این کار اعتراض کردم و بازجو در جواب گفت: چرا عصبی هستی، ما که تو را شکنجه نمی کنیم؟ این به نفع هر دوی ماست که همدیگر را نبینیم. گفتم این هم نوعی شکنجه است که من شما را نمی بینم، اما شما مرا زیر نظر دارید.

به موضوع بر می گردم. بازجوی روز کارگر که آن روز در فرمانداری حضور پیدا کرده بود گفت حالا که چهره همدیگر را می بینیم و در رابطه با اعتصاب پرریس شروع به صحبت کرد و گفت که تو رئیس این اعتصاب هستی و باید هر چه سریع تر این بساط را جمع کنی. منظورش، اعتصاب کارگران بود. در جواب او گفتم:” من فقط یک نماینده هستم و وظیفه ام این است که مواضع کارگران را انتقال بدهم. در تشکل های کارگری، رئیس معنایی ندارد، ما که ارتش و پلیس و فلا ن اداره نیستیم که تعدادی پرسنل و یک فرمانده داشته باشد.” مامور اداره اطلاعات گفت:” این حرف ها برا ی من ارزشی ندارد، اعتصاب باید تمام شود. ما نمی خواهیم با کشتن تو، به یک قهرمان تبدیل شوی، وگر نه از بین بردن تو برای ما خیلی راحت است و می توانیم کاری کنیم که در یک دعوای ساختگی و یا در اثر یک حادثه کشته شوی، پس هر چه زودتر این بساط را جمع کن!”

در پاسخ او گفتم خوب میدانم که این کارها عملی و شدنی است.” گفت پس راه بیا، مطمئن باش که تو اخراج هستی، اما اگر در هر جایی که خودت بخواهی ما می توانیم کار مناسبی برایت مهیا کنیم.” جوابم این بود: این کار من نیست. بعد از تهدید های بی حاصل، گفت راه حل شما چیست؟ گفتم:” اگر می خواهی این اعتصاب تمام شود شما باید برای کارگران پرریس امنیت شغلی را تضمین کنی و از اسفندیاری تعهد کتبی بگیری که کسی اخراج نشود و با آنها قرار داد دائمی بسته شود. در این صورت من از حق خودم می گذرم و از شرکت بیرون میروم.” بعد از چند دقیقه، پذیرفت و گفت که من این تضمین را می گیرم. با ماشین آنها به پرریس رفتیم و جلو چادر پیاده شدیم. در جمع کارگران، ضمن معرفی آن دو نفر، گفتم این آقایان خواستار پایان دادن به اعتصاب هستند و من هم قبول کرده ام که به شرط فراهم شدن امینت شغلی شما، اینجا کار نکنم. کارگران با اعتراض گفتند بازگشت به کار وامنیت شغلی برا ی همه و از جمله خود شماست و ما بدون نماینده مان به سر کار بر نمی گردیم. مامور اداره اطلاعات در پاسخ آنها گفت که کاری به سهرابی نداشته باشید، قطعا او اخراج است، شما بهتر است که به فکر خودتان باشید، و به سمت درب ورودی شرکت راه افتاد.

دقایقی بعد فرد مذکور از طریق تلفن با دفتر مرکزی کارخانه در تهران تماس گرفت و از امیر اسفندیاری خواست تضمین بدهد که بعد از سهرابی، کارگر دیگری اخراج نشود. کارفرما ضمن رد این تقاضا، گفت که کارخانه مال من است و هر کسی را که دلم بخواهد اخراج میکنم، مخصوصا کسانی که از سهرابی حمایت کرده اند. مامور نا امید برگشت و با صدای بلند گفت:” سهرابی، من کاری ندارم باید امروز این بساط جمع شود و گرنه …” من هم گفتم تا به خواسته های مان نرسیم، به اعتصاب ادامه می دهیم.” با خشم و صدای بلند گفت:” کشتن شما که کاری ندارد مثل آب خوردن است…” کارگران با خنده گفتند کشتن کار ساده ای است، اگر توانایی داری به مشکلات ما رسیدگی کن! او با عصبانیت رو به من کرد و گفت:” همین حالا می روم و حکم جلبت را می گیرم و تو را بازداشت میکنم.” من هم گفتم چرا زحمت می کشی، خودم می آیم، و سوار ماشین آنها شدم. اما مرا از ماشین پیاده کردند و به سرعت از آنجا دور شدند.

در شب هفتم اعتصاب، تصمیم جمعی کارگران بر این شد که صبح روز بعد با به دست گرفتن دست نوشته هایی با مضمون مطالبات مان، اتوبان اصلی را ببندیم و به این ترتیب اولین فاز اعتراضی خارج از چادرها را شروع کنیم. در صورت بی نتیجه بودن این کار، قرار گذاشتیم که روز بعد اعتراض خود را با راهپیمایی به طرف استانداری آغاز کنیم و اعتصاب خود را در آنجا ادامه دهیم. تصمیم گیری ها به شور گذاشته شد و همه کارگران به آن رای دادند.

روز هشتم کارگران اعتصابی از ساعت 10 صبح در اتوبان تجمع کردند و با در دست داشتن خواسته هایی مانند لغو قراردادهای موقت، داشتن امنیت شغلی و ممنوعیت اخراج، جاده را مسدود کردند و مشکلات خود را برای ماشین هایی که در حال عبور بودند، توضیح می دادند. طولی نکشید که نیرو های لباس شخصی سرازیر شدند و با تهدید و فشار، تلاش کردند ما را از ادامه این کار منصرف کنند؛ اما نتوانستند مانع تجمع اعتراضی ما شوند. در ساعت 12، به داخل چادرها برگشتیم و اعلام کردیم که اگر به خواست کارگران توجه نشود، فردا دامنه اعتصاب به شهر کشیده می شود.

ساعت یک بعداظهر روز چهارشنبه چهارم شهریور، سه دستگاه اتوبوس و صدها نفر از نیروهای یگان ویژه و لباس شخصی، با تجهیزات ضد شورش تمام محوطه اعتصاب را به محاصره خود در آوردند.

ابتدا معاون فرماندار مرا صدا زد و گفت که ما از طرف شورای تامین استان آمده ایم و از شما می خواهیم به این اعتصاب خاتمه دهید و گرنه مجبور می شویم با زور این کار را انجام دهیم. پس از او به ترتیب یکی از لباس شخصی ها و فرمانده نیروی انتظامی این تصمیم را به ما اعلام کردند. من به داخل چادر رفتم، آنها نیز آمدند و جلوی درب چادر ایستادند و شروع به تهدید کارگران و خانواده ها کردند. وقتی که مامورها حرف می زدند، تمامی کارگران به آنها پشت کرده و همه با هم با صدای بلند فریاد می کشیدند. این کار باعث عقب نشینی نیروهای شان می شد و برای لحظاتی دست و پای خود را گم می کردند. وقتی حرکت دوباره مامورین به سمت چادر آغاز می شد، بلافاصله کارگران به آنها پشت کرده و هورا می کشیدند. لباس شخصی ها ضمن پاره کردن چادر و پارچه هایی که دور اتاقک زده بودیم، ظروف جای آب را از چادرها بیرون آورده و موادی را داخل آن می ریختند تا قابل استفاده نباشد و با نشان دادن اسپری، باتوم و اسلحه ما را تهدید می کردند.

فرمانده نیروهای انتظامی مرا صدا زد و گفت:” از طرف شورای تامین استان به ما دستور داده اند به هر طریق ممکن به این تجمع پایان دهیم و متفرق کنیم، پس به نفع شماست که به آنها بگویی که از اینجا بروند. ” من هم برای دادن این پیغام، به داخل چادر برگشتم. آنقدر نیرو اطراف چادر را گرفته بود که نفس کشیدن را مشکل کرده بود و ایجاد فضای رعب و وحشت، کودکان خرد سال را به هراس انداخته بود. از آنها خواستم که کمی نیروهای شان را از چادر ها دور کنند تا با کارگران جلسه ای داشته باشیم. مامورها عقب رفتند.

همان طوری که قبلا گفتم تصمیم گیری در باره اعتصاب و ادامه آن، جمعی بود، بنابراین برای مشورت با کارگران وارد چادر شدم. حکم شورای تامین استان را برای آنها تشریح کردم و گفتم که فرمانده انتظامی دستور داده است که سوار اتوبوس شویم و از اینجا برویم، در غیر این صورت با تمام نیرو و تجهیزات به ما حمله می کنند و حتی دستور تیراندازی هم دارند. در آخر هم از کارگران خواستم که در این باره تصمیم بگیرند. آنها بعد از اتمام صحبت های من گفتند:” ما هشت روز است که بدون امکانات و در این گرمای شدید، به خاطر خواسته های مان ایستادگی کرده ایم و در شرایطی که بچه های خرد سال دچار اسهال و استفراغ شده اند و پدر و مادرهای سالخورده از گرما زدگی رنج می برند، اعتصاب را ادامه داده ایم. ما می خواستیم از این طریق در مقابل بی حقوقی ها قد علم کنیم و از خواست و مطالبه انسانی خود دفاع نماییم، تا صاحبان سرمایه اجازه نداشته باشند هر وقت که اراده کنند ما را اخراج نمایند. پس اعتصاب حق ماست، هشت روز مقاومت کرده ایم و حالا هم ادامه می دهیم. ما به راحتی سرمان را پایین نمی اندازیم و سوار اتوبوس ها نمی شویم، اینجا را ترک نمی کنیم و تا آنجایی که توان داریم، ایستادگی می کنیم.”

جلسه با کارگران به پایان رسید و همگی به اتفاق، رای به مقاومت دادند. از چادر بیرون آمدم و با صدای بلند فرمانده نیروهای انتظامی را صدا زدم. نزدیک آمد و گفت: سهرابی چه شد؟ گفتم: حمله کنید! گفت: یعنی چه؟ گفتم: کارگران تصمیم ندارند اینجا را ترک کنند، پس شما وظیفه خودتان را انجام دهید. او با چهره ای نگران به طرف نیروهای خود برگشت. در این میان افسری که مسلح به تجهیزات نظامی بود با پدر یکی از کارگرها درگیر شد و پیرمرد را زیر کتک گرفت، بلا فاصله دختر این مرد مسن، سر رسید و چنان سیلی محکمی را نثار افسر کرد که او ناچار از چادر بیرون رفت.

فرمان سرکوب و حمله به کارگران اعتصابی و خانواده های شان صادر شد. سربازها از دستور مافوق های خود سرپیچی و حاضر به کتک زدن ما نشدند و از چادر فاصله گرفتند. لباس شخصی ها دبه های آبی را که به موادی آغشته شده بود، بر سر و روی ما می پاشیدند و بر اثر آن، تا حدودی زیادی دچار بی حسی شده بودیم. همزمان با انواع اسپری مای اشک آور و باتوم، مارا زیر ضربات خود قرار دادند، حتی کودکان نیز در این حمله در امان نبودند. درگیری در حدود ده دقیقه ادامه داشت. شدت حملات به حدی بود که ما به ناچار سوار اتوبوس شدیم و ماشین به راه افتاد. نزدیک روستای” اساوله “، راننده را وادار کردیم که ماشین را متوقف و خودش را هم پیاده کردیم. کارگران شیشه، چراغ و صندلی های اتوبوس را شکستند و همه با هم با لباس پاره و چهره ای زخمی وارد روستا شدیم. نیروهای انتظامی با مشاهده استقبال مردم از کارگران، دست از تعقیب ما برداشتند. دقایقی بعد با دوستان کارگر در شهر تماس گرفتیم و از آنها خواستیم که ماشین برای ما بفرستند. یک ساعت بعد ما سوار بر مینی بوس وارد شهر شدیم. در آن درگیری تنها دو نفر از همکاران مان به نام های ابراهیم وکیلی و آکو کرد نصب، دستگیر شدند.

سرمایه داران و صاحبان دیگر مراکز تولیدی، با شنیدن خبر پایان یافتن اعتصاب کارگران پرریس، نفس راحتی کشیدند. ساعاتی بعد، تعدادی از آنها بابت این موفقیت، در کارخانه شین بافت جشن می گیرند. کارفرمای این شرکت، خوشحال و سرمست از این پیروزی، خود را به داخل سالن تولید رسانده و شادمانی اش را در حضور کارگران به نمایش می گذارد و با صدای بلند تکرار می کند که اعتصاب را سرکوب و چادرهای شان را جمع کردیم. او و کارفرمای پیروز باف، بارها کارگران این دو شرکت را به خاطر حضور و حمایت شان از اعتصاب پرریس، مورد بازخواست قرار داده و تهدید به معرفی به پلیس و اخراج کرده بودند. من در این رابطه در مهر ماه سال 85، مطلبی را با عنوان “در مقابل هجوم سرمایه داران به خود آییم” منتشر کردم.

سرکوب بیرحمانه ما کارگران پرریس در 4 شهریور سال 85، بازتاب گسترده ای در جامعه داشت.” گای رایدار” با ارسال نامه ای از طرف icftu اخراج و سرکوب ما را محکوم کرد. در این باره در بین نمایندگان استان در مجلس اختلافاتی بوجود آمد و بالاخره ناچار به محکوم کردن این اقدام شدند. همچنین کارگران و تشکل های کارگری ایران حمله به ما را محکوم کردند.

در روزهای بعد وبه دنبال انعکاس خبرهای سرکوب کارگران پرریس در داخل و خارج از کشور و محکومیت آن از سوی مجامع کارگری، فرمانده نیروی انتظامی کردستان منکر برخورد خشونت آمیز با کارگران شد. رئیس اداره کار سنندج هم در مصاحبه ای با روزنامه محلی” سیروان “، مدعی شد که سرکوب کارگران شایعه ای بوده که فردی به نام بهزاد سهرابی به آن دامن زده است. من با نوشتن جوابیه ای به دفتر این نشریه رفتم و خواستار انتشار آن شدم. پاسخ من در شماره 398 روزنامه مذکور به تاریخ 19 شهریور درج گردید.

این خاطرات من از وقایع و اتفاقاتی بود که سه سال پیش در جریان اعتصاب کارگران پرریس سنندج بر ما گذشت. امیدوارم کارگران آگاه و پیشرو با مطالعه این تجربه کارگری، بتوانند گام های بیشتری برای پیشبرد مبارزه طبقه کارگر بردارند. موفق باشید.

اول مرداد 88

——————————

پی‌نوشت یکم: متن توسط سردبیر ویرایش شده است.

پی‌نوشت دوم: اصل متن به همراه عکس های اعتصاب در سایت کمیته هماهنگی قابل دسترسی است.


دیدگاه خود را بنویسید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: